سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
میوچی و خاله نازنین
میوچی و خاله نازنین
میوچی و خاله نازنین
در زمان های قدیم، در شهر اصفهان، پیرزنی زندگی می کرد. آن قدر خوش اخلاق و مهربان بود که به اون خاله نازنین می گفتند.خاله یک خانه ی کوچک داشت...
آسیاب
آسیاب
آسیاب
روزی بود. روزگاری بود. آسیابی بود آسیابانی بود...
گربه همه چیز خوار من
گربه همه چیز خوار من
گربه همه چیز خوار من
گربه حیاط خانه ما هر چیزی گیرش بیاید می خورد . از پلو و ماکارونی گرفته تا سوسک و ملخ! حتی پفک هم می خورد.
 کار گروهی یک نفره
کار گروهی یک نفره
کار گروهی یک نفره
برادرم، امیر یک سال از من بزرگ تر است و در کلاس سوم دبستان درس می خواند. به قول مامان اگر از صبح تا شب دنبال توپ بدود، خسته نمی شود. می گوید می خواهد بازیکن فوتبال شود...
 نذر مخصوص
نذر مخصوص
نذر مخصوص
یک روز خانم معلم گفت: بچه ها دوست دارید هر کدام یک نذر بکنید؟
الاغ باهوش و شیر جنگل
الاغ باهوش و شیر جنگل
الاغ باهوش و شیر جنگل
الاغی بود که خیلی باهوش بود. روزی الاغ در بیشه می چرید و علف می خورد که ناگهان صدای غرش شیری را شنید.. خیلی ترسید. با خودش گفت : حالا چi کار کنم. به کجا بروم نکند شیر سر برسد و مرا بخورد تا این که..
جنگل های ایران
جنگل های ایران
جنگل های ایران
به دیوار کلاس ما، نقشه ایران را زده اند. روی این نقشه ها، کوه ها ، دره ها، جنگل ها، و دریاها به رنگ های مختلف مشخص شده اند..
کِنار کُنار
کِنار کُنار
کِنار کُنار
درخت کِنار از تنهایی حوصله اش سر رفته بود. با پایین نگاه کرد.
 هدیه های خط خطی
هدیه های خط خطی
هدیه های خط خطی
سلام دوستان تبیانی، داستان امروز ما درباره هدیه های خداست که باید مواظب آن ها باشیم وآن ها را هدر ندهیم، اسراف نکنیم تا خدا نعمت هایش را برای ما بیش تر کند...
لبخند گمشده
لبخند گمشده
لبخند گمشده
کرم از زیرخاک سرک کشید. کفشدوزک و سنجاقک و هزار پا را دید...
 پیکره مقدس
پیکره مقدس
پیکره مقدس
روزی، روزگاری دختر جوانی بود که تمام ساعت های روز و شب را به عبادت می گذرانید. و اصلا در فکر ازدواج نبود...
گردش با ننه خرگوشک
گردش با ننه خرگوشک
گردش با ننه خرگوشک
یکی بودیکی نبود خرگوشک آمده بود چند روز پیش ننه خرگوشه بماند...
 جوجه شتر مرغ
جوجه شتر مرغ
جوجه شتر مرغ
جوجه شتر مرغه پرهایش حسابی بزرگ شده بود. امروز همان روزی بود که به خودش قول داده بود پرواز کند...
ماجرای آقا مهران
ماجرای آقا مهران
ماجرای آقا مهران
با این که دیروز بود. آقا مهران توی قنادی اش یک کیک هفت طبقه درست می کرد، یک کیک بزرگ عروسی...
عمو زنجیر باف
عمو زنجیر باف
عمو زنجیر باف
خورشید خانوم می خواست به یک مهمانی برود اما گردنبند نداشت.یک روز صبح از پشت کوه بالاآمد. خانوم بزه داشت روی کوه علف می خورد
فسقلی
فسقلی
فسقلی
کفش بزرگ توی جعبه خوابش نمی برد. به کفش کوچک گفت: تو از کجا آمدی فسقلی؟ ما را اشتباهی کنار هم گذاشته اند. با این کوچکی چه طور می توانی به سرعت من راه بروی؟...
 چای
چای
چای
مامان مهربانم هر وقت از سر کار می آید، قبل از این که حتی چادرش را بردارد می رود سراغ سماور. دستش را می گذارد روی شکم سرد آن و یک آه کوتاه می کشد.
قطار شهر بازی
قطار شهر بازی
قطار شهر بازی
یک سال نه، دوسال نه، ده سالی بو که دو دو قطار شهر بازی شد.
 اتل و متل بزغاله ها
اتل و متل بزغاله ها
اتل و متل بزغاله ها
بزی خانم نشسته بود و برای بزغاله ها شال می بافت.بزغاله ها آمدند و نشستند با بازی.
 بز دانا
بز دانا
بز دانا
روزی یک بز و یک سگ و یک گوساله و یک بره فرار کردند و به جنگل رفتند. حسابی خوردند و خوابیدند و چاق شدن تا این که....
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین
x