سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
همه‏ی مردم شهر روی سرشان چیزی گرفته بودند و داشتند می‏دویدند. چند تا کوچولو هم دست‏های‏شان را رو به هوا کرده ‏بودند و می‏خندیدند. من هم خیلی خوشم‏ آمد. یک نفر گفت: «عجب بارانی!»
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

سلام ماشین‏های ابری!

باران

 

همه‏ی مردم شهر روی سرشان چیزی گرفته بودند و داشتند می‏دویدند. چند تا کوچولو هم دست‏های‏شان را رو به هوا کرده ‏بودند و می‏خندیدند. من هم خیلی خوشم‏ آمد. یک نفر گفت: «عجب بارانی!»

آن یکی گفت: «الان چه وقت باران است؟ خیس شدم!»

مردی هم به دنبال چترش می‏دوید. عجب چتر بازی‏گوشی داشت!

گفتم: «مامان!باران بازی، چه‏قدر مزه می‏دهد!»

گفت: «نه، نه، سرما می‏خوری!»

مامان چادر‏ش را روی سر من کشید. وای چقدر مزه می‏دهد زیر چادر مامان!

گفتم: «مامان چرا باران می‏بارد؟»

مامان گفت: «باد اینقدر ابرها را این طرف و آن طرف می‏برد که آنها به هم می‏خورند و جرقه می‏زنند و باران می‏بارد.»

گفتم: «نکند از هم خجالت می‏کشند؟»

مامان خندید و گفت: «از خجالت خیس عرق می‏شوند!»

گفتم: « عجب ابرهای! چقدر خجالتی هستند!»

باران

همین‏طور مثل دوش حمام داشت باران می‏آمد.

با مامان بدو بدو رفتیم تا به یک خانه رسیدیم که بالای سرش یک تاقچه داشت. من و مامان رفتیم زیر تاقچه.

مامان گفت: «باید اینجا بمانیم؛ باران خیلی شدید است!»

چند نفر دیگر هم بودند که خیس خیس شده بودند. سرم را از زیر چادر مامان درآوردم. یکهو یک صدای بلند شنیدم: «نق ... بوم ...» و شکستن شیشه. خیلی ترسیدم!

مامان گفت: «عجب تصادفی

یک خانم که آنجا بود گفت: «سر می‏برند!»

یواشکی گفتم: «مامان سر می‏برند یعنی چه؟»

مامان گفت: «یعنی خیلی خیلی تند می‏روند.»

کم‏کم مردم دور ماشین‏ها جمع شدند. سرنارنجی یک تاکسی خورده بود به سر آبی یک ماشین که بزرگ‏تر از خودش بود!

به مامان گفتم: «ماشین نارنجی به ماشین بزرگ‏تر از خودش سلام نداد، ماشین آبی هم سرش را کوبید به او!»

مامان و آن خانم هر دو خندیدند.

باران

مردم کنار رفتند. آقای پلیس آمد. با راننده‏ها حرف زد و بعد یک کاغذ و قلم برداشت و شروع  کرد به نقاشی کردن. با خودم گفتم: «عجب پلیسی! وسط خیابان دارد نقاشی می‏کشد!»

گفتم: «مامان! چرا ماشین‏ها تصادف می‏کنند؟»

مامان گفت: «برای اینکه قانون را رعایت نمی‏کنند.»

از سر یکی از راننده‏ها خون می‏آمد. من باز هم ترسیدم.

مرد پیری گفت: «همه‏اش بی‏احتیاطی! همه‏اش عجله! همه‏اش خودخواهی

گفتم: «مامان خودخواهی یعنی چه؟»

مامان گفت: «یعنی هر کسی فقط و فقط خودش را دوست داشته باشد و فکر کند دیگرن دشمن او هستند.»

گفتم: «مامان! ماشین‏ها که از این فکرها نمی‏کنند؛ هان؟»

مامان گفت: «ماشین‏ها این فکرها را نمی‏کنند، فقط آدم‏ها از این فکرها می‏کنند.»

فکر کنم ماشین‏ها خیلی از هم خجالت کشیدند. صورت‏های هر دوتای‏شان خیلی بدریخت شده بود.

گفتم: «مامان! نمی‏شد ماشین‏ها ابری بودند؟» مامان خندید.

گفتم: «اگر ابری بودند، خیلی خوب می‏شد. همین‏طور که خجالت می‏کشیدند، آب می‏شدند و دوباره جمع می‏شدند؛ می‏شدند یک ماشین نو و تر و تمیز، تر و تمیز

مامان گفت: «به به! تر و تمیز! تر و تمیز.»

گفتم: «اگر ماشین‏ها ایری بودند، دیگر کسی زخمی نمی‏شد، قیافه‏ی ماشین‏ها هم عوض نمی‏شد. آقای پلیس هم ابرهای خوشگلی نقاشی می‏کرد. ماشین‏های ابری، تر و تمیز هستند!»

این بار، هم مادر خندید هم آن آقای پیرو آن خانم.

 

مجید شفیعی

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

********************************

مطالب مرتبط

کارهای خوب امروز

شب امتحان ریاضی

اسرار عجیب خلقت

دوست واقعی (1)

همبازی جدید

کفش‌های صورتی یا آبی

اگه جای مینا بودی؟

فرفره های مزرعه گندم

من هم مثل بزرگترها گریه کردم

کودک شهید فلسطینی

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین