سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
سمک گفت: ای جوانمرد، اینها به خون ما تشنهاند و به کشتن ما کمر بستهاند. باید کاری کنیم و از این دام بگریزیم
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

خورشید شاه (17)

حیله های مهران وزیر قسمت نهم

خورشید شاه

سمک گفت: ای جوانمرد، اینها به خون ما تشنه اند و به کشتن ما کمر بسته اند. باید کاری کنیم و از این دام بگریزیم. پس و با کارد به سوی شیرافکن دوید. همان دم کارد برسینه شیرافکن زد. کارد از پشت شیرافکن بیرون آمد و او از اسب بر زمین افتاد. لشکر به گرد سمک حلقه زدند. او را گرفتند و نزد مهران وزیر بردند. در این میان، او هفت تن دیگر را نیز افکنده بود. چون مهران نام سمک را شنید و او را دید، بر خود لرزید و گفت: او را ببندید و پیش شاه برید!

شاه فغفور بر تخت نشسته بود که سمک را پیش او بردند. مهران دستور داد تا سمک را بر چوب بستند و او را شلاق زدند، چنان که هفت اندام سمک پاره پاره شد. سمک رو به مهران وزیر گفت: ای وزیر، فرض کن که من از این همه شلاق کشته شوم، ولی بدانکه آنچه می خواهی به دست نمی آوری! شاه فغفور خبر از مکر و حیله های تو ندارد.

از این سخن، مهران بترسید. ترسید که شاید سمک از مکرها و حیله های او و از نامه ای که به ارمنشاه و قزل ملک نوشته است خبر داشته باشد. شاه فغفور هم از این حرف به فکر فرو رفت. مهران وزیر چه مکر و حیله ای در سر داشت؟ مهران امر کرد که سمک را از چوب باز کردند. زخم های سمک چنان شدید بود که بیهوش بر زمین افتاد.

خورشید شاه

بر می گردیم به کوچه سنگی. گویند چون آتش بر سر کوچه شعله ور شد، عیاران باقیمانده گفتند که باید چاره ای کنیم و به جای دیگری رویم. در میان کوچه، جایی بود که از آنجا آب بیرون می آمد. در آنجا نقب زدند و تونلی کندند و در آن حفره رفتند. تونل به سرایی راه داشت. بر آن سرا وارد شدند. چهار حجره رو در روی آنها بود و در وسط حجره ها، حوضی و در آن حوض ماهیان زیاد. همه وارد سرای شدند. چون هیچ کس نبود، وارد حوض آب شدند. حوض گود و عمیق بود. مهرویه به قدر دو تیر پرتاب، در آب فرو رفت و ناگاه به روشنایی رسید. باغی بود سبز و خرم. همانجا بودند، تا شب رسید.

چون شب رسید، صدایی از گوشه باغ بلند شد. عیاران به طرف صدا رفتند. مه پری دختر شاه فغفور و روح‌افزای و لالای صالح با چند خدمتکار نشسته بودند و باهم حرف می زدند. مهرویه گفت: باید فکری بکنیم و چاره بیندیشیم. اما در همین لحظه، مه پری از جا برخاست و به سوی سرای پدر روان شد و وقتی به آنجا رسید، ناله سمک را شنید. مه پری به لالا صالح گفت:  این کیست که می‌نالد؟

 

برگرفته از کتاب: سمک عیار

بازنویسی: حسین فتاح

تنظیم برای تبیان: خرازی

ادامه دارد ...

*************************************

مطالب مرتبط

خورشید شاه قسمت اول

خورشید شاه قسمت دوم

خورشید شاه قسمت سوم

خورشید شاه قسمت چهارم

خورشید شاه قسمت پنجم

خورشید شاه قسمت ششم

خورشید شاه قسمت هفتم

خورشید شاه قسمت هشتم

خورشید شاه قسمت نهم

خورشید شاه قسمت دهم

خورشید شاه قسمت یازدهم

خورشید شاه قسمت دوازدهم

خورشید شاه قسمت سیزدهم

خورشید شاه قسمت چهاردهم

خورشید شاه قسمت پانزدهم

خورشید شاه قسمت شانزدهم

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین