سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
یکی بود، یکی نبود. یک گربه‏ای بود که خیلی ناز و افاده داشت. دلش می‏خواست خودش را یک حیوان مهم و بزرگ نشان بدهد و همه از او تعریف کنند. یکی از روزها که گربه مشغول گردش بود. از زبان یکی از حیوانات شنید که می‏گفت:
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

گربه پرافاده
گربه پرافاده

یکی بود، یکی نبود. یک گربه‏ای بود که خیلی ناز و افاده داشت. دلش می‏خواست خودش را یک حیوان مهم و بزرگ نشان بدهد و همه از او تعریف کنند. یکی از روزها که گربه مشغول گردش بود. از زبان یکی از حیوانات شنید که می‏گفت:

- ببر و پلنگ و گربه همه از یک خانواده هستند!

گربه تا این را شنید، چشم‏هایش از شادی درخشید. لبخندی زد و با خودش گفت: «چه خوب! پس من از خانواده خیلی مهمی هستم. چطور تا حالا این را نمی‏دانستم؟

همین حالا باید بروم و برادر و خواهرهای بزرگم را ببینم!»

گربه با این فکرها به راه افتاد و رفت تا به الاغ رسید. همین که به الاغ رسید. بدون آن که سلام و علیکی بکند، با یک جست بلند پرید پشت او، و سوارش شد. الاغ با تعجب سرش را بلند کرد و پرسید:

- جناب گربه! ممکن است بپرسم کجا می‏خواهی بروی؟

گربه پرافاده «میو» ی بلندی کشید و گفت:

- اول تو به من بگو ببینم. هیچ می‏‏دانی که من از چه خانواده بزرگ و مهمی هستم؟!

الاغ سرش را تکان داد و گفت:

- نه! از کجا بدانم؟ مگر تو از چه خانواده‏ای هستی؟

گربه با غرور گفت:

- من از خانواده ببر و پلنگ هستم.

گربه پرافاده

اگر هم حرف مرا قبول نداری می‏توانی از کلاغ سیاه بپرسی!

الاغ به راه افتاد و رفت تا به کلاغ سیاه رسید. آن وقت حرف‏های گربه را برای الاغ تعریف کرد و پرسید:

- کلاغ جان! گربه راست می‏گوید؟

کلاغ سیاه سری تکان داد و گفت:

- آره! تازه، غیر از ببر و پلنگ و شیر و یوزپلنگ و گربه وحشی هم از خانواده گربه‏ها هستند.

گربه، وقتی این را شنید دیگر می‏خواست از خوشحالی پر در بیاورد. با هیجان دهنه الاغ را کشید و سرش داد زد:

- حالا حرف مرا باور کردی؟ پس راه بیفت برویم!

الاغ که حوصله‏اش از دست گربه سر رفته بود، با دلخوری پرسید:

- خوب ، کجا برویم؟ خانه ببر، یا خانه پلنگ؟

 گربه پرافاده که از این حرف الاغ ترسیده بود، «میو»‏ی بلندی کشید و فریاد زد:

- نه! نه! هیچ کدام! من با ببر و پلنگ کاری ندارم. من را ببر به لانه... لانه... لانه... موش‏ها!

الاغ هم خندید و به‏سرعت، گربه را به لانه موش‏ها رساند.

به این ترتیب، معلوم شد که گربه مغرور، با همه ناز و افاده‏اش، فقط یک گربه است! فقط یک گربه! نه چیزی بیشتر از آن!

 

ترجمه: علی دانا

تنظیم : بخش کودک ونوجوان

*************************************

مطالب مرتبط

پرنده سخنگو

گربه کوچولوی ناراضی

همان آب گوسفندان را برد

ستاره‏ی عجیب و غریب

خروسی که آوازخوان شد!

پسرک تنها در اتوبوس

مخفیگاه مریم

ماجراجویی در سطل آشغال

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین