تبیان، دستیار زندگی
آن‌چنان به تبریك سال نو عادت كرده‌ایم كه گویی سال نیز به نو شدن عادت كرده است. شاید این‌گونه نباشد. شاید امسال، نو نشود. شاید هم سال و ماه و روز تا كنون [برای ما] نو نشده باشد
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

شاید امسال نو نشود!
سال نو

آن‌چنان به تبریك سال نو عادت كرده‌ایم كه گویی سال نیز به نو شدن عادت كرده است. شاید این‌گونه نباشد. شاید امسال، نو نشود. شاید هم سال و ماه و روز تاكنون [برای ما] نو نشده باشد. اگر نو شدن سال به حیات‌مندی مجدد طبیعت است، این چه نسبتی با انسان می‌تواند داشته باشد؟ در صحرایی كه انسانی زندگی نمی‌كند هم بهار، سرسبزی و خرمی خود را دارد.

پس، نوروز یك حادثه است كه در آن انسان نقش ندارد و لذا تبریك به همدیگر بی‌جهت است. تحویل سال، یك حادثه است. حادثه تحویل در یك لحظه گویی رخ می‌دهد. در آن لحظه می‌توان به تحول طبیعت اندیشید و آن تحول را درك كرد. این درك، لحظه‌ای برای دوباره زاییدن، تولد و چند ساله شدن است. بدون آن ما همه در لحظه یك سالگی یا به دیگر سخن، در میانه یك بار، زادگی هستیم. با هر دركی از تولد طبیعت، بار دیگر تولد می‌یابیم. چنانكه در بار نخست ما تنها به جسم زاده نمی‌شویم بلكه جهان جدید را درك می‌كنیم. نشان این ادراك، پوست انداختن آدمیست. از خود بیرون خزیدن.

در بهاران پوست بر تن پرده بیگانگی است               یا بسوزان یا به می ده جبه و دستار را

از این رو تصور می‌رود اگر بخواهیم خیلی حق به جانب به نوروز بنگریم گویی دو كاركرد باید داشته باشد: یكی تذكر به انسان در خصوص این‌كه او موجودی طبیعی است كه گویی تفاوتی با كلوخ و گل ندارد. انسان نیز در آن لحظه باید دوباره زاده شود. و دیگر این‌كه نگاه انسان طبیعی به دیگر انسان‌ها چنان باشد كه دیگران نیز طبیعی‌اند: عاقبت ای دل همه یك سر گلیم. شاید ویژگی دیگر نیز بشود به نوروز اضافه كرد: در جایی سعدی علیه‌الرحمه می‌فرماید:

 ابر و باد و مه و خورشید و فلك دركارند                    تا تو نانی به كف آری و به غفلت نخوری

اما در همین میان از عطار می‌شنویم كه پنداشت انسان مبنی بر این‌كه این عالم برای او در حال جهیدن است، بسان آن است كه مگس بپندارد كه قصاب ده هر روز از روی طوع و موافقت برای او در دكان را باز می‌كند. در حالی كه در این عالم، انسان تنها می‌تواند نظاره‌گر وجود باشد و بر وجود بی‌مقدار خود بخندد:

بسی سررشته این راز جستم
نجستم گرچه عمری باز جستم
از این عالم كه گلهاش از ستاره است
چو بیكاران نصیب ما نظاره است
بدین پرقوتی كافلاك گردد
كجا از بهر مشتی خاك گردد
چنین جرمی عظیم‌القدر ای دوست
نمی‌گردد پی مشتی رگ و پوست
مگس پنداشت كان قصاب دمساز
برای او در دكان كند باز
زمین در جنب این نه سقف مینا
چو خشخاشی بود بر روی دریا
ببین تا تو از این خشخاش چندی
سزد تا بر وجود خود بخندی

در بحبوحه همین نوروز و در اثر همان بی‌خبری است كه اندكی بیشمار از عمر عزیزانمان كاسته می‌شود، باید به آنان تسلیت گفت. از این جهت، نوروز فرصتی برای تفكر درباب بی‌هم زیستن است. تامل در باب گریه برای از دست دادن بزرگترها و درباب شادی برای به دست آوردن كوچكترها.

مرتضی بحرانی

گروه جامعه و سیاست

تنظیم برای تبیان: امیرمحمد پارسی