سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
به بازار میوه رسیدیم. خیالم از دست بابا راحت بود. سفت و محکم دستم را گرفته بود. آخر دستش که شل می‏شود می‏ترسم.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

وقتی بابا گم شد

وقتی بابا گم شد

به بازار میوه رسیدیم. خیالم از دست بابا راحت بود. سفت و محکم دستم را گرفته بود. آخر دستش که شل می‏شود می‏ترسم. یک چیزی توی دلم بالا پایین می‏شود و آن وقت هی می‏گویم: سفت بگیر بابا دستم را سفت بگیر… اینقدر می‏گویم تا سفت بگیرد.

با خیال راحت میوه‏‏های تر و تازه و فروشنده‏ها را تماشا کردم. فروشنده‏ها با دستمال دور گردنشان میوه‏ها را تمیز می‏کردند. بعد دستمال را به پیشانی خود می‏مالیدند و داد می‏زدند بلند بلند. من که نفهمیدم چرا داد می‏زنند و چه می‏گویند. تو همین فکرها بودم که موبایل بابا زنگ زد: دریل… دریل…

باز ترس به سراغم آمد. موبایل دو باره زنگ خورد: دریل دریل…

با خودم گفتم الان است که دستم را ول کند. امان از دست این موبایل که هی زنگ می زند و حواسبابا را پرت می‏کند. موبایل فقط به درد بازی می‏خورد همین. اما بزرگ‏ترها که اجازه نمی‏دهند: شارژش تمام می‏شود. خراب می‏شود. آخ آخ شکست. موبایل برای بازی نیست و…

مگر شارژ موبایل شکلات است که تمام بشود. ای کاش هر چی موبایل است بترکد. موبایل هم از آن مزاحم‏هایی است که دست بابا را شل می‏کند.

دستش را سفت فشار دادم و صدایش کردم. گوش نمی‏کرد. هر چه کتش را گرفتم و کشیدم اصلا  حواسش به من جمع نشد. تازه با  کسی که توی موبایل بود دعوایش هم شد؟ دستم را ول کرد و توی هوا تند تند چرخاند. این‏طوری شد که دستم ول شد. دستم دیگر توی دست بابا نبود. اطرافم را نگاه کردم. بازار میوه پر بود از مامان و باباهای زنبیل‏دار و چرخدار. ترسیدم. برگشتم و زود کت بابا را گرفتم و کشیدم. چند بار کشیدم. اما به قول ننه بزرگ یا همون مامان‏بزرگم چشمتان روز بد نبیند. کت بابام سیاه بود اما کتی که من گرفتم و کشیدم رنگ خاک بود. آقایی هم که توی کت خاکی بود سبیل‏های بلند و سیاه داشت. اما بابای من که سبیل نداشت. تازه نگاهش اینقدر ترسناک نبود. پریدم و زیر یکی از میزهای میوه فروشی قایم شدم. آقا سبیلو کمی ایستاد و بعد رفت.

دستم را گاز گرفتم و گفتم: دیدی چی شد! آخر گمش کردی … حالا چکار می‏کنی بچه. چه‏طوری پیدایش می‏کنی…

نشستم و همین‏طور که کفش‏های رنگی، دمپایی‏های نو و کهنه. چادر، دامن، مانتو، کفش پاشنه بلند و کوتاه تندتند از جلوی من رد می‏شد، فکر می‏کردم. فروشنده‏ها و آدم‏ها اینقدر سرو صدا می‏کردند که نمی‏توانستم خوب فکر کنم. یک چیزی توی دلم افتاد پایین و کش آمد بالا مثل یویو… یاد یویو افتادم. جیبم را زود گشتم . سرجایش بود. اما توی دلم انگار صد تا بچه آدامس بادکنکی باد می‏کردند. چشم‏هایم را بستم و فکر کردم: کفش بابام چه رنگی  بود؟ شلوارش که سیاه بود مثل جوراب سوراخش ولی کفشش… هر چه فکر کردم… چشمهایم را بستم و بیشتر فشار دادم … تا یادم بیاید… یادم نیامد که نیامد.

با خودم گفتم: خوب هر شلوار سیاهی که دیدم می‏گیرم! شاید بابا باشد… خوب نگاه کردم. یک مانتو رد شد. دمپایی بچه‏گانه… مانتوی سفید… کفش قهوه‏ای که بندش روی زمین کشیده می‏شد… آهان شلوار سیاه… زود دستم را دراز کردم و پاچه شلواری را گرفتم… بعد سرم را بالا کردم. آقایی که توی شلوار سیاه بود، ریش بلندی داشت و چپ چپ نگاهم کرد. زود ولش کردم. پریدم و زیر میز قایم شدم. شلوار سیاه کمی صبر کرد. جلو عقب شد و رفت. این بار خوب دقت کردم. شلوار سفید… شلوار راه راه که پایینش سیاه شده بود… کفش صورتی… یک چیز سیاه… زود گرفتمش و سرم را بالا  کردم. خیلی تعجب کردم چون خانمی نگاهم کرد و لبخند زد… ای وای چادر سیاه گرفتم… دوباره پریدم و زیر میز قایم شدم. خانم با چادر سیاه مدتی صبر کرد. فکر کنم گوجه و خیار خرید. چون یک گوجه زمین افتاد. وقتی خم شد گوجه را بردارد دوباره به من لبخند زد… بعد رفت. دوباره به شلوارها و مانتوها و کفش‏ها خیره شدم، دیگه خسته شدم. چند تا کفش و دمپایی و مانتو هم رد شد تا اینکه دوباره شلوار سیاه دیدم که خاکی هم بود. شک کردم بگیرمش می‏ترسیدم دوباره بابایی با سبیل و ریش وحشتناک ببینم. تازه شلوار بابا همیشه تمیز بود. آدامس کشی توی دلم مجبورم کرد بگیرمش. زود گرفتمش و بالا را نگاه کردم. درست مثل بابام موبایل در دستش بود. سبیل و ریش هم نداشت. مثل بابا نگاه می کرد اما نگران. تازه با اونی که تو موبایلش بود دعوا می‏کرد… آره خود بابام بود… وقتی بابا من را دید، خندید و خوشحال شد از اینکه پیدایش کردم. اما بعد داد زد: … تو کجا رفتی بچه‏؟ چرا دستم را ول کردی؟… مردم از ترس … بلند شدم و دست بابا را دو دستی چسبیدم. آدامس کشی توی دلم آمده بود توی گلوم و نمی‏گذاشت درست حرف بزنم: با کی داشتی حرف می‏زدی و دعوا می‏کردی که من را یادت رفت…

- چی می‏گی بچه با هیچ‏کس دعوا نمی‏کردم… دیگه دستم را ول نکنی‏… ولی خوب کاری کردی همین‏جا ماندی تا پیدایت کنم…

به کسی که توی موبایلش بود گفت: پیداش کردم خوب و سالمه… فهمیدم مامانم بود.

- من که دستت را ول نکردم … خودت دستم را ول کردی. تازه خودم پیدایت کردم.

بابا لپم را بوسید و گفت: قبول تو پیدام کردی... یادت باشه هیچوقت تو را یادم نمی‏رود. تقصیر من بود ببخشید. دیگر دستت را ول نمی‏کنم...

- حتی اگر موبایلت زنگ بزند؟

- حتی اگر موبایلم زنگ بزند...

- حتی اگه دعوایت بشود...

- حتی اگه دعوایم بشود...

بابا بغلم کرد و گفت: باشه قبول! حالا برویم خانه...

آخ جان چه خوب. شدم هم‏قد و قواره بابا و بقیه بزرگترها. تازه از این بالا میوه‏ها چقدر خوشمزه‏ترند... اینجوری مطمئنم دیگر بابا را گم نمی‏کنم...

به نظر من شما هم هیچوقت بغل مامان و بابا را ول نکنید بروید روی زمین. هیچ‏جا مطمئن‏تر از بغل مامان و بابا نیست. چون روی دست آنها اصلا نمی‏شود حساب کرد.

 

منیژه پدرامی

تنظیم:خرازی

****************

مطالب مرتبط

گاو حسن

دختر فراموشکار

از دوری بهار

تدبیر موش(2)

باد و درخت و باران

فیل به درد نخور(2)

رنگین کمانم

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین