سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
یکی بود، یکی نبود. یک سطل آشغال بود. سطل آشغال اول کوچک بود. آشغال خورد و بزرگ شد. باز آشغال خورد و بزرگ‏تر شد
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پیش پیشو و سطل کوه

پیش پیشو

یکی بود، یکی نبود. یک سطل آشغال بود. سطل آشغال اول کوچک بود. آشغال خورد و بزرگ شد. باز آشغال خورد و بزرگ‏تر شد. باز آشغال خورد و بزرگ و بزرگ‏تر شد. باز آشغال خورد و خیلی خیلی خیلی بزرگ شد و اسمش را سطل کوه گذاشتند.

پیش‏پیشو کنار سطل کوه ایستاد. مثل آنکه یک گربه کنار یک فیل بایستد. آره! سطل کوه به اندازه‏ی یک فیل بود. پیش‏پیشو گفت: «حالا چه‏طوری از سطل کوه بالا بروم و از تویش غذاگیر بیاورم؟»

قبلاً که سطل کوه کوچک بود، پیش‏پیشو بلند می‏شد، دستش را به لبه‏ی آن می‏گرفت، تویش را نگاه می‏کرد و با یک خیز، روی آشغال‏ها می‏پرید و سیر و پر، هر چه می‏خواست، می‏خورد. ولی حالا، لبه‏ی سطل کوه آن بالا، بالا بود و پیش‏پیشو این پایین پایین و اگر ده تا خیز هم بر می‏داشت، به آن بالا نمی‏رسید. پیش‏پیشو خیلی گرسنه بود، شکمش قارقور می‏کرد. از درخت کنار سطل کوه بالا رفت.

از شاخه‏ای که روی سر سطل کوه بود، آویزان شد. از آن بالا پرت شد. دستش را به لبه‏ی سطل کوه گرفت. لیز بود و سرخورد و افتاد ته سطل کوه. چه چاهی! چه سطل بزرگ سیاهی! کیسه‏ای آشغال توی سطل کوه انداختند و تاق! خورد تو سر پیش پیشو. او میومیو بلندی کرد. از کیسه‏ای که پر از گوشت بود حسابی خورد. شکمش گنده شد و گفت: « حالا میومیو، چه‏طوری از این چاه بیرون بروم؟» یک کیسه‏ی دیگر افتاد تو سطل کوه، پیش‏پیشو از جا پرید. به در و دیوار نگاه کرد و میومیو نالید.

پیش‏پیشو کنار سطل کوه ایستاد. مثل آنکه یک گربه کنار یک فیل بایستد. آره! سطل کوه به اندازه‏ی یک فیل بود.

سطل که کوچک بود، خیلی خوب بود، چون زود پر می‏شد و بقیه‏ی کیسه‏ها را دورو برش می‏چیدند، ولی سطل کوه، اگر همه‏ی کیسه زباله‏های دنیا را هم می‏خورد، سیر نمی‏شد. یک جعبه پر از زباله افتاد توی سطل کوه و در و دیوارش لرزید. پیش پیشو گفت: «میومیو... اگر این جا بمانم، زیر آشغال‏ها خفه می‏شوم. پیش‏پیشو رفت و روی کیسه‏ها ایستاد. به آسمان نگاه کرد و دید به لبه‏ی سطل کوه کمی نزدیک شده. هوا تاریک می‏شد و از آسمان کیسه زباله می‏بارید و بر سر و کول پیش‏پیشو می‏افتاد. او از این ور به آن ور می‏پرید تا زیر کیسه‏ها نماند. یواش یواش بالا آمد. سرش به لبه‏ی سطل کوه رسید. با یک جست از سطل کوه بیرون پرید و گفت: «عجب روز بدی بود.»

از آن روزپیش پیشو رفت و دیگر دو رو بر سطل کوه پیدایش نشد. کوچه به کوچه می‏گشت تا یک سطل کوچک گیر بیاورد. دیگر آن دوروبرها صدای میومیو نبود.

کیسه زباله نبود.پیش‏پیشو لب دیوار نمی‏نشست و آواز میومیو نمی‏خواند. موش‏ها شاد و خوشحال از این گوشه به آن گوشه می‏دویدند. سطل کوه مانند یک کوه واقعی بالای کوچه ایستاده بود. این طوری بود که یکی بود یکی نبود و یک سطل کوه بود و یک پیش پیشو نبود! قصه‏ی ما به سر رسید، پیش پیشو به لانه‏اش نرسید!

 

محمدرضا یوسف

تنظیم: خرازی

*****************

مطالب مرتبط

ماهی و قورباغه

ماجراهای جوجه خان

مهمان عنکبوت

خانه های جنگلی

تماشای برکه

دو خانه در یک اتاق

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین