سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
هوا خوب بود . نه خیلی سرد و نه خیلی گرم ، فقط نسیم ملایمی آرام آرام صورتم را نوازش می كرد، تا شاید كمی از التهاب و هیجانم را بكاهد ...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

مسافر 1

چمدان

هوا خوب بود . نه خیلی سرد و نه خیلی گرم ، فقط نسیم ملایمی آرام آرام صورتم را نوازش می كرد، تا شاید كمی از التهاب و هیجانم را بكاهد . نگاهی به ساعت انداختم دقایقی از 9 می گذشت . لحظه لحظه بر شدت نگرانی ام افزوده می شد . هیچ راه نجاتی نداشتم . این مشكل را خودم ایجاد كرده بودم . كلماتی را با خود زمزمه كردم ولی هیاهوی اطراف مرا منصرف كرد . اصلا ذهنم متمركز نمی شد. می دانستم بالاخره این وضعیت تمام می شود، اما كی؟ قلبم سنگین می زد! احساس می كردم از جا كنده می شود . گویی زهری را چشیده بودم. دهانم تلخ شده بود. به نظرم می رسید هر آن اطرافم شلوغ تر می شود. آدم ها آماده ی نبردی سخت بودند و من از آنها و انگیزه هایشان سخت بیمناك. و البته گریزان. دوباره به ساعت نگاه کردم. عقربه ی بزرگ به عدد 10 نزدیك می شد. و خبر از پایان انتظار می داد . 

انتظار رو به پایان بود و من خوشحال، كه سرانجام این شرایط تمام می شود. اما عاقبتی نا معلوم در انتظارم بود.

هیكلش نمایان شد. بخاطر بلندی مسیری كه می پیمود از دور چهره اش را می شد دید. سخت بر افروخته بود. می خواست انتقام راه درازی را كه آمده بود، یك جا از من بگیرد. برق چشمانش نگرانی را در دلم بیشتر می کرد. گاهی با فریاد ترس را بیشتر در اعماق وجودم می نشاند.

همان جا كه ایستاده بودم جا به جا شدم. نزدیك بود روی سنگ فرش های صیقلی محكم زمین بخورم. خودم را جمع و جور كردم، سر پا ایستادم.

ایمان ناجی