سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
روزی روزگاری، در یک شهر زنی فقیر مشک آب را به دوش کشیده بود و نفس زنان به سوی خانه اش می رفت
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

مرد ناشناس

حضرت علی علیه السلام

روزی روزگاری، در یک شهر زنی فقیر مشک آب را به دوش کشیده بود و نفس زنان به سوی خانه اش می رفت. مردی ناشناس به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به دوش کشید. کودکان خردسال زن، چشم به در دوخته و منتظر آمدن مادرشان بودند. در خانه باز شد. کودکان معصوم دیدند، مرد ناشناسی همراه مادرشان به خانه آمده است که مشک آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته بود. مرد ناشناس مشک را بر زمین گذاشت و از زن پرسید:«معلوم است، مردی نداری که خودت از چاه آب می کشی. چه شده که بی کس مانده ای؟»

زن گفت: «شوهرم سرباز بود. علی بن ابی طالب(ع) او را به یکی از مرزها فرستاد و او در آن جا کشته شد. اکنون منم و چند طفل خردسال.»

مرد ناشناس، سر به زیر انداخت و خداحافظی کرد و رفت. ولی آن روز، برای یک لحظه هم از فکر آن زن و بچه هایش بیرون نمی رفت. مرد شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود زنبیلی برداشت و مقداری آذوقه، از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یکراست به طرف خانه دیروزی رفت و در زد.

- کیستی؟

- همان بنده خدای دیروزی هستم که مشک آب را آوردم. حالا مقداری غذا برای بچه ها آورده ام.

- خدا از تو راضی شود و بین ما و علی بن ابی طالب(ع) هم، خدا خودش حکم کند.

در باز شد و مرد ناشناس داخل خانه شد. اندکی بعد گفت:«اگر اجازه بدهی در خمیر کردن، پختن نان یا نگهداری اطفال به شما کمک کنم.»

- باشد، ولی من بهتر می توانم خمیر کنم و نان بپزم.

بعد رفت دنبال خمیر کردن. مرد ناشناس، مقداری گوشت را که خود آورده بود، فوراً کباب کرد و با دست خود به بچه ها خوراند. به دهان هر کدام که لقمه ای می گذاشت، می گفت:«فرزندم! علی بن ابی طالب را حلال کن، اگر در کار شما کوتاهی کرده است.»

خمیر آماده شد. زن صدا زد:«بنده خدا آن تنور را آتش کن.»

مرد ناشناس تنور را آتش کرد. شعله های آتش زبانه کشید. چهره خویش را نزدیک آتش آورد و با خود گفت:«حرارت آتش را بچش. این است کیفر آن کسی که در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهی می کند.»

در همین حال بود که زنی از همسایگان، به آن خانه سر کشید و مرد ناشناس را شناخت. به زن صاحب خانه گفت: «وای به حالت! این امیرالمومنین علی بن ابی طالب(ع) است.»

زن بیچاره آمد و گفت:« من از شما معذرت می خواهم که از همان ابتدا شما را نشناختم.»

حضرت علی(ع) گفت:«نه من از تو معذرت می خواهم که در کارشما کوتاهی کردم.»

 

برگرفته از کتاب داستان راستان

اثر: شهید مطهری

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین