سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
مترسک، توی مزرعه تنها بود. هر روز طلوع و غروب خورشید را تماشا می‌کرد. از بس یک‌جا ایستاده بود، خسته شده بود.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پرواز مترسک

مترسک

مترسک، توی مزرعه تنها بود. هر روز طلوع و غروب خورشید را تماشا می‌کرد.

از بس یک‌جا ایستاده بود، خسته شده بود.

هیچ پرنده‌ای با او دوست نمی‌شد. فقط پرواز آنها را از دور می‌دید و حسرت می‌خورد.

یک روز که با خودش حرف می‌زد آهی کشید و گفت: کاش من هم مثل این پرنده‌ها پرواز می‌کردم و همه جا را می‌دیدم.

پرنده‌ای حرف‌های او را شنید و خبر تنهایی مترسک را پیش پرنده‌های دیگر برد.

پرنده‌ها با یکدیگر تصمیمی گرفتند. روز بعد بدون ترس نزدیک مترسک رفتند و همه با صدای بلند به او گفتند: مترسک جان، دیگر غصه نخور، ما تو را برای  گردش به آسمان می‌بریم.

مترسک با تعجب به آنها گفت: شما از من نمی‌ترسید؟ پرنده‌ها گفتند: حالا دیگر نمی‌ترسیم، چون می‌دانیم تو خیلی تنها هستی. پس حاضر باش تا برویم.

پرنده‌ها به مترسک نزدیک شدند و هر کدام از یک طرف، او را گرفتند و به آسمان بردند.

مترسک احساس شادی می‌کرد، و باد لای موهایش پیچید، سبک شده بود. پیش خودش گفت: وای از این بالا می‌شود همه جا را دید بعد با صدای بلند به پرنده‌ها گفت: من از اینکه با شما دوست شدم خوشحالم و حالا می‌توانم آسمان صاف و آبی و تمیز و زمین سرسبز را ببینم. من نمی‌‌دانستم همه جا اینقدر زیباست.

یکی از پرنده‌ها گفت: البته، آسمان همیشه به این صافی و تمیزی نیست، چون بعضی از آدم‌ها با بی‌دقتی خود آسمان آبی را آلوده می‌کنند.

پرنده‌ی دیگری هم گفت: زمین هم همیشه به این سرسبزی و پاکی نیست، چون بعضی از آدم‌ها هم زمین را خشک می‌کنند، جنگل‌ها را از بین می‌برند و حتی آنها را کثیف و آلوده هم می‌کنند.

مترسک گفت: کاش آدم‌ها بدانند که همه‌ی ما بخصوص خودشان هم به این آسمان صاف و آبی و زمین سرسبز و پاک احتیاج داریم.

پرنده‌ها گفتند: اگر همین جوری پیش برود کم‌کم جایی برای زندگی برای همه باقی نمی‌‌ماند.

مترسک به پرنده‌ها گفت: بهتره که منو به روی زمین ببرید؛ من امروز خیلی خوشحال شدم از شما متشکرم چون دیگر تنها نیستم و دوستان خوبی مثل شما دارم.

ساعتی بعد مترسک سر جایش بود و پرنده‌ها هم از او خداحافظی کردند و رفتند.

از آن به بعد مترسک دیگر تنها نبود و گاهی با دوستانش برای گردش به آسمان می‌رفت.

 

نوشته: فرشته اصلانی

**************************

مطالب مرتبط

درینگ درینگ... تلفن زنگ می زنه ! ( داستان)

عنکبوت و جاروی دم دراز

بُز زنگوله پا

معلم جدید بره ها

سرماخوردگی

کوتوله ناقلا و غول دندان طلا

سیب کال و ماهی قرمز

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین