زن دم درگاه بود با بدنی از همیشه.رفتم نزدیك: چشم ، مفصل شد.حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

نزدیك دورها

شاخه ، شبنم

زن دم درگاه بود

با بدنی از همیشه.

رفتم نزدیك:

چشم ، مفصل شد.

حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.

سایه بدل شد به آفتاب.

رفتم قدری در آفتاب بگردم.

دور شدم در اشاره های خوشایند:

رفتم تا وعده گاه كودكی و شن،

تا وسط اشتباه های مفرح،

تا همه ی چیزهای محض.

رفتم نزدیك آب های مصور،

پای درخت شكوفه دار گلابی

با تنه ای از حضور.

نبض می آمیخت با حقایق مرطوب.

حیرت من با درخت قاتی می شد.

دیدم در چند متری ملكوتم.

دیدم قدری گرفته ام.

انسان وقتی دلش گرفت

از پی تدبیر می رود.

من هم رفتم.

رفتم تا میز،

تا مزه ی ماست، تا طراوت سبزی.

آنجا نان بود و استكان و تجرع:

حنجره می سوخت در صراحت ودكا.

باز كه گشتم،

زن دم درگاه بود

با بدنی از همیشه ها ی جراحت.

حنجره ی جوی آب را

قوطی كنسرو خالی

زخمی می كرد.