سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
همه‌ی آنچه لازم است در مورد ویروس کرونای جدید (COVID-19)، بدانید و بخوانید و بپرسید و ببینید
نان را از من بگیر،اگر می خواهی هوا را از من بگیر، اما خنده ات را نه . ...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

بهار با کفش های زمان

دو شعر از پابلو نرودا

پابلو نرودا

این همه نام

دوشنبه

محصور می‌کند خویش را

با سه‌شنبه

و هفته با سال.

نمی‌شود بگسلد زمان

با قیچی کسل‌کننده‌ات،

و تمام نامهای روز را

آب شب می‌شوید!

هیچ مردی نمی‌تواند بنامد خویش را:

پیتر؛

چنان‌که هیچ زنی:

رز یا ماری.

ما، همه، ماسه‌ایم و غبار؛

ما، همه، بارانیم در باران!

با من از ونزوئلاها سخن گفتند،

از پاراگوئه‌ها،

شیلیها؛

نمی‌دانم از چه می‌گویند.

من تنها،

پوسته زمین را می‌شناسم

و می‌دانم که نامی ندارد!

وقتی می‌زیستم در میان ریشه‌ها

لذتم می‌بخشیدند

بیش از گلها؛

و آن‌گاه که سخن می‌گفتم

در میانه صخره‌ها

پژواک می‌شد صدایم

چون ناقوسی.

بهار

آنک بهاری می‌آید

آهسته آهسته

که درازنای زمستان را تاب آورده است؛

زمان

گم‌کرده کفشهایش را؛

یک ‌سال

چهار قرن به طول می‌انجامد!

هر شب به گاه خفتن،

چه نامیده می‌شوم و

نمی‌شوم؟!

و به گاه بیداری کی‌ام،

اگر این نیست «من»ای که به خواب رفته بود؟!

این می‌گویدمان

که پرتاب می‌شویم در کام زندگی

از همان بدو تولد

که نینباشته دهانهامان

با این همه نامهای مشکوک

با این همه برچسبهای غم‌انگیز

با این همه حروف بی‌معنا

با این همه «مال تو» و «مال من»

با این همه امضای کاغذها!

می‌اندیشم به شوراندن اشیا،

در آمیختنشان،

دوباره برآوردنشان،

ذره‌ذره برهنه کردنشان،

تا آنجا که داشته باشد، نور زمین

یگانگی دریا را:

تمامیتی سخاوتمند و

خش‌خش عطری استوار را!

دریا

Too Many Names

From: ‘Estravagario’

Monday entangles itself with Tuesday

and the week with the year:

time cannot be severed

with your weary shears,

and all the names of the day

the water of night clears.

No man can call himself Peter,

no woman Rose or Mary,

we are all sand or dust,

we are all rain in the rain.

They have told me of Venezuelas,

Paraguays and Chiles,

I don’t know what they’re talking about:

I know the skin of the Earth

and I know that it has no name.

When I lived among roots

they delighted me more than flowers,

and when I talked to a stone

it echoed like a bell.

It is so slow the spring

that lasts the winter long:

time has lost his shoes:

one year’s four centuries.

When I go to sleep each night

what am I called, not called?

And when I wake up, who am I

if it wasn’t ‘I’ who was sleeping?

This is to say that as soon as we

are thrust out into life,

that we come newly born,

that our mouths are not filled

with all these dubious names,

with all these mournful labels,

with all these meaningless letters,

with all this ‘yours’ and ‘mine’,

with all this signing of papers.

I think to confound things

mingling them, hatching them new,

seeing through them, stripping them naked,

until the light of the earth

has the unity of the ocean,

a generous integrity,

a crackle of starched perfume

خنده تو

غنچه سفید

نان را از من بگیر،اگر می خواهی

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه .

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که میکاری،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سر ریز می کند،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده ات که رها می شود

و پروازکنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید.

عشق من،خنده تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی ،به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،

بخند،زیرا خنده ی تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.

خنده ی تو، پائیز

در کناره ی دریا

موج کف آلوده اش را

باید بر افرازد،

و در بهاران،عشق من،

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم،

گل آبی ، گل سرخ کشورم که مرا می خواند

بخند بر شب

بر روز،برماه،

بخند بر پیچاپیچ

خیابان های جزیره،بر این پسر بچه کمرو

که دوستت دارد،اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،

نان را ، هوا را،

روشنی را،بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.

بهار

Your Laughter

  

  Take bread away from me, if you wish,

take air away, but

do not take from me your laughter.

Do not take away the rose,

the lance flower that you pluck,

the water that suddenly

bursts forth in joy,

the sudden wave

of silver born in you.

My struggle is harsh and I come back

with eyes tired

at times from having seen

the unchanging earth,

but when your laughter enters

it rises to the sky seeking me

and it opens for me all

the doors of life.

My love, in the darkest

hour your laughter

opens, and if suddenly

you see my blood staining

the stones of the street,

laugh, because your laughter

will be for my hands

like a fresh sword.

Next to the sea in the autumn,

your laughter must raise

its foamy cascade,

and in the spring, love,

I want your laughter like

the flower I was waiting for,

the blue flower, the rose

of my echoing country.

Laugh at the night,

at the day, at the moon,

laugh at the twisted

streets of the island,

laugh at this clumsy

boy who loves you,

but when I open

my eyes and close them,

when my steps go,

when my steps return,

deny me bread, air,

light, spring,

but never your laughter

for I would die.

بهار

تهیه کننده : مریم امامی

تنظیم برای تبیان : زهره سمیعی

 

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین