سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
مرد ساده لوح، پولی را که پس‏انداز کرده بود، برداشت و به سوی بازار دام‏فروشان به راه افتاد. همسرش قبل از رفتن به او سفارش کرد: مواظب باش پول‏هایت را ندزدند، در راه دزد و راهزن زیاد است. مرد گفت: حواسم جمع جمع است. فکر کرده‏ای که من بچه‏ هستم
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

قوچ سفید

قوچ سفید

مرد ساده لوح، پولی را که پس‏انداز کرده بود، برداشت و به سوی بازار دام‏فروشان به راه افتاد.

 

همسرش قبل از رفتن به او سفارش کرد: مواظب باش پول‏هایت را ندزدند، در راه دزد و راهزن زیاد است.

 

مرد گفت: حواسم جمع جمع است. فکر کرده‏ای که من بچه‏ هستم؟

 

زن گفت: با این پول می‏توانی یک قوچ چاق بخری. حواست را جمع کن. مبادا در بیابان دزدها از راه برسند و قوچمان را بدزدند.

 

مرد ساده لوح اخم‏هایش را در هم کشید و گفت: آخر در روز روشن، چه‏طور می‏توانید قوچ چاق و چله را از من  بدزدند؟

 

زن دیگر چیزی نگفت. ولی در دل همچنان نگران بود.

 

مرد ساده لوح به بازار دام فروشان رسید. مدتی در آنجا گشت و سرانجام قوچ سفید رنگ زیبایی با شاخ‏های محکم و به هم پیچیده پیدا کرد و آن را خرید.

 

مرد فروشنده ریسمان بلندی گردن قوچ بست و سر دیگر آن را به دست مرد ساده لوح داد و گفت: مبارک باشد!

 

مرد ساده لوح ریسمان را گرفت و به راه افتاد. او در راه قوچ را به دنبال خود می‏کشید و با آن حرف می‏زد: بگذار تو را به خانه ببرم! زنم از خوشحالی سر از پا نمی‏شناسد. برایت گوشه حیاط آغل کوچک و قشنگی درست کرده‏ام...

 

او مشغول گفتگو با قوچ بود و متوجه نشد که مردی او را تعقیب می‏کند.

 

وقتی که مرد ساده لوح به محل پر درختی رسید، دزدی که او را تعقیب می‏کرد، خود را پشت درخت تنومندی پنهان کرد و آرام  آرام به قوچ نزدیک شد. سپس در فرصتی مناسب، طنابی را که به گردن قوچ بسته شده بود، برید و خیلی سریع قوچ را در جایی که از قبل آماده کرده بود، پنهان کرد.

 

ولی قوچ برای دزد کافی نبود. او از بیراهه خود را به چاهی در نزدیکی ده رساند و در آن‏جا به انتظار آمدن  مرد ساده لوح نشست.

 

مدتی بعد او را دید که آشفته و نگران به این  سو و آن سو می‏رود و فریاد می‏زند: قوچم! قوچ قشنگم را بردند!

 

وقتی که مرد ساده لوح به دزد نزدیک شد، او بر سر چاه نشست و شروع به گریه و زاری کرد.

 

مرد ساده لوح از دزد پرسید، آیا قوچ سفیدی با شاخ‏های محکم و زیبا در این اطراف ندیده‏ای؟

 

دزد ناله کنان گفت: چه می‏گویی مرد؟ قوچ کدام است؟ بدبخت شدم.

 

مرد ساده لوح پرسید: چه چیزی در چاه افتاده است؟

 

دزد گفت: یک کیسه کوچک پر از سکه طلا در جیبم بود. وقتی که خم شدم تا از چاه آب بکشم، کیسه درون چاه افتاد. حالا چه کار کنم؟

 

چه خاکی بر سرم بریزم؟

 

بعداً انگار که فکری به خاطرش رسیده باشد گفت: آیا می‏توانی درون چاه بروی و کیسه مرا بیاوری؟ اگر این کار را بکنی یک پنجم سکه‏های درون کیسه را به تو می‏دهم.

 

مرد ساده لوح پرسید: درون کیسه‏ات چند تا سکه بود؟

 

دزد گفت: صد سکه!

 

مرد ساده لوح در دل با خود گفت:

 

یک پنجم صد سکه می‏شود بیست سکه.

 

بیست سکه پول ده تا قوچ است! خدایا!

 

شکرت! اگرقوچم را دزدیدند در عوض تو پول ده تا قوچ را به من رساندی!

 

سپس لباس‏هایش را بیرون آورد و داخل چاه رفت.

 

دزد که منتظر همین فرصت بود، لباس‏های مرد ساده لوح را هم برداشت و با سرعت از آنجا دور شد!

بر گرفته از مثنوی معنوی

تنظیم خرازی

مطالب مرتبط

پرواز پرستو

وقتی بابا گم شد

گاو حسن

دختر فراموشکار

تدبیر موش(1)

فیل به درد نخور(1)

ماشین دودی

غصه ی پروانه کاغذی

ماهی های قرمز و سفید

آواز بهار

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین