سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
مردی با عده‏ای از دوستانش به دزدی رفت. صاحب‏خانه از حرکت ایشان بیدار شد و دانست که دزدان بر بام هستند.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

افسون

افسون

مردی با عده‏ای از دوستانش به دزدی رفت. صاحب‏خانه از حرکت ایشان بیدار شد و دانست که دزدان بر بام هستند. آهسته، همسرش را بیدار کرد و او را از اتفاقی که افتاده بود، آگاه ساخت و گفت: «من خود را به خواب می‏زنم و تو جوری با من صحبت کن تا آنها صدای تو را بشنوند. تو با اصرار زیاد از من بپرس که این همه مال و ثروت را از کجا به دست آورده‏ای.»

زن همین کار را کرد. مرد گفت: «ای زن از این سوال بگذر که اصل ماجرا را به تو بگویم، ممکن است دیگران از این راز بزرگ آگاه شوند.»

زن باز هم اصرار کرد. مرد با صدایی بلند که دزدها هم بشنوند، گفت: «حالا که اصرار داری برایت می‏گویم: حقیقت این است که این همه مال را از راه دزدی به دست آورده‏ام. من در این کار استاد بودم و افسون و مکر و حیله‏های فراوان می‏دانستم. شب‏های مهتابی، مقابل خانه‏ی آدم‏های پولدار می‏ایستادم و هفت بار می‏گفتم: «شولم شولم» و همه‏ی اموال و دارایی خانه، پیش چشمانم ظاهر می‏شد. هر چه می‏توانستم از مال‏ها بر می‏داشتم و دوباره هفت مرتبه می‏گفتم: «شولم شولم» و به وسیله‏ی مهتاب از سوراخ روی بام خانه بالا می‏آمدم.

با این افسون، نه کسی می‏توانست مرا ببیند و نه کسی به من بدگمان می‏شد. کم‏کم از همین راه، این همه مال و ثروت را که می‏بینی، جمع کردم؛ اما تو مراقب باش که این راز را به کسی نگویی و به کسی یاد ندهی که برایمان گرفتاری به وجود می‏آید...»

 

شب‏های مهتابی، مقابل خانه‏ی آدم‏های پولدار می‏ایستادم و هفت بار می‏گفتم: «شولم شولم» و همه‏ی اموال و دارایی خانه، پیش چشمانم ظاهر می‏شد.

دزدها که روی بام خانه بودند. از سوراخ بام همه‏ی حرف‏های مرد را شنیدند. خوشحال شدند که رمز دزدی را یاد گرفته‏اند. مدتی صبر کردند تا وقتی که گمان بردند اهل خانه در خواب هستند.

 بعد رئیس دزدها که مرد نادانی بود، هفت مرتبه گفت: «شولم شولم» و پایش را داخل سوراخ روی بام کرد و بلافاصله با همه سنگینی از همان بالا داخل اتاق افتاد.

صاحبخانه، چوبدستی بزرگی را که آماده کرده بود، برداشت و تا جایی که می‏توانست او را زد و گفت: «همه‏ی عمرم زحمت کشیده‏ام تا توانسته‏ام مالی برای خودم دست و پا کنم، آن وقت تو آمده‏‏ای آن را ببری؟ بگو بدانم تو کیستی؟»

دزذ گفت: «من همان غافل نادانی هستم که با حرف تو گول خوردم و در این دام بلا گرفتار شدم...»

 

هدیه کاظمی

تنظیم:خرازی

*******************

مطالب مرتبط

بپا مغرور نشی

شام و ناهار هیچی!

آفتاب لب بام

قاتل

عیدهایی که شکلات شدند

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین