سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
بامدادی که چشم جسم را گشودم و قدم در عرصۀ گیتی نهادم هیچ نمی¬دانستم امّا امروز می¬دانم آنچه که نمی¬دانم بیشتر از آن چیزی است که می¬دانم چون در چندین بهاری که پشت سر گذاشته¬ام به یمن زحمات معلمانم آموخته و...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

رهروان مقصد عشق

رهروان مقصد عشق

بامدادی که چشم جسم را گشودم و قدم در عرصه گیتی نهادم هیچ نمی دانستم

امّا امروز می دانم آنچه که نمی دانم بیشتر از آن چیزی است که می دانم

چون در چندین بهاری که پشت سر گذاشته ام به یمن زحمات معلمانم آموخته و

دانسته ام چنانکه میدان عمل محدودتر از عرصه حرف و سخن است تپه های علم

بشر نیز بسیار کوتاهتر از قله های سربفلک کشیده جهل آدمیست، لذا ای شمع

شب افروز زندگیم، ای استاد گلسیرت و گلپرور و حیاتبخشم، آنچه را که در

پیش رو دارید گلهای شکوفا شده ایست که در باغ زندگی توسط دستان پرمهر شما

پرورش یافته اند، ثمره درختی است که با مرکب قلمهای شما آبیاری گشته است

و نوری است که بیاری آیینه قلب پاک شما در صحنه روزگار متجلی شده است. پس

ای گوهر تابناک صدف عشق بگذار بی پرده بگویم وجودم بلطف شما معنا گرفته

است و باغ بی حاصل عمرم باتلاش پدرانه و دستان مهربانت بهاری شده است که

بوی خوش گلهای دلاویزش هرگز از روح و روانم برون نخواهد شد.

          ای استاد گرامی هرگاه سهیل سخن از میان لبهای گلرنگت خارج

می گردد خورشید خدا شناسی نیزدر آسمان قلبم حضور می یابد و با انتشار نور

معرفت سینه ام را آذین می بندد و نور عشق را به خانه دلم هدیه می کند، پس

چه می توانم گفت از تو ای فرشته  بیداری و عشق و یا با کدامین نثر و شعر

می توان تو را در تمام زندگی ستود و سرود، توکه با واژه های گلرنگ کلامت

کتاب نور را برای این سالک درمانده براه تفسیر کردی و به صراط مستقیمش

رهنمون شدی و با آن حروفی که یادم دادی چشمان بی فروغ و خفته در ظلمتسرای

زندگیم را بیدار ساختی و نور بصیرت بخشیدی.

ای فروزانتر از مهر و ماه که در خلال صندلیهای کلاست خاطرات خوش و لذت

بخش کودکیم نهفته است، هنوز هم در آیینه چشمانت ابتدایی ترین درس کلاسم

را به عیان می بینم همان کلاسی که در آن باده نور و معرفت می نوشیدم و هر

روز با صدای پرشور قناری حنجره ات کبوتران سپید دلم را بسوی آسمان آبی

معرفت پرواز می دادم و با تبرزین اعجاز آیات کلامت خلیل وار بتهای جهل و

غصه و ناامیدی را در بتخانه جانم می شکستم و هنوز هم وقتی که در کلاس

روشنگر تو حاضر می شوم بیاد می آورم که در فصل آغازین شکوفایی روحم چگونه

در باغ گلخیز علم و عشق خویش با میوه های رنگارنگ و پرارزش دانشت

پذیرائیم نمودی و چگونه با گلبرگهای طلایی عشق دفتر جانم را تذهیب کردی و

چگونه قلب مهربانت در هر طپشش شعله ای و جرعه ای از آتش عشق و می معرفت

در ظرف وجودم می ریخت.

          چه می گویم هنوز هم کانون روشنی بخش حیاتم تویی، هنوز هم گلهای

محبّت تو در گلدان دلم در حال شکوفایست، هنوز هم یقین دارم که مداد تو

بالاتر از خون کشته معشوق است و هنوز هم عطر خوش گلهای اندرزهایت در

صحرای سینه ام جاریست و تو دلنوازترین نسیم روانپرور و روح نواز بهاری که

شعر سعادت و رهایی از خویشتن و پیوستن به دریای بیکران معرفت را در گوش

دلم زمزمه می کنی و مرا به قله های عقیق فام سرزمین نور، به گلشن اعجاز

بهاران کتاب عشق و روشنایی، به سرمنزل خوشبختی و نشاط و به میعادگاه حضور

می بری.

          پس ای درخشنده تر از چشمه خورشید بهاری، رود کلامت را در کویر

جانم جاری کن و باغ بهاری زندگیم را از ابر باران زای واژگانت سیراب ساز،

خدا را ،خدا را ،ای آسمان بی کرانه عشق بارش سحاب کلامت را بر ذهن و جانم

بیشتر کن بگذار قله های خشک و تهی دست اندیشه ام پر از چشمه و نور گردد و

باغ خزانزده وجودم به شکوفه بنشیند چرا که

          شما ای عالمان چون چشمه سارید               برای گلشن جان چون بهارید

          به اوج آسمان مثل ستاره                            برای ملک

وملت افتخارید

          بود فکر بشر مانند طفلی                        شما آن طفل را پروردگارید

          برای رهروان مقصد عشق                       پیمبر گونه و عالی تبارید

          به دانشگاه دین و عشق و عرفان             حریم علم و حق را پاسدارید

          به چشم ساکنان اوج افلاک                     عزیز و مهربان، خورشیدوارید

          برای طالبان علم و دانش                          چراغ و اسوه و آموزگارید

          کتاب و درستان منشور عشق است         فروغی در دل شبهای تارید

          ببوسم دستتان را چون قلم من                که خضر راه من در روزگارید

          عزیزانم قلم چون ذوالفقار است               شما چون حیدر چابکسوارید

          به باغ فکر قائم مثل باران                             به

کهسار زمان چون آبشارید.

خدا کند روزی بیاید که بتوانم این محبتت را جبران کنم .باور کن همه برای

شغل توی معلم حسرت میخورند چرا که گفته اند معلمان هم دنیای خود را دارن

و هم آخرت ..چون معلمی شغل انبیاست.

والسلام

فرشاد شمسی خانی

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین