• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • شنبه 1388/04/13
  • تاريخ :

مخفیگاه مریم

مخفیگاه مریم

مریم دختر کوچکی بود. پدر و مادرش او را خیلی دوست داشتند و هر وقت کار خوبی انجام می‏داد و یا تولدش بود، برایش اسباب‏بازی‏های قشنگی می‏خریدند تا اینکه مدتی بود که اسباب‏بازی‏های مریم گم می‏شد ولی خود مریم زیاد ناراحت نبود. زیرا مریم یک جای مخفی برای خودش درست کرده بود.

یک روز مادر مریم او را صدا زد ولی مریم جواب نداد و باز هم مادرش او را صدا زد اما مریم باز هم جواب نداد. مدتی گذشت. مریم صدای مخفی مادرش را شنید.

 پیش خودش گفت:مادرم چرا گریه می‏کند؟

مریم هم گریه‏اش گرفته بود. او مادرش را خیلی دوست داشت. بهتر است پیش مادرش برود به خاطر همین از جای مخفی خودش بیرون می‏آید. پدر و مادرش او را می‏بینند. مادرش او را در آغوش می‏گیرد و گریه می‏کند.

مریم می‏پرسد: «مامان چرا گریه می‏کنی؟»

مادرش می‏گوید: از اینکه تو سالم هستی و اتفاقی برایت نیفتاده،خوشحالم.

مریم می‏گوید: «وقتی آدم خوشحال می‏شود، می‏خندد.»

مادرش هم می‏‏خندد و پدرش می‏پرسد:

- تو کجا بودی؟

مریم می‏گوید: «من جایی نرفته بودم، همین‏جا بودم.»

پدرش می‏پرسد: «چرا جواب نمی‏دادی؟»

مریم می‏گوید: «آخر نمی‏‏خواستم جای مخفی مرا کسی پیدا کند.»

مادرش می‏پرسد: «جای مخفی؟ جای مخفی تو کجاست؟ می‏شود به ما هم نشان بدهی.»

مریم گفت: «قول می‏دهید به کسی نگویید؟»

پدر و مادرش قول دادند به کسی چیزی نگویند. مریم آنها را به طرف صندوق برد که گوشه‏ی اتاق بود و پشت صندوق، کمی جای خالی بود که او آنجا مخفی شده بود و پدر و مادرش از دیدن آنجا و همین‏طور اسباب‏بازی های زیادی که آنجا قایم کرده بود تعجب کردند.

مادرش گفت: «اسباب‏بازی‏هایت گم نشده بود. آنها را اینجا مخفی کرده بودی!»

پدرش پرسید: «اگر اینجا، جای مخفی تو است، دیگر چرا اسباب بازی‏ها‏یت را مخفی کردی؟»

مریم می‏گوید: «چون دلم نمی‏خواست کس دیگری با آنها بازی کند.»

پدر و مادرش گفتند: «درست است؛ چون نمی‏‏خواستی کسی با آنها بازی کند، آنها را اینجا مخفی کردی.»

مریم گفت: «ولی خودم هر روز با آنها بازی می‏کنم.»

مادرش گفت: «دوست داری که روزها من هم با تو در اینجا بازی کنم؟»

مریم گفت: «قول می‏دهی که کسی دیگر را اینجا نیاوری؟»

مادرش گفت: «قول می‏دهم.»

پدرش گفت: «اجازه می‏دهی من هم، گاهی وقت‏ها اینجا بنشینم و بازی تو را تماشا کنم.»

مریم گفت: «شما هم با من بازی کنید و بازی کردن را یاد بگیرید.»

پدرش گفت: «خیلی خوشحال می‏شوم که تو به من بازی یاد بدهی.»

چند روزی گذشت و هر روز یک نفر دیگر می‏خواست با مریم بازی کند و این شد که حالا چند تا از بچه‏های همسایه به جای مخفی او می‏آیند و با هم بازی می‏کنند و پدر و مادرش هم هر روز با او بازی می‏کنند. مریم، پدر و مادرش را خیلی دوست دارد.

 

جواد کوهستانی

تنظیم: بخش کودک و نوجوان

*************************************

مطالب مرتبط

با کلاه یا بی کلاه؟

پرواز پرستو

وقتی بابا گم شد

گاو حسن

دختر فراموشکار

ماشین دودی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .

وبگردی

مسابقه ...

امتياز این سوال :
UserName