سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
سال‏ها پیش، در ایتالیا، خانواده‏‏ای به نام مدیسی زندگی می‏کرد. آنها خیلی ثروتمند بودند. این خانواده عاشق هنر و موسیقی بود. البته غذاهای خوب و خوشمزه را هم دوست داشت. «چی چی بیو» در قصر با شکوه آنها زندگی می‏کرد. او بهترین آشپز آن منطقه بود.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

درنای یک پا

درنای یک پا

سال‏ها پیش، در ایتالیا، خانواده‏‏ای به نام مدیسی زندگی می‏کرد. آنها خیلی ثروتمند بودند. این خانواده عاشق هنر و موسیقی بود. البته غذاهای خوب و خوشمزه را هم دوست داشت. «چی چی بیو» در قصر با شکوه آنها زندگی می‏کرد. او بهترین آشپز آن منطقه بود.

یک روز «لورنزو» - صاحب قصر- با یک پرنده بزرگ وارد آشپزخانه شد. چی چی بیو از خوشحالی خشکش زد. لورنزو گفت: «این درنا را برای همسرم گرفته‏ام، خوب کبابش کن و برای امشب غذای خوبی بپز، امشب تولد همسرم است.»

چی چی بیو درنا را پاک کرد. سس کم ادویه‏ای رویش مالید و روی آتش کباب کرد. بویش معرکه بود. چی چی بیو به خودش گفت: «شاید بهتر باشد یک تکه آن را بخورم و ببینم طعمش هم مثل بویش عالی هست یا نه.»

تکه‏ای از گوشت درنا را کند و خورد، عالی بود. خوشمزه‏ترین چیزی بود که در تمام عمرش خورده بود. چی چی بیو گفت: «کیف کردم، خودم پخته‏ام. پس یک تکه دیگر از آن هم به من می‏رسد.»

تکه دومی از تکه اولی هم خوشمزه‏تر بود. چی چی بیو خوب می‏دانست که دیگر نباید از آن بخورد. پس، تصمیم گرفت که به اتاق غذاخوری برود. اما بوی غذا، توی هوا پیچیده بود و از پشت سرش می‏آمد. قبل از اینکه بفهمد چه کار می‏کند، به آشپزخانه برگشت. یک تکه دیگر کند و خورد.

بعد، از آشپزخانه بیرون رفت و در آشپزخانه را محکم قفل کرد. اما قبل از شروع میهمانی، ارباب وادارش کرد به آشپزخانه برگردد و مراقب غذا باشد. دهانش چنان آب افتاده بود که تنها یک راه برایش باقی ماند؛ یک تکه دیگر از گوشت درنا را کند و توی دهانش گذاشت.

اشتهایش بیشتر تحریک شد. به خودش گفت: «این، آخرین لقمه است». اما نمی‏توانست جلوی خودش را بگیرد. به قدری خورد که نصف یکی از ران های پرنده، تمام شد.

آهی کشید و گفت: «حالا دیگر یک پرنده خوشگل نیست. من نباید آن را تا نصفه می‏خوردم.» پس، نصف باقی مانده ران را هم خورد. وقتی تمام ران را خورد، ترس برش داشت.

«تولد همسر ارباب است، آن وقت من، یک ران پرنده‏ای را که برای همسرش گرفته بود، خوردم! وقتی بفهمد عصبانی می‏شود. حالا چه کار کنم؟»

آشپز خیلی نگران بود، اما یک دفعه چیزی به ذهنش رسید. وقتی درناها توی چمنزار هستند، روی یک پایشان می‏ایستند و تعادلشان را هم حفظ می‏کنند.

چی چی بیو دوید توی باغ و مقداری گل و برگ تازه چید. درنای کباب شده را توی یک دیس نقره‏ای گذاشت و گل‏ها و برگ‏های تازه را دورش چید؛ طوری که انگار درنا، در چمنزاری روی یک پایش ایستاده بود. بعد دیس را به اتاق غذاخوری برد و آن را با احترام، روی میز قرار داد.

همسر لورنزو وقتی دیس تزیین شده و زیبا را دید، فریاد زد: «آفرین!» تمام میهمان‏ها دست زدند و هورا کشیدند. فقط لورنزو بود  که دست نمی‏زد. او از آشپز پرسید: «چی چی بیو، چرا این درنا فقط یک پا دارد؟»

چی چی بیو با تعجب قیافه گرفت و گفت: «مگر همه درناها یک پا ندارند؟ من که تا به حال درنای دو پا ندیده‏ام آقا.»

همسرلورنزو لبخندی زد و تمام میهمان‏ها هم خندیدند. اما لورنزو نگاه اخم آلودی به آشپز کرد و گفت: «فردا دو چیز را به تو یاد می‏دهم: اول اینکه درنای یک پا وجود ندارد، دوم اینکه من گول خوردنی نیستم.»

چی چی بیو فوراً از سالن خارج شد. تمام شب خوابش نبرد. نمی‏دانست لورنزو می‏خواهد چه‏طور او را تنبیه کند.

صبح زود، کسی در اتاقش را زد، لورنزو بود. دستور داد:

«اسبت را زین کن!» چی چی بیو چاره‏ای جز اطاعت نداشت. وقتی دور می‏شدند، چی چی بیو که حسابی درمانده شده بود، با خودش فکر می‏کرد که چه‏ طور عصبانیت لورنزو را کم کند.

لورنزو نزدیک رودخانه‏ای ایستاد. کنار رودخانه، تعداد زیادی درنا روی یک پا ایستاده بودند. از اسب پیاده شد و به طرف درناها دوید. دست‏هایش را در هوا تکان داد و فریاد کشید. درناها با سر و صدای زیادی توی هوا پریدند و پرواز کردند. هر دو پایشان را زیر بدنشان کشیدند. کاملاً می‏شد دید که هر پرنده دو پا داشت. لورنزو با غرولند گفت: «هنوز هم می‏خواهی بگویی که درناها یک پا دارند؟»

- نه آقا.

- پس چرا دیشب یکی از پاهای درنای کباب شده را ندیدم؟ فکری مثل برق به مغز چی چی بیو رسید. گفت: «دیشب شما به طرف درنا ندویدید و فریاد هم نکشیدید. اگر این کار را کرده بودید،درنا هر دو پاهایش را به شما نشان می‏‏داد.»

چی چی بیو چنان با آرامش و خونسردی این جمله‏ها را گفت که لورنزو خنده‏اش گرفت.

- مطمئنم که ران درنا را خورده‏ای، اما دیگر عصبانی نیستم. می‏دانستم آشپز خوبی هستی ولی امروز فهمیدم که خیلی هم باهوشی.

لورنزو  چی چی بیو را بخشید. او سال‏ها سرآشپز باقی ماند و تا وقتی زنده بود، غذاهای خوشمزه و عالی درست می‏کرد.

ترجمه: منظر عقدایی

تنظیم: بخش کودک و نوجوان

***************************************

مطالب مرتبط

قوچ سفید

باغ گردو(2)

با کلاه یا بی کلاه؟

پرواز پرستو

وقتی بابا گم شد

دختر فراموشکار

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین