سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
همه‌ی آنچه لازم است در مورد ویروس کرونای جدید (COVID-19)، بدانید و بخوانید و بپرسید و ببینید
در وقایع تاریخی که در کتاب مثنوی محمدی با آن آشنا می شویم واقعه فتح خیبر است که در ذیل بخشی از آن آمده است...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

فتح خیبر در قالب شعر

دلاور

یکی از  وقایع تاریخی که در کتاب مثنوی محمدی بصورت منظوم آن را میخوانیم واقعه فتح خیبر است که در ذیل بخشی از آن آمده است:

چون محرم شد تمام از سال هفت
با ســـپاه خویش بر خـیبر  برفت
بود ششــــصد تن به همراه  هزار
لشـــکر اســــلام شد بر  کارزار
پرچــــمی را داد احــــــمد  بوُتُراب       
رأیتی دیگر بدادش  بر حُـــــــباب
شـــــــــد علی آمادهء جنگی دگر
چشم فرزندان  همه سوی  پدر
فاطــــــــمه آماده کردش ذوالفقار
او ســـــــپر را داد بر دست  نگار
زد حسن یک بوســه بر دست پدر
بدرقه کردش حســین  تا نزد در
زینب آن نوباوهء دُخت رســـــــــول
دست گرمش بود در دست بتول
خواست تا قدرت بیابد مرتضــــــی
تا دهـد یاری علی بر مصـطفی
شد سپه بر امر احمد رهســـــپار   
تا رونـد پنهان به ســــوی کارزار
 

در ادامه و پس از توضیحاتی در خصوص لشکری که آماده گردید چنین آمده است:

 

اهــــل خیبر مطلع شـــــــد از خطر
شـــــد مهیا با ســــــلاح و هم نفر
لشکر اسلام و مردان شـــــــــجاع
قصـــــــدشان پس فتح باب آن قِلاع
قلعه ها هر یک بلند از جنس سنگ
راه حــــــــمله سوی آن ها بود تنگ
تیر می انداختند از ســـــــــوی بام
دور قــــــــلعه چــــاله ها از بهر دام
آب جوش و قیر داغ و منجــــــــنیق
نقشه ای میخواست از احمد دقیق
کرد آرایش یمین و هم یســــــــــار
شــــــــــــد مهیا لشکرش  بر کارزار
جنگ ســـــختی بود آن جا در میان
بود دشـــــــــمن بس قوی و پرتوان
قلعهء ناعـــــــــم بکرد اوّل سقوط
بود فــــــــــــــتح دیگران آن را منوط
اوّلین قلعه علی مفــــــــــتوح کرد
تیر هم چشـــــــم ولیّ مجروح کرد
بعد از آن شدحمله بر بُرج  قَــموص

کشته گردیدند بســـــــیاری نُفوس

بود پرچــــــــــم نزد بوبکر  عَــــتیق
ترس آمد مســـــــلمین از منجنیق
کرد بوبکر از خجــــــــالت  سر فرود
عجز خود را بر مــــــحمد چون نمود
بعد از او پرچـــــــم بدادش  بر عُمَر

تا بیابد بر قَمــــوص آن دم ظَــــــفَر

چون بدیدش او یلانی از  جـــــــهود

کــــــــرد اوهم از خجالت سر فُرود

کرد عودت گفت احمد را چــــــــنین
نیســــــــت پیروزی مهیا ای  امین
ترس شیخان رعب آوردش قـــــلوب
بر ســـــــــپاه مسلمین آمد کروب
بعد از آن گفتا پیمبر بر ســــــــــپاه
منتظــــــــر باشــــــید تا وقت پگاه
پرچم دین را  دهـــــــــم در آن زمان
من به دســــــت جنگجویی قهرمان
قهرمانِ فــــــاتح  ســــــــدّی چنین
هســــــــت محبوب خداوند و امین
صبح فردا من بگویم  زو نشــــــــان

تا رود چون شـــــیر غرّان جنگشان

مســلمین آن شب   همه در انتظار
تا که باشـــــــــــــد فاتح این کارزار
کیســـــــت محبوب و عزیز آن امین
بندهء محــــــــــــبوب ربّ العالمین
صبح پرســـید از سپاهش  مصطفا

آن علـــــــی شیر خدا باشد کچا؟

پس شنیدش از علی آن  چشم درد
 گــــــــــفت تا نزدش علی را آورند
چشـــــــــم ِاو را چون بزد  آب دهان
درد آن تســـــــکین گرفتش ناگهان
داد رأیت را به دســـــــــــــتان علی

افتخــــار دیگـــــــــری شد بر وَلی

پس بدانستند آن محبوب کیســــت
دوســـتدارحق و احمد آن علیست
جنگ می کردش علی با دشــمنان
تیر و نیــــزه پرت می شد بی امان
چون رسیدش نزد قلعه مرتضــــــــا
کــــــــــــرد تکبیرش معطر آن فضا
پرچم اســـــــــــــلام را زد بر زمین
نـــزدش آمد حـــــارِث آن مرد لعین
بود میرِِ قــــــلعه حارث آن زمــــــان
جنگـــــــــجویی بس قوی و از یَلان
هم نَبَردِ مرتضــــــــــــــی گردید او
با عــــــلی در جنگ شد او روبه رو
ضربه ای زد بَر سَرش چون مرتضـــا
در دمـــــــــــی حارِث برفتش بر فنا
دید مرحَب چون  برادر مــــرده است
از غضب دیوانه شد چون مردِ مست
بود مَرحَب  یک دلاور از یهــــــــــــود
کس قوی تر زو  در آن قلــــعه نبود
حمله شد بر مرتضی از کــــــــرگدن
تا کند ســـــر را جــــــــدا او از بدن
رد نمــــــــــودش ضربه را آن بو تُراب

صیحه ء مَرحَب شنیدش چون غُراب

ضـــــــربه ای کوبید علی بر فرق او
ذوالفقــــــــــارش رفت پایین تا گلو
بعدِ مرحب هر یلی بود از یهـــــــــود
در فـــــــــرار از دیگری ره می ربود
جملگی شان سوی قلـــــــعه برپناه
پس علــی تعقیب کردش آن سپاه
درب قلعه بســـــــــته بودند آن یهود
راه داخـــــــــــــل گشتنِ دیگر نبود
چون در ِخیبر گرفت آن جــــــــا ولـیّ
ازمـــــــلایک  می شنیدی یا علی
او در قلعه بکــــــــــندش ناگـــــــهان
اهــــــــــل  خیبر داد کردند  و فغان
درب قلعه را که او پرتاب کــــــــــــرد
جابجا نتـــــوان  نمودش هشت مرد

 

در کتاب مثنوی محمدی، زندگانی رسول اعظم و وقایع رسالت ایشان تا وفات آن بزرگوار در 3000 بیت آمده است.


جهت خرید کتاب مثنوی محمدی کلیک نمایید.

جهت خرید کتاب ریحانة الرسول کلیک نمایید.

جهت خرید کتب اسلامی کلیک نمایید.

جهت خرید کتب حکمت وعرفان کلیک نمایید.

جهت خرید کتب تاریخی کلیک نمایید.

جهت خرید کتب دفاع مقدس کلیک نمایید.

جهت خرید اشتراک کتاب کلیک نمایید.

جهت خرید اشتراک اینترنت کلیک نمایید.

 

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین