سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
سوپ میخ
سوپ میخ
سوپ میخ
در یک بعد از ظهر زمستانی، مرد فقیری، درِ یکی از خانه ها‌ی دهکده را زد و درخواست کرد تا شب را آن جا بماند، مرد قصه ما خیلی گرسنه و خسته بود. پیرزن صاحب خانه با ناراحتی او را به داخل خانه راه داد ولی ...
دوستی مورچه و کبوتر
دوستی مورچه و کبوتر
دوستی مورچه و کبوتر
روزی مورچه ای، در کنار رودخانه ای قدم می زد که ناگهان پایش لیز خورد و ..به داخل آب افتاد.
صد تا توپ
صد تا توپ
صد تا توپ
پسرک زد زیر توپ. توپ رفت و رفت و محکم خورد به یک آینه بزرگ...
شهادت امام علی (ع
شهادت امام علی (ع
شهادت امام علی (ع
بنا به نوشته مورخین، امام على(ع) در روز جمعه 13 رجب سال سى ام عام الفیل و در خانه ی خدا متولد شدند....
بخت بیدار
بخت بیدار
بخت بیدار
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود تا این که...
مادر بزرگ
مادر بزرگ
مادر بزرگ
مادربزرگ مثل همیشه آرام آرام گلدوزی می کرد. پارچه را گرفتم جلو صورتش خوب شده؟..
استقلال، آزادی
استقلال، آزادی
استقلال، آزادی
ظهر بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم ...
حیرت شیطان!
حیرت شیطان!
حیرت شیطان!
روزی از روزها شیطان به فکر سفر افتاد. و تصمیم گرفت تازمانی که انسانی را پیدا نکندکه او را به حیرت وا دارد، از سفر بر نگردد. توشه ای فراهم کردو به راه افتاد...
پادشاه نیازمند
پادشاه نیازمند
پادشاه نیازمند
پیرمرد در حال رفتن به مزرعه بود که چشمش به یک سکه افتاد...
شریک
شریک
شریک
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن ها در میان زوج های جوانی که در آن جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری
خدایا برف
خدایا برف
خدایا برف
نورنارنجی رنگی تمام حیاط رو پوشانده. تا مچ پا توی برف فرو می روم و به طرف باغچه کشیده می شوم....
«یک جای خالی!»
«یک جای خالی!»
«یک جای خالی!»
«خواهش می کنم مهدی جان دوباره شروع نکن!»...
طاووس و کلاغ
طاووس و کلاغ
طاووس و کلاغ
روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. ...
چرا من؟
چرا من؟
چرا من؟
«آفرین!...آفرین!... خیلی عالی بود!!!»...
سخت تر از امتحان
سخت تر از امتحان
سخت تر از امتحان
دانه های درشت عرق را از پیشانیم پاک کردم.انگشتان سردم لمس شده بود.خودکارازلابه لای انگشتانم سرخورد.زود خم شدم و برداشتمش...
سه ارثیه
سه ارثیه
سه ارثیه
مردی سه پسر داشت. روزی سه پسرش را صدا کرد و به اولی یک خروس، به دومی یک داس و به سومی یک گربه داد. ..
جغد
جغد
جغد
صدها سال پیش، یعنی روزگاری که مردم، هنوز اینقدر زیرک و مکّار نبودند، در شهری کوچک ماجرای عجیبی اتفاق افتاد...
آن جا خوش است که دل خوش است
آن جا خوش است که دل خوش است
آن جا خوش است که دل خوش است
در روزگاران قدیم مادر و پسری بودند که زندگی فقیرانه ای داشتند. ..
وسطی با دوستان
وسطی با دوستان
وسطی با دوستان
سال ها پیش در شهر کوچکی به نام بادرود در دل کویر و حوالی کاشان دختری به نام طاهره زندگی می کرد ...
ادب و احترام به بزرگترها
ادب و احترام به بزرگترها
ادب و احترام به بزرگترها
روزی امام حسن(ع) و امام حسین(ع) که هر دو کودک بودند، برای نماز خواندن به مسجد رفتند. پیرمردی در حال وضوگرفتن بود. امام حسین(ع) در حرکات پیرمرد دقت کردند و دیدند، درست وضو نمی گیرد.
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین