حجاج اعرابی را دید وبدو گفت: به دستت چه داری ؟ گفت: عصای من است كه برای دانستن وقت نماز بر زمینش نصب می كنم. در برابر دشمنانم بكارش می برم، چهارپای خود را با آن می رانم و بدان در سفر توانا می شوم، به راه ...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

حجاج حیران

حجاج حیران

حجاج اعرابی را دید وبدو گفت: به دستت چه داری ؟  گفت: عصای من است كه برای دانستن وقت نماز بر زمینش نصب می كنم. در برابر دشمنانم بكارش می برم، چهارپای خود را با آن می رانم و بدان در سفر توانا می شوم، به راه رفتن بدان تكیه می كنم تا گام فراختر نهم. با آن از نهرها می پرم و مانع افتادنم می شود. عبای خویش بر آن می افكنم، مرا از گرما وسرما حفظ می كند. آنچه در دسترسم نیست، در دسترسم قرار می دهد. سفره ی خویش و دیگر ابزارم را بدان می آویزم. با آن در می كوبم وسگهای گزنده را می رانم .

در هماوردی جای نیزه ام را می گیرد و در مبارزه جای شمشیرم را. آن را از پدر به ارث برده ام و پس از من به پسرم به ارث رسد. با آن برگ درختان را برای گوسفندانم فرو می ریزم و حاجتهای دیگر نیز از آن روا می كنم. حجاج حیران شد و به راه خویش رفت.

منبع:كشكول، شیخ بهایی