سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
بعد از کلی پیاده روی به سالن اصلی که برنامه رنگین کمان در آن اجرا می شد رسیدیم. اما اینبار هم مکان برنامه فرق داشت و هم موضوع برنامه که مرتبط بود با طرح همیار پلیس، مکان برنامه هم در شهرک آزمایش بود.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

گپی با نیما

مهیار مجیب

بعد از کلی پیاده روی به سالن اصلی که برنامه رنگین کمان در آن اجرا می شد رسیدیم. اما اینبار هم مکان برنامه فرق داشت و هم موضوع برنامه که مرتبط بود با طرح همیار پلیس، مکان برنامه هم در شهرک آزمایش بود.

من به اتفاق همکارانم وارد سالن شدیم، همه در تب و تاب بودند از پدر و مادرها گرفته تا عوامل دست اندر کار برنامه، تصویربردار، صدا بردار، دکوراتور.

روی سن هم پر بود از پوسترها و بروشورهای طرح همیار پلیس.

من به بچه ها که روی صندلی ها نشسته بودند نگاه کردم، همه هیجان زده بودند و فریاد می زدن دایی؟! نیما؟!

در همین لحظه بود که یک نفر از پشت صحنه بیرون آمد و روی سن مقابل بچه ها ایستاد. همه دست زدند و یکصدا گفتند: نیما

مهیار مجیب

آرام و صبور به نظر می رسید و در عین حال با انرژی و خوشرو، همان موقع بود که شمارش معکوس برای رفتن برنامه به روی آنتن آغاز شد، سکوت تمام سالن را فرا گرفت البته به لطف دست اندر کاران برنامه. ما باید تا انتهای زمان برنامه منتظر می ماندیم تا بتوانیم با مجریان دوست داشتنی برنامه رنگین کمان مصاحبه کنیم، بالاخره بعد از گذشت 45 دقیقه فراموش نشدنی نوبت به ما رسید وقتی تقریبا سالن خلوت شد به اتفاق همکارانم به پشت صحنه رفتیم تک و توک خانواده هایی داخل سالن بودند و با اصرار می خواستند که بچه هایشان با دایی یا خاله نرگس و همین طور نیما عکس بگیرند. من و همکارانم نیز بعد از گرفتن چند عکس توانستیم با آقای مهیار مجیب که اجرای نقش نیما را به عهده داشتند صحبت کنیم و از ایشان دعوت کنیم که به مؤسسه تبیان بیایند تا با ایشان مصاحبه ای داشته باشیم، ایشان هم با خوشرویی تمام پذیرفتند و در روز سه شنبه 21/12/86 به مؤسسه آمدند تا خبرنگار بخش کودک و نوجوان سایت تبیان سرکار خانم فاطمه قنادها با ایشان مصاحبه کنند، آقای مهیار مجیب نیز در کمال تواضع و خوشرویی و همین طور با صبر بسیار زیاد به تمامی سؤالات ما پاسخ دادند که جا دارد همینجا از ایشان به خاطر اینکه وقت با ارزششان را در اختیار ما گذاشتند کمال تشکر را داشته باشیم و سال خوب و خوشی را برای ایشان و خانواده محترمشان آرزومندیم.

 

***-  اگر بخواهید خودتون رو برای بچه ها معرفی کنید چه طوری معرفی می کنید؟

می گم من مهیار مجیبم 38 سال سنمه

 

***- آیا خودتان هم بچه دارید؟

بله یک پسر دوساله به اسم آریا

 

***- در چه ماهی به دنیا آمدید؟

اسفند

 

***- چند تا خواهر و برادر هستید؟

یه برادر یه خواهر من خودم وسطی هستم

 

***- شما چه تحصیلاتی دارید؟

فوق لیسانس بازیگری کارگردانی، نمایش

 

***- شما عموی واقعی شدید؟

بله عموی واقعی شدم

مهیار مجیب

***- وقتی بچه بودید دوست داشتید چه کاره شوید؟

خیلی شغل عوض کردم اول بوکسوری بود بعد نمی دونم شدم خلبان بعد ارتشی شدم هنرپیشگی از بچگی شاید از اول ابتدایی همراه من بود.

 

***- مجری بودن خیلی سخته؟

به عقیده من یه تخصصه و کار هرکسی نیست من خودم هم خودم رو مجری نمی دونم راستش رو بخوای اصلاً به عقیده ی من، مجری گری از کار هنرپیشگی خیلی سخت تره.

 

***- تلاش خاصی کردید تا بتوانید به اینجا برسید؟

خیلی زیاد البته به هر حال به جایی نرسیدم ولی خیلی تلاش کردم.

 

***- چرا اسم نیما را انتخاب کردید؟

اسم نیما را من انتخاب نکردم وقتی که من وارد گروه کودک شبکه تهران شدم به من گفتن که یک شخصیتی هست به نام نیما که یک خواهری دارد به نام مینا، سه ماه بعد از همکاری من خواهرم مینا رفت و من تنها موندم .

 

***- فکر می کنید چقدر محبوبیت دارید؟

فکر نمی کنم اصلاً محبوبیت داشته باشم.

 

***- کار برای بچه ها چه حسی را در شما زنده می کند؟

یه جورایی یاد بچگی های خودم می افتم تا زمانی که بچه بودیم بچگیامون که به دو بخش تقسیم می شه زمان قبل از انقلاب و زمان بعد از انقلاب، زمان قبل از انقلاب مجریی به نام خانم برومند بود که من چندین و چند بار هم براش نامه نوشتم و هم نقاشی فرستادم و بعدها که بزرگ شدم و ایشون رو دیدم واقعاً یه حس عجیبی داشتم نسبت به شخصیت خانم برومند احساس می کردم بعد از انقلاب که خانم خامنه ای و خانم رضایی بودن که دیدن خانم خامنه ای در دانشکده سینما و تئاتر برام جالب بود هیجان انگیز بود که الان یه جورایی با هم همدانشگاهی هستیم، یعنی وقتی که برای بچه ها کاری می کنم دلم می خواد با جون و دل این کار رو انجام بدم سعی می کنم برای بچه ها یک خاطره خوشی به جای بگذارم.

 

***- آیا تا به حال درباره ی دکور برنامه خودتان نظر داید؟

خیلی زیاد من دکور رو دوست نداشتم اصلاً

 

***- در مهمانی ها آیا می توانید بچه ها را تحمل کنید؟

من بچه ها را خیلی دوست دارم یعنی از بچگی کوچکتر ها را دوست داشتم و سعی می کردم کمکشان کنم.

 

***- زمانی که شما از اجرای برنامه به منزل باز می گردید پسرتان چه عکس العملی نشان می دهد؟

معمولاً وقتی من میام خوابیده ولی اگر بیدار باشه می پره میاد بغلم می گه نیما، نیما، نیما

 

***- آیا شما هم دوست داشتید دوباره چرا و چیه برگردن؟

بله بله دلم می خواست

 

***- دوست داشتید به جای مجری گری چه کار دیگری می کردید؟

می خواستم هنرپیشه بشم

مهیار مجیب

***- چند ساله که مجری برنامه کودک هستید؟

یک سال و یک ماه

 

***- دوست دارید دوباره به دوران کودکی تون برگردید؟

خیلی دلم می خواد خاطراتش را دوره کنم

 

***- چقدر درس خوندن و مدرسه رفتن رو دوست داشتید؟

با خنده والله راستش پدر و مادرم فرهنگی بودن من تنها تو خونه بودم از 5 سالگی پدرم منو می برد مدرسه یعنی منو از 5 سالگی کلاس اول نشستم. سه سال کلاس اول نشستم تا تونستم بیام کلاس دوم واسه ی همین خیلی درس خوندن رو دوست داشتم بعد وقتی که سال می رسید به ماه دی می گفتم خدایا کی می شه عید بیاد. تابستون بیاد ولی سه ماه تعطیل که می آومد می گفتم وای کی می شه ما بریم مدرسه می دونی هی دلم تنگ می شد هی نازک می شد، تنگ می شد همین.

 

***- موقع گرفتن کارنامه چه حالی داشتید؟

اضطراب

 

***- در بچگی چه اسباب بازی رو دوست داشتید؟

هفت تیر چوبی

 

***- آیا شما هم خاطرات روزانه خود را یادداشت می کنید؟

یه زمانی این کار رو می کردم

 

***- آیا تا به حال داستان نوشته اید؟

بله اولین قصه ای که نوشتم کلاس سوم بودم

 

***- نوشتن را بیشتر دوست داید یا خواندن را؟

جفتشو

 

***- چقدر کتاب خواندن رو دوست دارید؟

خیلی زیاد

 

***- چقدر مطالعه می کنید؟

والله اگر الان بگم خیلی زیاد دروغ گفتم شاید در حد 10 تا 20 دقیقه در روز بتونم مطالعه کنم.

 

***- از هم صحبتی با چه کسانی لذت می برید؟

با خنده، نمی دونم من سعی می کنم هر جا که هستم بهم خوش بگذره واسه ی همینم با همه جور آدمی صحبت می کنم و سعی می کنم ازشون یه چیزی یاد بگیرم.

 

***- از بازیهای ورزشی کدام را انجام می دهید؟

فوتبال

 

***- در کدام یک از ورزشها مهارت دارید؟

فوتبال، کشتی، تکواندو، بوکس

 

***- شما رانندگی را دوست دارید؟

بله زیاد

 

***- چند بار تصادف کردید؟

به من زدن من نزدم 2 بار

 

***- چقدر کارهای گروهی رو دوست دارید؟

خیلی به کار گروهی اعتقاد دارم

 

***- تا به حال کربلا و سامرا و کاظمین رفتید؟

متاسفانه سعادت نداشتم ولی خیلی دلم می خواد مشرف شوم.

مهیار مجیب

 

***- چند بار مشهد رفتید؟

تا سن 33 سالگی فقط یه بار اونم سه سالم بود ولی بعدها خیلی رفتم

 

***- چه کارتونهایی رو دوست دارین؟

کارتونای زیادی دوست دارم یکیش تام و جریه یکیش رود رانر و بدبخت اون حیوونه که دنبالش می دوئه بعد پلنگ صورتی خیلی.

 

***- از برنامه های تلویزیون به کدام برنامه علاقه دارید؟

برنامه نود

 

***- چه فصلی رو بیشتر از همه دوست دارید؟

زمستون

 

***- چه میوه ای رو بیشتر از همه دوست دارید؟

سیب

 

***- جنگل رو بیشتر دوست دارید یا دریا؟

من چون بچه ی شمالم هر جفتشو

 

***- چه حیوانی رو بیشتر دوست دارید؟

میمون

 

***- چه شهری را در ایران بیشتر دوست دارید؟

معلومه رشت

 

***- چه رنگی رو بیشتر از همه دوست دارید؟

قرمز و سبز

 

***- چه گلی رو بیشتر ازهمه دوست دارید؟

گل زیاد دوست دارم ولی یاس را بیشتر

 

***- کدام سین سفره ی هفت سین را بیشتر دوست دارید؟

سیب

 

***- بیشترین عیدی که گرفتید چند سال داشتید؟

بیشترین عیدی که گرفتم یادم نمی آد نمی دونم 100 یا 200 تومن آخرین عیدی که گرفتم 300 یا 400 تومن بود.

 

***- آیا شما هم عیدی می دهید؟

زیاد

***- کدام عید و کدام عیدتون رو فراموش نمی کنید؟

یه زمانی قبل از انقلاب یه شکلاتی به نام (یام – یام) بود که من خیلی دوستش داشتم پدرم رفته بود دو سه تا از این جعبه ها خریده بود تا مهمون که اومد به  بچه ها بدهیم تا بخورن ولی من یواشکی می رفتم و همه رو می خوردم اون بهترین عیدی که من یادم می آد که یام یام ها رو همه رو خوردم.

مهیار مجیب

 

***- یه خاطره ی شیرین از دوران کودکی بگویید؟

با خنده، خاطره که زیاده مثلاً من بچه بودم یه عمه ی وسطی داشتیم خیلی منو دوست داشت اونا یه دونه درخت سیب کاشته بودن تو ایام فکر می کنم اواخر بهار بود این درخت سیب هم فقط یه دونه سیب داده بود ما رفتیم دید و بازدید که عمه رو ببینیم. وقتی رسیدیم اونجا دو نفر اومدن بادیگارد که من از جام بلند نشم همه چی داشت خوب پیش می رفت و اینا دیگر موقع خداحافظی شد داشتن کفش شون رو می پوشیدن بابا و مامان و اینا بادیگاردها از من غافل شدن یه لحظه من رفتم سراغ سیب وقتی همه برگشتن دیدن من دستم رو سیبه جیغ کشیدن ولی من سیب و کشیدم، همون یه دونه سیب رو کندم دیگه.

 

***- آرزوی دوران کودکی که تا به حال برآورده نشده؟

والله همین که می خواستم هنرپیشه بشم اما محال بوده واسه ی من.

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین