سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
در روزگاری دور، در شهر کوچکی، مردی با زن و پسرش زندگی می‏کرد. او از مال دنیا، چیزی نداشت. روزها کارگری می‏کرد و غروب مزدش را نان و خورشتی می‏خرید و به خانه می‏آورد. همیشه از اینکه نمی‏تواند برای خانواده‏اش کار بیشتری انجام دهد ناراحت بود تا اینکه غروب یک
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

تجارت هوش
تجارت هوش

در روزگاری دور، در شهر کوچکی، مردی با زن و پسرش زندگی می‏کرد. او از مال دنیا، چیزی نداشت. روزها کارگری می‏کرد و غروب مزدش را نان و خورشتی می‏خرید و به خانه می‏آورد. همیشه از اینکه نمی‏تواند برای خانواده‏اش کار بیشتری انجام دهد ناراحت بود تا اینکه غروب یک روز که کاری پیدا نکرده بود مردی جلوی او را گرفت و پرسید:

- می‏خواهی پولدار شوی؟

مرد فوری جواب داد: «آری.»

آن غریبه گفت: «تو یک کارگر هستی و همیشه از دست‏هایت استفاده می‏کنی و هوش خود را نیاز نداری. آیا هوش خود را به من می‏فروشی؟

مرد گفت: «هوش خود را ... ؟ آخر شاید جایی بدرد من بخورد.»

آن غریبه پرسید: «مثلاً در کجا بدرد تو می‏خورد؟»

مرد گفت: «راست می‏گویی. اما چه‏قدر آن را می‏خری؟»

آن غریبه یک کیسه پر از سکه را درآورد و پیش او گذاشت و آن مرد کیسه‏ی سکه‏ها را لمس کرد و هوش خود را به آن

تجارت هوش

غریبه داد و سکه‏ها را برداشت و به سرعت به خانه آمد.

زن و پسرش از دیدن کیسه‏ی سکه‏ها خوشحال شدند اما پرسیدند آن را از کجا آورده‏ای؟

او جواب داد: «هوش خود را فروخته ام‏‏.»

زن و پسرش به فکر فرو رفتند اما جوابی برای خود نیافتند که هوش را چگونه می‏شود فروخت. از فردای آن روز فقط سکه‏ها را خرج می‏کرد و سر کار نمی‏رفت و روزگار خوبی را با خانواده‏اش می‏گذراند و زن او از این که مرد خانه‏ی آنها، بدون فکر همین طور دارد پول‏ها را خرج می‏کند به فکر فرو رفت و از پسرش خواست تا کاری کند.

پسر دنبال پدر، هر جا که می‏رفت. او نیز همراهش بود ولی پدرش جایی نمی‏رفت از کیسه سکه‏ای برمی‏داشت و نان و خورشتی می‏خرید و به خانه برمی‏گشت. پسر فکری به نظرش رسید و جلوی پدر را در بازار گرفت و گفت: «پدر بهتر نیست این سکه‏ها را در بازار سرمایه‏گذاری کنی؟»

پدر گفت: «من همین سکه‏ها را دارم.»

پسر گفت: «اما این سکه‏ها تمام می‏شود.»

پدر گفت: «سکه‏های خودم است و هیچ وقت تمام نمی‏شود.»

پسر از اینکه پدرش این‏گونه حرف می‏زند تعجب کرد با خودش فکر کرد:

- پدرم چیزی را از دست داده و یا شاید بیمار شده، مگر می‏شود او این همه سکه به دست آورد و این‏طور آنها را خرج کند؟ او همیشه از فکرها و اندیشه‏های خوبی صحبت می‏کرد. می‏گفت اگر پول داشته باشد چنین و چنان می‏کند ولی الان او اصلا فکر هم نمی‏کند و انگار مثل یک آدم کوکی شده است یعنی پدرم واقعا هوش خود را از دست داده و این سکه‏ها را به دست آورده؟ کاش پدرم سکه‏ها را نداشت اما آن فکرها و اندیشه‏های خوب را داشت.

پسر فکر می‏کرد و به پدرش گفت: «سکه‏ای به من می‏دهی؟»

پدرش فوری سکه‏ای به او داد و پسر سکه را گرفت و به بازار رفت و وقتی برگشت دوباره از پدرش سکه‏ای خواست، او هم سکه‏ای به او داد و پسر همین‏که خواست به سمت بازار برود آن غریبه دوباره پیدایش شد و از پسر پرسید:

- چه کار داری می‏کنی؟

پسر با تعجب به مرد غریبه نگاه کرد و گفت:

- دارم پول هوش پدرم را در بازار سرمایه‏گذاری می‏کنم.

غریبه گفت: «اما این پول هیچ وقت تمام نمی‏شود.»

پسر جواب داد: «چرا تمام می‏شود. حتی اگر گنج قارون باشد.»

غریبه گفت: «تو چرا هوش خود را به ده برابر آنچه که به پدرت دادم به من نمی‏فروشی.»

پسر فکری کرد و گفت: «هوش خود را به تو می‏فروشم.»

تجارت هوش

غریبه با تعجب پرسید: «به این سرعت تصمیم گرفتی هوش خود را بفروشی؟»

پسر گفت: «آخر پدرم را این‏جوری نمی‏‏خواهم ببینم. اگر شما هوش پدرم را به او باز پس دهی من هوشم را به شما داده و فقط یک کیسه سکه بیشتر نخواهم خواست.»

غریبه به فکر فرو رفت و گفت: «قبول است.»

پسر گفت: «شما اول هوش پدرم را به او بدهید.»

غریبه گفت: «این معامله قبول نیست. تو اول هوش خود را به من می‏دهی و بعد من هوش پدرت و همین‏طور آن کیسه سکه که گفته‏ای را به تو می‏دهم.»

پسر جواب داد: «شما شاید بعد از اینکه من هوش خود را دادم. هوش پدرم را به او ندهی آن وقت چه خواهد شد؟»

غریبه گفت: «اما من این کار را نخواهم کرد.»

پسر جواب داد: «از کجا بدانم. بهتر است اول هوش پدرم را به او بدهی و وقتی کیسه سکه‏ها را به دست من بدهی من هوش خود را به تو می‏دهم.»

غریبه قبول کرد و هوش پدر را به او داد و در این موقع کیسه‏ای سکه را به طرف پسر گرفت و پدر که هوش خود را به دست آورده بود فریاد زد:

- نه پسرم، آن کیسه را نگیر، که دیگر چیزی نخواهی داشت به جز چند سکه.

پسر دست خود را عقب کشید و کیسه‏ها را نگرفت و غریبه اعتراض کرد:

- تو با من معامله کردی.

پسر گفت: «بله، اما پدرم می‏گوید که این معامله به سود من نیست.»

غریبه گفت: «اما این به ضرر من شده.»

پسر گفت: «ولی پدر من، جلوی ضرر مرا گرفت و حالا بهتر است شما هم بروی و هوش کس دیگری را بخری.»

غریبه راهش را گرفت و رفت و پدر و پسر خوشحال به خانه برگشتند.

 

جواد کوهستانی

تنظیم : بخش کودک ونوجوان

******************************************

مطالب مرتبط

هفت رنگ آسمان

پرنده سخنگو

گربه کوچولوی ناراضی

همان آب گوسفندان را برد

ستاره‏ی عجیب و غریب

خروسی که آوازخوان شد!

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین