ماهیگیری در جنگل

کشاورزی که روی زمین دیگران کار می کرد؛گنج بزرگی پیدا کردوآنرا به خانه برد و به زنش گفت: عزیزم،خدا به ما گنج بزرگی داده است...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

ماهیگیری در جنگل

کشاورزی که روی زمین دیگران کار می کرد؛ گنج بزرگی پیدا کرد و آن را به خانه برد و به زنش گفت: عزیزم، خدا به ما گنج بزرگی داده است. به نظر تو آن را کجا پنهان کنم؟

زنش گفت: بهترین راه آن است که گنج را کف اتاق چال کنیم. او هم قبول کرد.

به محض آن که زنش بیرون رفت تا آب بیاورد، کشاورز با خودش گفت که زنش زیاد حرف می زند و همین فرداست که همه اهل ده بفهمند که من گنج پیدا کرده ام. زود بلند شد و گنج را توی انبار زیر ذرت ها پنهان کرد . زنش که برگشت، مردبه او گفت: حاضر شو که فردا برای ماهی گیری به جنگل برویم. الان جنگل پر از ماهی است.

زنش با تعجب گفت:مرد حسابی، مگر توی جنگل ماهی پیدا می شود؟

البته که در جنگل ماهی پیدا می شود. می رویم با چشم خودت می بینی.

مرد فردا صبح زود بلندشد و مقداری ماهی در سبدگذاشت. از بقالی هم چند تا کلوچه خرید. و آن ها را در جاهای مختلف جنگل پنهان کرد یک خرگوش هم گرفت و کشت و به قلاب ماهی گیریش آویزان کرد و در رودخانه انداخت بعد از خوردن صبحانه دست زنش را گرفت و با هم به جنگل رفتند.

هنوز وارد جنگل نشده بودند که زنش چند ماهی پیدا کرد و ذوق زده آن هارا در سبد ریخت.

بعد چشمش به درخت ها افتاد که لابه لای شاخه هایشان کلوچه بود. فریاد زد: این کلوچه ها را نگاه کن، روی درخت کلوچه سبز شده، مرد گفت: کلوچه سبز نشده از آسمان باریده. رهگذر ها بیش تر آن هارابرده اند این چند تا را هم حتما ندیده اند. لابد قسمت ما بوده است.

سر راهشان از کنار رودخانه رد شدند. مردگفت: صبرکن قلابی را که به آب انداخته بودم را بیرون بکشم شاید چیزی به آن گیرکرده باشد. قلابرا که کشیدخرگوش همراه آن بالا آمد. زن گفت:به حق چیزهای ندیده خرگوش و آب!

مرد گفت:مگر نمی دانستی که خرگوش ها هم مثل موش های صحرایی در آب زندگی می کنند؟

نه دفعه اول است که می بینم.

به خانه برگشتند و شام مفصلی خوردند. یکی دو روز نگذشته بود که کشاورز فهمید همه اهل ده از راز گنج خبر دارند ماموران آمدند و او را پیش ارباب بردند ارباب گفت: شنیده ام گنج پیدا کرده ای. راست است؟

مردجواب داد: به سر مبارک دروغ است.

ارباب گفت: ولی من از زنت شنیده ام او همه اش را گفته است.

کشاورز گفت: قربان زنم حواس جمعی ندارد نمی فهمد چه می گوید.

زن گریه کنان گفت:من حواس جمعی ندارم خودت حواس پرتی، ارباب گنج را کف اتاق پنهان کرده است.

کشاورز پرسید: کی؟

زن گفت: همان شب که فردایش رفتیم از جنگل ماهی جمع کردیم. همان شبی که از آسمان کلوچه بارید.

ارباب گفت: این حرف ها را از کجا آورده ای؟

راست می گویم قربان، آن شب از آسمان کلوچه بارید من هم یک سبد کلوچه جمع کردم. سر راهمان شوهرم قلاب انداخت و از رود خانه یک خرگوش چاق و چله گرفت. 

ارباب فهمید زن حواس درستی ندارد، آدم هایش را فرستاد خانه را گشتند، اما گنجی پیدا نکردند.

و به این ترتیب روستایی زرنگ گنج خود را نجات داد.

koodak@tebyan.com

 تهیه: مینو خرازی-  مترجم:اسدالله امرایی-  برگرفته از افسانه های روسیه

 

در رابطه با این محتوا تجربیات خود را در پرسان به اشتراک بگذارید.
مطالب مرتبط مجموعه :
آخرین مطالب سایت