سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
من با دوستم گربه فری یک سطل پر از آشغال پیدا کردیم. دوتایی به جان سطل آشغال افتادیم. سطل آشغال خوبی بود! پر از استخوان و گوشت مرغ بود. حسابی غذا خوردیم و از صاحب‏خانه تشکر کردیم؛ البته صاحب‏خانه نبود. در خانه‏اش قفل بود.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

ماجراجویی در سطل آشغال
گربه

من با دوستم گربه فری یک سطل پر از آشغال پیدا کردیم. دوتایی به جان سطل آشغال افتادیم. سطل آشغال خوبی بود! پر از استخوان و گوشت مرغ بود. حسابی غذا خوردیم و از صاحب‏خانه تشکر کردیم؛ البته صاحب‏خانه نبود. در خانه‏اش قفل بود. وقتی خوراکی‏های سطل آشغال را خوردیم باز هم گشتیم تا چیزی پیدا کنیم. با فری قرار گذاشتیم هر کسی هر چه پیدا کرد مال خودش. فری یک آینه پیدا کرد و گفت: «این آینه مال من است. می‏خواهم هر روز موهایم را شانه بزنم و خودم را توی آینه ببینم.»

من هم رفتم توی سطل آشغال و گشتم. چقدر خوب بود! یک چیز قشنگی که برق می‏زد پیدا کردم. فری تا آن را دید، گفت: «خوش به حالت! این ساعت است که پیدا کردی.» وای! چقدر خوب بود. یک ساعت قشنگ پیدا کردم. فری درباره‏ی ساعت خیلی چیزها به من گفت. گفت که ساعت وقت را نشان می‏‏‏دهد. به ساعت نگاه کردم. یک ربع به سه بود. نمی‏‏دانم به سه صبح مانده بود یا سه بعد از ظهر با فری از دیوار بالا رفتیم و روی لبه‏ی پنجره حیاط ایستادیم. ساعتی که توی اتاق بود، دو بعد‏از ظهر را نشان می‏داد. فری ساعت را برایم تنظیم کرد. آمدیم پایین و دوباره سطل آشغال را گشتیم که یک‏دفعه یک کیف گنده افتاد روی کمر ما. وای! صاحب‏خانه سر رسیده بود و کیف را به طرف ما پرت کرده بود. فوری جستی زدیم و از دیوار رفتیم بالا و برای صاحب‏خانه زبان درآوردیم. صاحب‏خانه عصبانی شد. نردبان گذاشت که بیاید و حساب ما را برسد؛ ولی ما پا به فرار گذاشتیم. فری رفت پی‏کارش و من ماندم و ساعتم. ساعت هنوز دو بود. تعجب کردم. چقدر زمان کُند می‏گذشت. رفتم توی پیاده رو و از یک نفر پرسیدم: «ساعت چند است؟» گفت: «دو و نیم بعداز ظهر.» بعد که چند قدم رفت، یک دفعه برگشت و با تعجب گفت: «تو حرف می‏زنی؟» اما من محل نگذاشتم و راهم را کشیدم و رفتم. توی راه دوباره عقربه را چرخاندم و سر ساعت دو و نیم تنظیم کردم و خوابیدم. از خواب که بیدار شدم، خورشید توی آسمان نبود. به ساعت نگاه کردم، هنوز دو و نیم بعد از ظهر بود. کوبیدم سر ساعت و گفتم: «خاک بر سرت که کار نمی‏کنی!»

یواشکی رفتم و از پنجره‏ی یکی از خانه‏ها ساعت را نگاه کردم. ساعت هفت شب بود. دوباره ساعت را روی هفت تنظیم کردم. دلم ضعف می‏رفت. دنبال غذا می‏گشتم. بوی آبگوشت از یک خانه می‏آمد. رفتم ومنتظر ماندم تا شام خوردن‏شان تمام شود. شام‏شان که تمام شد یک بچه‏ی مهربان چند تکه استخوان انداخت روی بام توالت‏شان. من حسابی خوردم و به بچه‏ی مهربان گفتم: «دستت درد نکند! ساعت چند است؟»

بچه از توی حیاط داد زد: «ساعت هشت و ربع است. آقا مسعود، این همه سوال نکن!» بچه فکر کرده بود که پسر همسایه‏ی شان ساعت را پرسیده بود. ساعت من همان هفت شب بود. دوباره تنظیم کردم روی هشت و ربع. با خودم فکر کردم: «واقعاً چه کار سختی آدم‏ها می‏کنند. همه‏اش باید ساعت‏شان را تنظیم کنند. کاش ساعت برقی بود که وصل می‏کردی به برق و خودش کار می‏کرد. باید این پیشنهاد را به اداره‏ی اختراعات می‏دادم.» چند روزی کارم شده بود پرسیدن ساعت و تنظیم کردن آن. از بس دزدکی از پنجره‏ی مردم نگاه می‏کردم خجالت می‏کشیدم. در طول این چند روز چند دختر بچه‏‏ای راضی شده بود که دم به ساعت، ساعت را به من اعلام کند و من هم ساعتم را تنظیم کنم. آخر سر تصمیم  گرفتم بروم ساعتسازی، رفتم و رفتم تا به یک ساعت‏سازی رسیدم. مغازه‏ی ساعت‏سازی خیلی شیک بود. از دم در به مغازه نگاه کردم. وای چقدر ساعت بود! هزار جور ساعت رنگ به رنگ و مدل به مدل؛ ولی هر ساعتی یک زمانی را نشان می‏‏داد با خودم گفتم: «اصلا ساعت به چه درد می‏خورد. نخواستیم ساعت. برای یک ساعت باید به همه روبیندازی.»

ساعت را از مچم درآوردم و به دندان گرفتم. ناگهان صدای دزد دزد از ساعت سازی آمد بیرون. ساعت ساز داد می‏زد: «دزد! دزد! یک ساعت دزدیده شده. آن گربه دزد را بگیرید!» خواستم بایستم و بگویم: باباجان، ساعت را از لای آشغال‏ها پیدا کردم.» اما مگر آدم‏ها منطق دارند. دویدم و دویدم و با سر و روی خیس به آن خانه‏ای که ساعت را پیدا کرده بودم رفتم. روی دیوار ایستادم و به صاحب‏خانه گفتم: «مرده‏شور ساعت تو را ببرد که این همه دردسر برایم درست کرد. بگیر که آمد.» بعد ساعت را محکم پرت کردم که برود توی اتاق؛ اما خورد به شیشه‏ی پنجره و شیشه شکست. خواستم بایستم و از صاحب‏خانه معذرت خواهی کنم؛ اما خودم را روی پشت‏بام قایم کردم. ناگهان در اتاق باز شد و ساعت به طرفم پرت شد. صدای صاحب‏خانه آمد که: «عجب ساعت نحسی هستی. برو پی کارت!»

علی باباجانی

تنظیم : بخش کودک و نوجوان

**************************************

مطالب مرتبط

با کلاه یا بی کلاه؟

پرواز پرستو

وقتی بابا گم شد

گاو حسن

دختر فراموشکار

ماشین دودی

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین