سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
 من معلولم
من معلولم
من معلولم
درسته که افراد معلول از لحاظ ظاهری با ما کمی فرق دارند، ولی در عین حال بسیار باهوش و مهربون هستند خیلی خوب درس می خوانند و کارهاشون و خودشون انجام می دهند. مثل همین داستانی که براتون تعریف می کنم....
من تو سری خورم
من تو سری خورم
من تو سری خورم
وقتی بزرگ تر ها به من زور می گویند و یا در مدرسه من و مسخره می کنند من خیلی ناراحت می شوم و احساس می کنم به من زور گفته اند، ولی تصمیم گرفتم وقتی یک کسی به من زور گفت به بزرگ تر ها بگویم و از آن ها کمک بخوام و هیچ وقت باهاشون دعوا نکنم.
وقتی به حقم نمی رسم...
وقتی به حقم نمی رسم...
وقتی به حقم نمی رسم...
من وقتی به حقم نمی رسم خیلی ناراحت می شم، عصبانی می شم و دوست دارم با همه دعوا کنم، به نظرم همه زورگو هستند، نمی دونم باید باهاشون چه جوری رفتار کنم و بهشون چی بگم؟ بچه ها شما می تونید کمکم کنید؟
وقتی نگرانم...
وقتی نگرانم...
وقتی نگرانم...
کوچولو ها شما ها هم نگران می شوید؟ وقتی نگرانید چه کارهایی می کنید؟ ...
وقتی خوش حالم
وقتی خوش حالم
وقتی خوش حالم
بچه های عزیز من وتی خوش حال دوست دارم همه را خوش حال کنم شماها وقت یخوشحالید چی کار می کنید...
وقتی حسودی می کنم
وقتی حسودی می کنم
وقتی حسودی می کنم
من هم مثل شماها کوچولو هستم و به خیلی چیزا حسادت می کنم مثل...
وقتی غمگینم.......
وقتی غمگینم.......
وقتی غمگینم.......
سلام کوچولوهای خوبم شماها وقتی غمگین می شوی چه کارهایی انجام می دهید.......
وقتی عصبانی هستم
وقتی عصبانی هستم
وقتی عصبانی هستم
وقتی عصبانی می شوم بد رفتاری می کنم لجبازی می کنم و با دوست هام قهر می کنم ،اسباب بازی هایم را پرت می کنم و.....
وقتی می ترسم.....
وقتی می ترسم.....
وقتی می ترسم.....
من از خیلی چیزها می ترسم وقتی می ترسم نمی توانم با دوستام بازی کنم و......
کلمه جادویی!...
کلمه جادویی!...
کلمه جادویی!...
سینا همین که از در داخل شد، کیفش را گوشه در انداخت و یک راست رفت توی اتاقش...
دکمه های رنگی
دکمه های رنگی
دکمه های رنگی
سعید کوچولو تا در اتاقش را باز کرد همه زدند زیر خنده. ...
من از وقت کم آوردن می ترسیدم!
من از وقت کم آوردن می ترسیدم!
من از وقت کم آوردن می ترسیدم!
سلام! دلم می خواهد یک راز یواشکی به تو بگویم: من همیشه دوست داشتم منظم باشم. خودم لباس هایم را جمع کنم...
من از گم شدن می ترسیدم!
من از گم شدن می ترسیدم!
من از گم شدن می ترسیدم!
می خواهم یک راز یواشکی را به تو بگویم. راز من درباره چیزی است که شاید تا حالا تو را هم اذیت کرده باشد...
من از تاریکی می ترسیدم
من از تاریکی می ترسیدم
من از تاریکی می ترسیدم
میخواهم یواشکی رازی را به تو بگویم!...
تو هم می توانی
تو هم می توانی
تو هم می توانی
بَه بَه، چه روزی... چه آفتابی، چه آسمانی! چه هوایی، چه پرنده هایی! ...
مشکلی که سینا حل کرد...
مشکلی که سینا حل کرد...
مشکلی که سینا حل کرد...
من سینا هستم. هفت سالمه و امسال به مدرسه رفتم. مامانم همیشه به من می گفت: تو مدرسه آدم یه عالمه دوست پیدا می کنه و خیلی به آدم خوش می گذره.
من به خواهرم کمک می کنم
من به خواهرم کمک می کنم
من به خواهرم کمک می کنم
اسم من گلنازه. من فقط 6 سالمه و خواهرم بزرگتر از منه و الان فصل امتحاناتشه. اون سخت مشغول درس خوندنه و زیاد وقت استراحت و بازی نداره.
دوقلوهای تازه وارد
دوقلوهای تازه وارد
دوقلوهای تازه وارد
من امروز صاحب یک خواهر و برادر دو قلو شدم. اسمشون سارا و سینا است. اونا خیلی شبیه همند. مامانم برای سارا لباس های صورتی و برای سینا لباس های آبی خریده. اینطوری بهتره، چون من می تونم آن ها را از هم تشخیص بدم.
موجودات خیالی
موجودات خیالی
موجودات خیالی
دیشب مامان و بابا داشتن یک فیلم ترسناک می دیدند، من یواشکی از لای در اتاقم داشتم به تلویزیون نگاه میکردم.
قرص های مادربزرگ
قرص های مادربزرگ
قرص های مادربزرگ
سارا خانم 6 سالشه. اون یک دختر خوب و مهربونه ولی بعضی وقت ها یکم شیطنت می کنه. مادربزرگ سارا که خیلی دلش برای نوه ی گلش تنگ شده بود امروز قرار بود به خانه ی آن ها بیاید. سارا خیلی خوشحال بود و مدام از مادرش می پرسید: پس مامان بزرگ کی میاد؟
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین