سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
مینا با خوشحالی لباشهایش را پوشید و مقنعهی گلدوزی شدهی قشنگش را سرش کرد. قرار بود با مادرش به پارک بروند
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

اگه جای مینا بودی؟

مینا

مینا با خوشحالی لباشهایش را پوشید و مقنعهی گلدوزی شدهی قشنگش را سرش کرد. قرار بود با مادرش به پارک بروند. وارد کوچه که شدند، سپیده و مریم و فریبا را دیدند که با دو تا دختر دیگر که مینا نمیشناختشان مشغول وسطی بازی کردن بودند. صدای فریاد و هیاهوی بچهها با صدای ضربههای سنگین توپ تمام فضا را پر کرده بود. سپیده یک روسری کوچولو سرش بود. موهای بلند و قشنگش از جلو و پشت سرش کاملاً دیده میشد. بقیه هم اصلاً روسری سرشان نبود. یکی از دخترها که شلوارک لی و بلوز قرمز آستین کوتاه تنش بود بیشتر از همه داد و فریاد میکرد. مینا فکر کرد: این دختره چهطوری رویش میشود این شکلی بیاد تو کوجه؟

در همین موقع چشم سپیده به مینا و مادرش افتاد. توپ رو توی دستش نگه داشت و گفت: سلام خاله. سلام مینا. مینا میآیی با ما بازی کنی؟ یه یار کم داریم. اگه تو هم بیایی میشیم سه به سه. مینا خیلی دلش میخواست به او جواب مثبت بدهد ولی یک چیزی در وجودش مانع شد. جواب سلام سپیده را داد و گفت: ممنونم. ولی دارم با مامانم میرم پارک.

به پارک که رسیدند نسیم خنک همراه با عطر گلها به استقبال آنها آمد. نزدیک محوطهی بازی که شدند مادر پرسید: مینا جان! چرا نرفتی گروه بچهها رو تکمیل کنی؟ مینا مکثی کرد و گفت: خوب... بیشتر دوست داشتم تا با شما بیام پارک. مادر دوباهر پرسید: یعنی دوست نداشتی وسطی بازی کنی؟ مینا جواب داد: راستش را بخواهید چرا دوست داشتم. ولی مامان من خجالت میکشم توی کوچه با اون دخترا بازی کنم. فکر میکنم دیگه بزرگ شدم. مامان خندید و دستی به سر مینا کشید و گفت: آفرین دخترم، راستش من نگران بودم ببینم تو چه جوابی به سپیده میدی؟ میدونی دخترم، اینکه ما مواظب باشیم صدای بلند یا صدای خندهی ما رو نامحرم نشنود یا بدنمان را نامحرم نبیند همان عفت و دوری از گناهه که خدا رو از ما راضی نگه میداره. دیدی باغبانها همیشه گلهای گران قیمت و کمیاب رو تو گلخانه نگه میدارند تا از هر صدمه و گزندی دور باشند. ولی گلهای دیگه باید با گرمای آفتاب، باد، طوفان و بارانهای تند مبارزه کنند گاهی ممکنه زیر پای کسی له بشن یا کسی اونا رو از شاخه جدا کنه. حجاب و حیا برای تو مثل همان گلخانه است که باغبان هستی برات فراهم کرده.. از شنیدن حرفهای مادر احساس خوبی به مینا دست داد. نفس راحتی کشید و در حالیکه در دلش خدا را به خاطر لطفی که به او داشته شکر میکرد با خوشحالی به طرف وسایل بازی پارک دوید.

 

نوشته: فرشته اصلانی

***************************

مطالب مرتبط

یه وقت دروغ نگی!

رفتار خوب

یک هدیه زیبا

گل نرگس

چوپان امین

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .