سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
در یک روستای خوش آب و هوا مردی روستایی به نام حسن زندگی می‏کرد. حسن گوسفندان بسیاری داشت، آب و هوای خوب و گیاهان بسیاری که در دامنه کوه‏های روستا روییده شده بود باعث چاق شدن گوسفندان و زیاد شدن شیر آنها شده بود.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

همان آب گوسفندان را برد

در یک روستای خوش آب و هوا مردی روستایی به نام حسن زندگی می‏کرد. حسن گوسفندان بسیاری داشت، آب و هوای خوب و گیاهان بسیاری که در دامنه کوه‏های روستا روییده شده بود باعث چاق شدن گوسفندان و زیاد شدن شیر آنها شده بود. او با فروش شیر گوسفندان می‏توانست زندگی خوبی داشته باشد.

شبان

اما از آن جایی که مرد طماع و خسیسی بود. هر روز وقتی شیرگوسفندان را می‏دوشید. شیر را کاسه به کاسه در سطل می‏ریخت و به هر کاسه شیر یک کاسه آب اضافه می‏کرد و می‏فروخت و چند برابر قیمت واقعی سود می‏برد.

زنش هر روز التماس می‏کرد که دست از این کار بردارد و آب را داخل شیر نریزد. اما حسن به او می‏خندید و به شوخی می‏گفت:

«شیر گوسفندان من مثل ماست سفت و غلیظ است باید کاری کنم تا برای مردم قابل خوردن شود.» حسن هر روز آب بیشتری داخل شیرها می‏ریخت و پول بیشتری به دست می‏آورد.

 روز به روز وضع زندگی حسن بهتر و بهتر می‏شد و هر روز گوسفندی به گوسفندان او اضافه می‏شد.

تا جایی که برای گله‏اش شبانی گرفت. هر روز صبح شبان گله‏ی بزرگ حسن را به بالای تپه می‏برد و شب گله را به حسن تحویل می‏داد. چند کارگر هم شیر گوسفندان را به شهر می‏بردند  و می‏فروختند.

گوسفند

 یک روز که حسن در خانه نشسته بود و پول‏های بادآورده را می‏شمارد ابرهای سیاه، آسمان را پوشاند رعد و برقی زده شد و باران سیل‏آسا شروع به باریدن کرد. کم‏کم باران تبدیل به سیل شد. هنوز ساعتی نگذشته بود که شبان، بر سرزنان و فریاد کنان از راه  رسید.

حسن سراسیمه به حیاط دوید و سراغ گوسفندانش را از شبان گرفت، شبان همان‏طور که به سر و صورت خودش می‏زد گفت: «حسن آقا در دامنه‏ی کوه نشسته بودم که سیل عظیمی آمد و همه گوسفندان را برد. من هم به زور خودم را نجات دادم.

حتی یک گوسفند هم زنده نمانده.» زن حسن با شنیدن صدای شبان به حیاط آمد و گفت: «حسن چرا اینقدر ناراحتی؟ یادت می‏آید چقدر آب توی شیر ریختی همان آب‏ها جمع شد و گله‏ات را برد تو با دست خودت گله‏ات را نابود کردی!»

 

معصومه ذباح

تنظیم : بخش کودک ونوجوان

**************************************

مطالب مرتبط

ستاره‏ی عجیب و غریب

خروسی که آوازخوان شد!

پسرک تنها در اتوبوس

مخفیگاه مریم

ماجراجویی در سطل آشغال

درنای یک پا

مادر خوانده

قوچ سفید

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین