پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد ، تاثیرات حافظ بر گوته در قالب ادبیات غنایی...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

عشق پیرانه سر

حافظ

گوته و حافظ در چنبر عشق پیرانه سر (بخش اول)

 

تو دمدمه روزی و من دمدمه شام

من بر کف این برزن و تو بر لبه بام

با اینهمه با اینهمه، تو کبکی و من دام

تو ناب ترین باده و من تشنه ترین جام

«از زبان گوته»

 

خالی از شگفتی نیست که گوته، شاعر آلمانی، ربوده حافظ شیرازی بشود و او را پیشوای فکری خود قرار دهد. شگفت از آن جهت که وی از طریق ترجمه با حافظ آشنا شد، در حالی که ترجمه چیزی از حافظ باقی نمی گذارد، و حتی ممکن است او را مضحک هم جلوه دهد.

ولی این کار نشد و دو نبوغ، از دو سرزمین دوردست، از پس چند قرن به هم رسیدند. اکنون سوال این است که چه شد که شاعر آلمانی به یک چنین برخوردی دست یافت؟ چه وجه مشترکی در میان آن ها بود؟

یک موجب که در میان موجبات دیگر اهمیت قابل توجهی داشته، و تا آنجا که من بدانم در جایی بر آن تکیه نشده است، عشق پیری است. گوته در دوران سال دیدگی حافظ را شناخت، و آن زمانی بود که دستخوش عشقی ناگهانی شده بود، و تا آخر عمر هم عاشق ماند؛ و از این رو حافظ- که خود عاشق خستگی ناپذیر تمام عمر بوده است- مونس و غمگسار او قرار گرفت.

نگاهی بر زندگی گوته موضوع را برای ما روشن می کند:

شصت و پنج ساله بود که با ترجمه ای از غزلیات حافظ آشنا شد. مقارن همان زمان، زن جوانی که سی و پنج سال از او کوچک تر بود بر سر راهش قرار گرفت. چون عشق در منع پرورده می شود اینجا هم تفاوت سنی بر این عشق دامن زد. گرچه جنس عشق گوته با عشق حافظ کاملا متفاوت است اما قابل تاویل بودن اشعار حافظ در ذهن گوته اینگونه جلوه داده که او و حافظ هر دو از عشقی با یک ماهیت بهره برده اند.

این جا بود که گوته به یک شفیق کار دیده احتیاج داشت، تا عشقش را برای او توجیه کند. بر اثر آن، پیرمرد با ساده دلی کودکانه نام خود را «حاتم» گذارد و نام معشوق را می گیرد، که هم در دسترس هست و هم نیست. در دسترس بود، زیرا آن زن نیز به عشق او پاسخ می گفت و در جوابش شعر می نوشت. در دسترس نبود زیرا امکان وصل نبود .

در عشق های بزرگ، در واقع معشوق هر کسی در درون خود اوست. او در پی آن است که از طریق دیگری- که او را برگزیده- خود را باز یابد. یعنی «من» ناقص خود را تکمیل کند و به من بزرگ برساند

در عشق های بزرگ، در واقع معشوق هر کسی در درون خود اوست. او در پی آن است که از طریق دیگری- که او را برگزیده- خود را باز یابد. یعنی «من» ناقص خود را تکمیل کند و به من بزرگ برساند. این من بزرگ از طریق «سرشار شدن» به دست می آید. گمان می کنم که منظور حافظ نیز همین بود که آن را: «گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است» نامید.

زمان گوته- یعنی نیمه دوم سده هجدهم و آغاز نوزدهم- دورانی بود که ذهن اروپاییان نسبت به شرق کنجکاو شده بود. گوته نیز که نبوغی جستجوگر داشت، مقداری مطلب راجع به شرق خوانده بود و آماده شده بود تا در آن سوی فرهنگ غرب نیز گشت و گذاری بکند. در این زمان بود که به حافظ برخورد، و او را «پیر مغان» خود قرار داد.

در نظر آوریم مردی را که چین بر صورتش آمده و برق از چشم رفته، حرارت جسمانی فروکش کرده است اما آرزو بیدار است. یکی دیگری را همراهی نمی کند؛ جدالی در درون برپا می شود. در این جا یک دلیل راه بر سر راه قرار می گیرد، چون خضر برای موسی که ادعا دارد:

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت          جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

و کتاب خود را با این بیت آغاز کرده است: «که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها!...» تا می رسد به این بیت:

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر        نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها؟

این «خودکامی» همان پیری آرزومند است که جای دیگر درباره اش می گفت:

ز دست کوته خود زیر بارم                      که از بالا بلندان شرمسارم!

در سنت ادبی غرب، البته نمی شود پیری را نادیده گرفت، ولی در شرق چنین نیست؛ عشق بی زمان است، ولو حکم طبیعت خلاف آن را بگوید.

عشق در ادب فارسی به خودی خود قابل پذیرش است. می تواند در هر زمان و بر هر کس فرود آید. معشوق با آن که تا حد پرستش فرا کشیده می شود، «مسلوب الاراده» می نماید. عاشق از او نمی پرسد: اجازه می دهی تو را دوست بدارم؟ او را در چنبر «خواست» خود می گیرد، چه بخواهد و چه نخواهد؛ مانند عنکبوت و مگس، زیرا «وصال» شرط اصلی نیست؛ خود عشق شرط است.

در بحث بر سر گوته و حافظ، همواره دیوان «غربی- شرقی» محور گرفته شده است؛ ولی به گمان من باید از این جلوتر رفت و به «تراژدی فوست» رسید. «فوست» مهم ترین اثر گوته شناخته شده است و عصاره فکر او و حاصل شصت سال تفکر ادبی اوست. ما رگه هایی از اندیشه هایی که بعدها می بایست موجب نزدیکی شاعر آلمانی با حافظ گردد در آن می بینیم، و این می نماید که پیش از این ماجرا، زمینه فکری در او فراهم بوده است.

فوست و مفهومی که دربر دارد

 به طور کلی انتخاب سرگذشت «فوست» که افسانه ای باستانی است و گوته از 22 سالگی به آن می پردازد، دلمشغولی او را نسبت به عشق پیرانه سر می رساند. فاصله میان آرزو و امکان و جسم و جان مطرح است. داستان، به روایت گوته این است:

فوست پیرمردی است پارسا و گوشه نشین؛ عالِم بر تمام علوم زمان؛ از فلسفه و الهیات و عقلی و نقلی و هر چه بتوان تصور کرد. ولی این دانش وسیع او را به جایی نرسانده، تسکین خاطری برایش نشده؛ بنابراین در پی آن است که راه دیگری بجوید.

یک انسان نمونه به آزمایش گیرد، تا نموده شود که فلز بشر تا چه اندازه در برابر اغواهای شیطانی مقاوم است.

ابلیس که در این جا نام مفیستوفلس به خود می گیرد، بر پیرمرد ظاهر می شود و به او پیشنهاد می کند که اگر خود را در اختیار او بگذارد، او را به جوانی بازخواهد گرداند و همه لذایذ زندگی را به او ارزانی خواهد داشت. فوست می پذیرد و پیمان بسته می شود. فوست جوان می شود و به دختر چهارده ساله ای به نام «مارگارت» دل می بندد. ولی عشق راه پرمخاطره ای است. در راه کامجویی او سه قربانی گرفته می شود: یکی مادر مارگارت، و دیگری برادر او که در نبرد تن به تن با فوست کشته می شود، و سومی جنین دختر که سقط می گردد. خود او نیز کارش به رسوایی می کشد و در حالی که مطرود همگان است، به زندان می افتد.

این است نتیجه اغوای فوست از جانب شیطان.

فاوست

مشابهت های میان تراژدی فوست و اندیشه های حافظ

آغاز طغیان فوست بدین گونه است، با خود می گوید:

  1. «افسوس! حقوق، طب و تو ای علم ملال آور، دین ... همه این ها را آموخته ام. استاد و دکتر هستم و شاگردانی را به دنبال خود می کشانم. با این حال، اکنون پی برده ام که «هیچ ندانی» بیش نیستم. پی برده ام که هیچ یک از این ها به درد نمی خورند. حرفی ندارم که به دیگران، برای بهتر کردن آن ها بیاموزم.»

حرف بر سر موضوع مهمی است. کشف راز زندگی، که دانش دانش ها به آن معطوف است، یعنی دست یافت به آن «بیدار دلی» مطلوب که متاسفانه اگر کسان نادری هم به آن راه یافتند، جان بر سر آن نهادند.

  1. حافظ می گفت: «که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را ... نه دانشمند را علم الیقینی ...»

و سرانجام:

یک دگرگونی درونی شامل هر دوست، هم گوته و هم حافظ. فوست از دوران جوانیش یاد می کند که «سرودهای آسمانی در گوشش زمزمه می شد.» یعنی دوران ایمان و یقین، و حافظ نیز بارها از تغییر حال خود دم می زند:

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار           کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

فوست از این تن خاکی در تنگناست؛ آرزوی عروج می کند. می خواهد به پرواز درآید و همه «موانع از کوه و دره و امواج» از پیش رویش کنار زده می شود، اما افسوس که ثقل جسم این پرواز را اجازه نمی دهد.

حافظ نیز بارها از پای بندی خاکی خود شکایت دارد:

تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر                  ندانمت که در این دامگه چه افتاده است

نظریه های گوته نه همیشه از زبان فوست، بلکه گاه از زبان «مفیستوفلس» به بیان می آید. یکی عقل است که آن نیز از جانب عرفان و از جمله حافظ مورد انکار قرار می گیرد؛ زیرا دنیا به راهنمایی او به راه بد برده شده است. مفیستو نیز همین نظر را دارد؛ خطاب به پروردگار می گوید:

  1. « به آسمان کار ندارم، ولی بر روی خاک می بینم که تا چه حد آدمیزادگان در عذاب اند. اگر این «جرقه آسمانی» را در آنان ننهاده بودی چه بسا که بهتر زندگی می کردند. آن ها آن را «عقل» نامیده اند، ولی آن در اداره امور، آنان را بهتر از جانداران دیگر به کار نیامده است...»

مورد دیگر زوال پذیری امور است. مفیستو می گوید:

  1. «من همه چیز را انکار می کنم، زیرا هر چه وجود دارد، در معرض نابوده شدن است.»

و این نیز از مضامین تکرار شده حافظ است:

  1. « به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باشد         
  2. که نیستی است سرانجام هر کمال که هست»

گذرا بودن و بی بنیاد بودن امور، فاصله ای در میان آرزو و امکان ایجاد کرده است. فوست می گوید:

  1. «من پیرتر از آنم که از زندگی بهره بگیرم. جوان تر از آنم که «خواست» را از خود دور دارم. دنیا چه می تواند به من بدهد؟ می گوید: همه چیز از تو دریغ است. تو محروم خواهی بود... هر روز با اشک از خواب برمی خیزم و می بینم که هیچ یک از آرزوهایم برآورده نیست، و شبانگاه کابوس های وحشتناک می بینم زندگی بر من بار سنگینی شده است. آرزوی مرگ دارم.»

در حافظ موضوع محرومیت- یعنی دور ماندن از آرزو- به عطش مزمنی تبدیل شده است که فرو ننشستنی است. این، بیانگر حال همه بشریت است که می طلبد و به دست نمی آورد. می گوید:

  1. «مباد کاتش محرومی آب ما ببرد...»
  2. یا: «سینه گو شعله آتشکده فارس بکُش...»

فوست در لحظه های بدبینی لعنت می فرستد بر همه تعلقات؛ زیرا همه آن ها خیالی بیش نیستند: مالکیت، زن، فرزند، برو بیا، ثروت نامشروع و غروری که با خود می آورد...

نیز لعنت بر شور عشق، امید، ایمان و قبل از هر چیز بر صبر.

نفی تعلقات در حافظ نیز یک مضمون شناخته شده است. تمام غزل «شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست...» و ابیات متعدد دیگر بر این معنا حکایت دارند:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود              ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

تعلق ها گذرنده اند؛ دست به دست می گردند. فوست طالب لذت و نعمت پایدار است. به مفیستو می گوید:

  1. «چیزی به من بده که دوام پذیر باشد، میوه ای که نپوسد و نیفتد؛ درخت همیشه سبز... به چه کار می آید، بازی ای که برنده ای در آن نیست، معشوقی که چشم به دیگران دارد، افتخار و نامی که به اندک پیش آمدی باد هوا می شود؟

و حافظ بارها از «جاودان» دم می زند: « به حکم آن که دولت جاودان به ...» و تاثر او از جهان گذرا است.

سرخوردگی از علم را دیدیم که مبنای طغیان فوست است و او همه علوم خود را «اباطیل» می خواند. علم اکتسابی به نظر او بازدارنده است، زیرا از گشایش وجود جلو می گیرد، می خواهد از طریق «شور» به عمق معنا برسد؛ به ژرفای زندگی دست یابد. به بلندترین و نهانی ترین آن چه هست.

مفیستو به فوست می گوید:

  1. «یک انسان برخوردار از عقل که فلسفه بافی می کند، شبیه به حیوانی است که گرد یک زمین بایر می گردد، در حالی که آن سویش یک مرغزار سبز گسترده است. و سپس توصیه می کند:
  2. «برحذر باش از علم و عقل که بر بشریت فرمانروایی دارند. این توهمات را از خود دور کن. آنگاه است که از آن من خواهی بود.»
  3. «قوانین و مقررات از پی هم می آیند، مانند یک بیماری مزمن، از نسلی به نسلی و از جایی به جایی، و بر اثر آن خوشی تبدیل به عذاب می شود، چه بدبخت است آدمیزاد که هرگز به مقصد نمی رسد.»

اما علم، «از گمراهیش نمی توان درامان ماند.»

آخرین توصیه اش این است:

  1. «از پسرعموی من مار یاد بگیر. بهشت را ترک کن. خارج از لذایذ، همه توهمات است.»

رها شدن از قید محدودیت از پایه های فکری حافظ است:

  1. «چنین قفس نه سزای چون من خوش الحانی است...» یا: «که در سراچه ترکیب تخته بند تنم...»

او برای رهایی دست به دامن عشق می زند و از علم بیزاری می جوید؛ برای آن که:

«علم عشق در دفتر نباشد... بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم...»

زیرا عشق جسارت هایی از پای بندی های عقلانی می بخشد.

فوست نیز به همین نتیجه می رسد، که عشق یک دختر جوان می تواند به او نوید کامیابی بدهد. مفیستو به او می گوید:

  1. «من به تو همه چیز می دهم، نیرو، زیرکی، شور جوانی، از تو یک «عالم صغیر» می سازم.»

آنگاه مارگارت را بر سر راه او قرار می دهد؛ می گوید:

  1. «آیا این عصاره همه شگفتی ها نیست؟ آیا نظیر او می تواند در سراسر خاک پیدا شود؟ "

فوست برای کام گرفتن از دختر لحظه ای صبر ندارد. گوته می خواهد بنماید که خواستی نیرومندتر از خواست عشق ورزی نیست. حافظ نیز با همه روحانیتی که دم به دم از آن یاد می کند، اکسیر جسم را از یاد نمی برد. از تک تک ابیاتش تشعشع خواهندگی متساطع می شود:

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم          ز جام وصل می نوشم، ز باغ عیش گل چینم

تا آنجا که: «لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم ...» او عطشانیت خود را دائماً بر لب دارد:« ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل...»، «جهان فانی و باقی، فدای شاهد و ساقی...» و از این نوع ده ها و ده ها ابیات.

مفیستو به فوست می گوید:

  1. «ببین که با درآمدن او از در (مارگارت) چگونه قلب تو به طپش می افتد. چگونه حقیر می گردی، چگونه به پای او درمی افتی!»

حافظ نیز با همین لحن از پای بندی خود یاد می کند:

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا             ما همه بنده و این قوم خداوندانند!

فوست، دانشمند پیر، فرزانه دیروز، به مارگارت می گوید:

«یک نگاه از تو، یک سخن از دهان تو، بیش از همه فرزانگی جهان به من می آموزد.»

این عشق باید متقابل باشد. فوست نیز که اکنون به تمهید ابلیس، جوان رعنایی شده است، از دیدگاه دختر «بهترین مردان جهان» خوانده می شود.

آنگاه فوست به نشانه حق شناسی به مفیستوفلس می گوید:

  1. «ای روح لطیف، تو به من ارزانی داشتی همه آن چه را که از تو طلب کردم ... سلطنت بر طبیعت باشکوه را به من بخشیدی و نیروی بهره گرفتن از آن را نیز (یعنی عشق به من دادی و جوانم کردی). این یک ستایش سرد و ساده از زیبایی نبود، که به همان یک نگرش عادی در سینه ژرف او اکتفا ورزم. بلکه در برابر چشم من آوردی زنجیر را که زندگان در آن به بند کشیده شده اند، و به من آموختی که چگونه برادران خود (یعنی عشق ورزان) را در آن بیشه ارام و در آن اقلیم بازشناسم.»
  2. «و آنگاه که در جنگل، توفان می توفد و می خروشد، و کاج های سترگ را بر زمین می افکند، و شاخه های آن را همهمه کنان در هم می شکند، و افتادن آن ها، مانند رعد از کوهی به کوهی طنین افکن می گردد، تو در این وضع مرا به یک پناهگاه رهنمون گشتی، و مرا نوید کشف خود و بازیافت خود دادی، و من اکنون آگاه می گردم بر رازهای شگفت آوری که در درونم نهفته است.»
  3. «افسوس! بشر هرگز به سعادت کامل دست نمی یابد؛ اما تو یاری به من دادی که مرا هر چه بیشتر به خدایان نزدیک می کند، یاری که دیگر نمی توانم از او جدا بمانم. در حالی که او مرا به جانب خواهشی فرو می کشد (یعنی خواهش جسم) که همه مواهب به من بخشیده شده در برابرش هیچ گردند.»
  4. «در درونم آتشی افروخته است که مرا به جانب همه صور زیبایی فرا می خواند، و بدین گونه، شیفته وار از آرزو به لذت رانده می شوم، و در لذت تاسف آرزو را می خورم.»

گویا منظور گوته ابراز این تاسف است که بُعد معنوی عشق از بُعد جسمانیش نمی تواند بی نیاز بماند، در حالی که جسم کاستی هایی دارد. اما حافظ در سراسر دیوانش نوعی معنویت در عشق خلق می کند که گرچه تبعات جسمانی در ظاهر بیت آورده شده اما نهایتا مفهوم روبه آسمان است.

 

ادامه دارد ...


منبع جام جهان بین - محمد علی اسلامی ندوشن با اندگی تلخیص