• تعداد بازديد :
  • شنبه 1388/04/13
  • تاريخ :

لقمان حکیم
لقمان

حدیث

به خدا سوگند حکمت از رهگذر‏نژاد و ثروت و بزرگی جسم و زیبایی اندام به لقمان داده نشد.

امام صادق (حکمت‏نامه‏ی لقمان)

 

لقمان
پرونده‏ی لقمان

تبارالقمان: برخی لقمان را فرزند «نامورین تارح» برخی وی را فرزند «باعورین تارح» عده‏ای وی را فرزند «باعورا» برخی وی را فرزند «لیان ناحورین تارح» گروهی او را فرزند «عنقاء بن سرون» برخی وی را فرزند عنقاء بن مربد» برخی او را فرزند عنقاء بن ثیرون» و برخی او را فرزند «کوش بن سام بن نوح (ع)» دانسته‏اند.

 انتخاب یکی از این گفته‏ها نه آسان است و نه ضروری. ولی می‏توان گفت که لقمان دارای نسبت‏نامه‏ی معروفی نبوده است.

 

لقمان در ادب

نصیحت: کاروانی در زمین یونانی بزدند و نعمت بی‏قیاس ببردند، بازرگانان، گریه و زاری کردند و خدا و پیغمبر، شفیع آوردند. فایده نبود.

 

چو پیروز شد دزد تیره روان

چه غم دارد از گریه‏ی کاروان؟

لقمان حکیم، اندر آن کاروان بود. یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه‏ای گویی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.

گفت: دریغ کلمه‏ی حکمت باشد با ایشان گفتن.

 

آهنی را که موریانه بخورد

نتوان برد از او به صیقل، زنگ

با سیه دل چه سود، گفتن وعظ؟

نرود میخ آهنین در سنگ

گلستان سعدی

 

لقمان و فرزندش

پسرم! بدون عجب، بسیار نخند و بدون مقصد راه نرو و درباره‏ی چیزی که به تو مربوط نیست نپرس.

احیاء علوم الدین ج 4 ص 10

 

لقمان
حکایت 

خیر: لقمان به پسرش گفت بکوش تا هیچ کار خوشایند و ناخوشایندی برای تو پیش نیاید مگر اینکه آن را امری خیر بدانی.

پسر لقمان گفت: به این سفارش نمی‏توانم عمل کنم مگر این که بدانم واقعا درست است.

لقمان گفت: پسرم! خداوند پیامبری را مبعوث کرده، بیا پیش او برویم. واقعیت نزد اوست.

لقمان و پسرش، هر کدام سوار بر الاغ جداگانه‏ای به راه افتادند. روزها و شب‏ها راه رفتند. در حال حرکت بودند که پای پسر روی استخوان تیزی رفت. استخوان از کف پا فرو رفت و از بالای آن بیرون آمد. پسر لقمان از شدت درد بی‏هوش به زمین افتاد. لقمان به سوی او پرید و او را به سینه‏اش چسباند. استخوان را با دندان‏هایش بیرون آورد و دستاری را که همراه  داشت، پاره کرد و به پای او پیچید. سپس به چهره‏ی او نگریست. چشمانش پر از اشک شد و قطره‏ای اشک از چشمش بر چهره‏ی فرزندش افتاد. پسرش به هوش آمد و دید که پدرش گریه می‏کند. گفت: پدرجان! گریه می‏کنی و با اینحال می‏گویی: این‏ کار برای تو خیر است؟ چطور خیری است که تو برایم می‏گریی؟

لقمان گفت: پسرم! گریه‏ام از آن روست که دوست دارم همه‏ی دنیایم را فدای تو کنم. من پدرم و پدر، دل نازک است. شاید آنچه از تو دور شده بزرگتر از این بلایی باشد که به آن گرفتار شده‏ای.

در همین حال شخصی سوار بر اسب به طرف آنها آمد وقتی نزدیک شد از دید آنها غیب شد ولی فریاد زد:

- آیا تو لقمانی؟

- آری!

- پسر تو چه می‏گوید؟

- ای بنده‏ی خدا تو کیستی که من سخن تو را می‏شنوم ولی تو را نمی‏بینم؟

- من جبرئیل هستم.

لقمان پیش خود گفت: اگر تو جبرئیلی به آنچه که پسرم گفت، آگاهی.

جبرئیل گفت: من وظیفه‏ای نداشتم جز اینکه شما را حفظ کنم. با من بیایید. پروردگارم به من فرمان داد که این شهر و اطراف آن را و هر چه را در آن هست فرو برم. آنگاه مرا خبر کردند که شما می‏خواهید به این شهر بیایید. از این‏رو از خدا خواستم که هر طور خود اراده کند، شما را از برخورد با من باز دارد. پس خداوند شما را به وسیله‏ی آنچه که پسرت به آن گرفتار شد از برخورد با من حفظ کرد. اگر آن گرفتاری نبود. شما را هم با دیگران فرو می‏بردم.

الدر المنثور ج 6 ص 514

 

س. حسینی

تنظیم : بخش کودک و نوجوان

*************************************

مطالب مرتبط

فیلسوف نقاش!

برادر دریا

رودکی

مارک تواین، استاد روایت داستان

امام محمد غزالی و خواجه نصیرالدین توسی

روز فردوسی

اهلی شیرازی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .

وبگردی

مسابقه ...

امتياز این سوال :
UserName