سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
زن در حالیکه بغض سختی گلویش را می‏فشرد، به شوهرش گفت: پیراهنی را که بر تن دارم ببین! پارچه‏اش زبر و خشن و پر از وصله‏ است. تا کی باید حسرت یک لباس زیبا را به دل داشته باشم؟ تا کی باید شب‏ها را گرسنه بخوابم؟ آخر فکری به حال زندگی‏مان بکن.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

یک قدم تا گنج
گنج

زن در حالیکه بغض سختی گلویش را می‏فشرد، به شوهرش گفت: پیراهنی را که بر تن دارم ببین! پارچه‏اش زبر و خشن و پر از وصله‏ است. تا کی باید حسرت یک لباس زیبا را به دل داشته باشم؟ تا کی باید شب‏ها را گرسنه بخوابم؟ آخر فکری به حال زندگی‏مان بکن.

صابر سرش را به زیر انداخته و چیزی نمی‏گفت. از همسرش شرمنده بود ولی هر کاری می‏کرد فقر و بدبختی‏شان برطرف نمی‏شد. هنگام  شب، وقتی که همه به خواب رفتند و همه جا در تاریکی فرو رفت، صابر سجاده‏اش را پهن کرد و با دلی پر درد شروع به راز و نیاز با خدای خود نمود: خدایا! فقر ما را از راهی که خودت می‏دانی برطرف کن و به این تیره روزی پایان بده.

صابر آنقدر دعا کرد و اشک ریخت که همانجا بر سر سجاده به خواب فرو رفت.

در خواب مرد خوش‏صورتی را دید که به او می‏گفت: در همسایگی شما دکان مرد کاتبی قرار دارد که برای مردم کارهای نویسندگی انجام می‏دهد. در میان کاغذهایی که در گوشه‏ی دکانش انباشته است، کاغذی کهنه قرار دارد که بر روی آن عکس مناره ی مسجد‏ی کشیده شده است. فردا صبح به دکان او برو و آن کاغذ را بردار و به خانه بیاور. در خانه، آن را باز کن و بخوان و به هر چه در آن نوشته شده عمل کن.

صبح روز بعد، صابر به دکان مرد کاتب رفت با او سلام و احوالپرسی کرد و به گوشه‏ای که کاغذ‏های باطله انباشته شده بود رفت و در آنجا نشست. صابر با نگاه خود در میان کاغذها جستجو کرد و طولی نکشید که آن کاغذ کهنه را پیدا کرد. کاغذ را برداشت و با سرعت به سمت خانه رفت. وقتی به خانه رسید به اطاق خلوتی رفت و در حالیکه قلبش به شدت می‏طپید و نفس‏هایش به شماره افتاده بود، کاغذ را گشود.

در آن کاغد نوشته بود: بیرون از این شهر، گنجی مدفون است. تیر و کمانی بردار و به مسجد نیمه ویرانی که در خارج از شهر قرار دارد برو. آنگاه بالای مناره‏ی مسجد برو، رو به قبله کن و تیر را در کمان بگذار. هر کجا که تیرت افتاد. همان جا محل گنج است. آنجا را بکن و به تیره روزی خودت پایان بده.

گنج

قطرات درشت عرق از پیشانی صابر فرو می‏چکید. با خود گفت: عجیب است! چرا چنین گنج نامه‏ی با ارزشی در میان کاغذ‏های باطله افتاده بود؟ حتماً خداوند آنرا برای انسان فقیر و تیره روزی مثل من محافظت کرده و نگذاشته دست دیگری به آن برسد.

صابر بلافاصله تیر و کمان و بیل و کلنگی برداشت و بسوی مسجد متروکه‏ی خارج شهر به راه افتاد. وقتی به آنجا رسید، از پله‏های مناره بالا رفت. رو به قبله کرد و تیر را در کمان گذاشت. آنگاه زه کمان را تا جایی که قدرت داشت کشید و تیر را رها کرد. تیر در فاصله‏ای دور بر زمین افتاد. صابر با شادمانی بیل و کلنگ را برداشت و بسوی نقطه‏ای که تیر افتاده بود، دوید.

کلنگ را بر زمین زد و شروع به کندن کرد. آنقدر کند که بازوانش از کار افتادند ولی گنجی پیدا نشد. با خستگی و ناراحتی به خانه برگشت. شب با خود فکر کرد: حتماً به اندازه کافی زه کمان را نکشیده بودم. فردا باید دوباره به آنجا بروم و آنچه در توان دارم به کار بگیرم تا تیر در محل گنج بیفتد. صابر نماز صبحش را که خواند، دوباره تیر و کمان و بیل و کلنگش را برداشت و بسوی مسجد خارج شهر به راه افتاد. دوباره بر روی مناره رفت، رو به قبله کرد تیر را در کمان گذاشت و زه کمان را با قدرت کشید و تیر را رها کرد. تیر در نقطه‏ای دورتر از دفعه‏ی قبل بر زمین افتاد.

صابر به آن سو دوید و دوباره شروع به کندن کرد. ولی این بار هم از گنج خبری نشد.

ادامه دارد...

تنظیم : بخش کودک و نوجوان

*****************************************

مطالب مرتبط

باغ گردو (1)

تدبیر موش(2)

فیل به درد نخور(2)

شهر شلخته ها(1)

چرا خرس‌ها با هم می‌جنگند(2)

موفرفری و موقرمزی(4)

خانوم گُلی(2)

آگهی گربه ای(2)

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .