سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017

لاتاری ادبیات، کم فروغ تر از همیشه

اعضای آکادمی خوب می دانند که نوبل ادبیات دیگر آن چیزی نیست که دهه ها پیش بود و دیگر هیچ کس، حتی خواننده های تازه کار، با خبر برنده نوبل شدن کسی کنجکاو نمی شوند تا آثار او را بخوانند
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

جایزه نوبل

زمانی بود که بردن جایزه نوبل ادبیات حکم برنده شدن در لاتاری را داشت. این جایزه چنان ابهتی داشت و چنان اعتباری به برنده اش می بخشید که بعد از آن، نه فقط زندگی ادبیِ آن نویسنده، که زندگی اجتماعی و مالی اش هم تغییری اساسی می کرد و دیگر نه آن بود که قبلاً بود. البته از همان ابتدای اهدای جایزه هم حرف و حدیث هایی پیش آمده بود و گاه و بی گاه نقد ها و حتی حرف هایی تند هم درباره آن شنیده می شد، اما شاید برای چند دهه، این نوبل بود که غول های ادبی را تعیین می کرد و تنها با بردن این جایزه بود که می توانستی به کلوپ بزرگان ادبیات وارد شوی. در دهه های اولیه ی اهدای جایزه، خصوصاً بعد از مرگِ آخرین غولِ قرن نوزدهمی یعنی لف تولستوی، هیچ کس نبود که بتوان اعتبارش را بزرگ تر از نوبل دانست و تنها از طریق این جایزه بود که نویسنده ای به جرگه اساتید وارد می شد.

اما شاید اولین ضربه به این جایزه را ژان پل سارتر وارد کرد، کسی که تا پیش از این جایزه خود به یکی از غول های ادبی و روشنفکریِ اروپا تبدیل شده بود و به خلاف بسیاری دیگر از برندگانِ این جایزه، به جای این که با برنده شدنِ این جایزه شناخته شود، سال ها دوست دارانش منتظرِ برنده شدن او بودند. اما هنگامی که او برنده این جایزه شد از پذیرفتنِ آن سر باز زد و در مصاحبه های گوناگون ایده اهدای جایزه ای ادبی را «احمقانه» توصیف کرد. این اولین بار بود که کسی در چنان جایگاهی، و البته با چنان شهرتی و پس از این که به عنوان برنده شناخته شده است، چنین حرفی می زد و قاعدتاً این برای «اساتید» عصا قورت داده آکادمی سوئد اصلاً خوشایند نبود، اما به هر حال در بدنه اعتبار این جایزه شکاف ایجاد شده بود و می رفت که حرف و حدیث ها بیشتر شود. از آن به بعد، نه تنها دیگر این جایزه نبود که در تعیین غول های ادبی نقش داشت، بلکه غول هایی سر برآورده بودند که برنده نشدنِ آن ها مایه رسوایی آکادمی نوبل به حساب می آمد. کسانی مانند جیمز جویس، ویرجینیا ولف و خورخه لوییس بورخس کسانی بودند که مستقل از نوبل ادبیات به یکی از ستون های ادبیات مدرن تبدیل شده بودند و تا پایان عمر نیز جایزه نوبل به آنان اهدا نشد و ننگِ این بی خردی تا همین الان هم دامنِ آکادمی نوبل را رها نکرده است. این بدان معنا بود که نه تنها نوبل دیگر نمی تواند قبل از شهرتِ نویسندگانِ با استعداد، بارقه های نبوغِ آن ها کشف کند و آن ها را به جهان معرفی کند، بلکه حتی بعد از شهرت هم به هر دلیل در برابر درخشش آنان کور است و آن را نمی بیند. این ماجرا آن قدر پیش رفت که بعد از سال ها که آکادمی از اهدای جایزه به ماریو وارگاس یوسا امتناع کرد، وقتی در نهایت در سال ۲۰۱۰ این جایزه را به او اهدا کرد، بسیاری از اهالی ادبیات می ‌دانستند و از گفتن آن امتناع نمی کردند که در واقع نوبل بود که توانست خود را از رسوایی دیگری مانند جویس و وولف و بورخس برهاند و گرنه این جایزه هیچ تاثیری در شهرت و محبوبیت و اعتبار یوسا نداشت.

در همین سال ها بود که، زمانی که نوبل بیش از هر وقت دیگر رو به محافظه کاری آورده بود و صداهای مدرن تر در ادبیات را نمی شنید و اگر هم سعی می کرد بشنود به سراغ نویسندگانی می رفت که حتی برنده شدن نوبل هم نمی توانست اعتباری برای آن ها به ارمغان بیاورد، دیگر جایزه ها سر برآوردند و حتی کم کم مدعی رقابت با نوبل شدند. جایزه گنکور در فرانسه که همیشه خود را زیر سایه نوبل حس می کرد یکی دو دهه است که از زیر این سایه بیرون آمده و حتی می توان گفت که اعتبار بخشی اش از نوبل هم بیشتر است. جایزه من بوکر در جهان انگلیسی زبان هم همین وضعیت را دارد و می توان گفت که حتی راه یافتن به فهرست نامزدهایی نهایی هم تاثیری بیش از نوبل دارد. برای درک این نکته کافی است برخی از برندگانِ نوبل سال های اخیر مانند سویتلانا الکسیویچ و توماس ترانسترومر را با کسی مانند آتوسا مشفق مقایسه کنیم و میزان توجه منتقدان و اقبال مخاطبان و اعتباری که مشفق از آن برخوردار است را با آن دو ادیبی که حتی پس از بردن نوبل هم گمنام اند مقایسه کنیم.

به همه این ها، باید این را اضافه کرد که دیگر دهه ها است که اروپا مرکزیت ادبی خود را از دست داده است. اگر از بعد از رنسانس تا اواسط قرن بیستم این اروپا بود که مسیر ادبیات را تعیین می کرد، پس از ظهور غول های امریکای لاتینی مثل مارکز و یوسا و بورخس و بعد بزرگانِ امریکای شمالی مانند سلینجر، دهه ها است که نویسنده ای به بزرگی برادران مان، هاینریش بل، روژه مارتن دو گار از اروپا ظهور نکرده است. انگار که خرد ادبی از قاره سبز رخت بر بسته است و این حقیقت، در کنار بی توجهی سنتی نوبل به ادبیات غیر اروپایی، ضربه دیگری به اعتبار این جایزه وارد کرده است. دهه ها است که دیگر نویسنده ها نه به دنبال برنده شدن در یک جایزه ادبی اروپایی برای شناخته شدن، که به دنبال انتشار داستان در نیویورکر یا آتلانتا هستند تا شناخته شوند و این، نشان دهنده این است که دیگر این جایزه ها نیستند که تعیین کننده است. خصوصاً در عصر اینترنت که وبسایت هایی مانند گودریدز تعیین کننده موفقیت ادبی هستند و نه آکادمی نوبل. اگر زمانی، مشتاقان ادبیات باید منتظر می ماندند تا آکادمی کسی را شایسته توجه بداند، اکنون این خود خواننده ها هستند که در گودریدز و امثال آن به خواننده محبوب خود رای می دهند و یک شبه کسی را به موفق ترین نویسنده تبدیل می کنند.

با همه این اوصاف، عجیب نیست که آکادمی نوبل از «بهانه» رسوایی جنسی «همسر» یکی از اعضایش استفاده کرده و اهدای نوبل ادبیات را یک سال به تاخیر انداخته است. خبر این بود که به بهانه رسوایی جنسیِ همسرِ یکی از اعضای آکادمی سوئد، که عکاسی مشهور است، و البته در دنباله رسوایی های جنسی متعدد مردان قدرتمند از هالیوود گرفته تا سیاست مداران، آکادمی نوبل تصمیم گرفته است تا اهدای این جایزه را یک سال به تاخیر بیندازد و سال بعد دو جایزه اهدا کند. خواندنِ همین خبر باعث تعجب بسیاری شد. مسئله این بود که چرا باید رسوایی جنسیِ همسرِ یکی از اعضا، و نه یکی از اعضایِ آکادمی، آن هم زمانی که رسوایی تنها در حد اتهام است و هنوز چیزی اثبات نشده است، باعث شود تا اهدای جایزه یک سال به تاخیر بیفتند؟ اما جزئیات خبر عجیب تر بود. تقریباً نیمی از اعضای آکادمی استعفا کرده بودند و آن هایی هم که مانده بودند چندان پاسخ گو نبودند و اطلاعیه های رسمی هم جز دو سه خط اعلام خبر چیزی نداشت. اما با همه چیزهایی که گفته شد، می توان حدس زد ماجرای پشت پرده چیست. اعضای آکادمی خوب می دانند که نوبل ادبیات دیگر آن چیزی نیست که دهه ها پیش بود و دیگر هیچ کس، حتی خواننده های تازه کار، با خبر برنده نوبل شدن کسی کنجکاو نمی شوند تا آثار او را بخوانند (نمونه اش همین ناشران وطنی که بلافاصله شروع به چاپ آثار امثال مودیانو و الکسیویچ و ترانسترومر کردند، اما از این نمد کلاهی نصیبشان نشد!). حالا این رسوایی، که به خاطر این که در زنجیره ی رسوایی های متعدد بوده است، توجه زیادی به خود جلب کرده است، فرصت مناسبی است تا آکادمی برای خود حداقل یک سال فرصت بخرد شاید بتواند با تغییر دادن اعضا کمی اعتبار خدشه دار شده خود را تعمیر کند. اما همه چیز مطابق خواسته آکادمی پیش نمی رود و، مثلاً، همین که آکادمی موازی نوبل در سوئد راه افتاده و کسانی می خواهند نوبل موازی اهدا کنند، آن هم در اعتراض مستقیم به آکادمی نوبل، نشان می دهد که حل این مشکلات حداقل در یک سال امکان پذیر نیست.
منبع:
خبرگزاری مهر/بهمنیار پورسینا