سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
 داستان خرگوش
داستان خرگوش
داستان خرگوش
داستان امروز ما راجب یه خرگوش کوچولوی خاکستری است که یه روز خیلی شاد و پشت سر گذاشته ولی یه هو یه صدای عجیبی می شنوه اول می ترسه ولی بعد...
دماغ دکمه ای- قسمت اول
دماغ دکمه ای- قسمت اول
دماغ دکمه ای- قسمت اول
در روزگاران قدیم پسر بچه ای بود که روز به روز بزرگ می شد ولی بینی اش رشد نمی کرد و هم چنان شبیه دکمه کوچک بود و همه او را مسخره می کردند تا این که اتفاقی عجیب افتاد...
شب بخیر پیشی
شب بخیر پیشی
شب بخیر پیشی
داستان امروز ما راجب یه بچه گربه ی کوچولو هستش که اصلا دوست نداره بخوابه، شب ها که همه استراحت می کنند. پیشی کوچولو شیطونی می کنه و از این ور به اون ور می پره، تا این که...
 سارا و کلوچه ی جشن
سارا و کلوچه ی جشن
سارا و کلوچه ی جشن
روز جشن به زودی فرا می‌رسید. سارا کنار تابلوی نقاشی‏اش ایستاده بود و تصویر یک موجود خنده‌دار را می‌کشید. اسمش را گذاشته بود گِرابِر یعنی کسی که همه جا می ‏رود و کلوچه برمی ‏دارد.
 حمام کرگدنی
حمام کرگدنی
حمام کرگدنی
داستان امروز ما در مورد یه ببر کوچولو هست که از حمام کردن بدش میاد، هر چی مامانش اصرار می کنه که باید تمیز بشی قبول نمی کنه تا این که کرگدن و می بینه و تصمیم می گیره مثل اونا حموم کنه تا این که...
 پشمالوی مامان
پشمالوی مامان
پشمالوی مامان
قصه امروز ما در مورد یه میمون کوچولو پشمالو هست که تصمیم می گیره هر کاری مامانش انجام می ده، اون هم انجام بده. این میمون کوچولو و بازیگوش کلی ماجرا داره. پس بیاید ادامه قصه را با هم بخوانیم...
خروس بی محل
خروس بی محل
خروس بی محل
یکی بود یکی نبود ، در یک روستای سرسبز ، مردی زندگی می کرد که خروس کوچکی داشت . وقتی شب فرا می رسید ، مرد خروس را می گرفت و در خانه مرغ هایش می گذاشت تا از چنگ روباه مکار در امان باشد، ولی خرس آن قدر سرو صدا می کرد تا این که...
 فی فی خپلو
فی فی خپلو
فی فی خپلو
فی فی اسم بچه گربه ای تنبل است که با مادرش زندگی می کند، فی فی حتی کوچک ترین کارهاش و هم انجام نمی دهد و از مامانش می خواد حتی غذاش و هم توی دهانش بذاره این که...
 یک روز بدون بازی
یک روز بدون بازی
یک روز بدون بازی
قصه امروز ما راجب نهنگ کوچکی است که همیشه دوست داره با مامانش همه جا بره، ولی بعضی ها اوقات نمی شه ، نهنگ قصه ما تصمیم می گیره بازی نه تا این که...
دردسرهای یک بی‌سبیل
دردسرهای یک بی‌سبیل
دردسرهای یک بی‌سبیل
یک گربه بود، یک دانه سبیل داشت، یک دانه نداشت. موش‌ها از گربه‏ نمی‌ترسیدند. رفت سبیل فروشی گفت: «آقای سبیل‌فروش! یه دونه سبیل به من بفروش.»
 همستر کوچولو!
همستر کوچولو!
همستر کوچولو!
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یک همستر کوجولویی بود که خیلی گرسنش شده بود واسه همین تونل کند و کند تا به به خانه روباه رسید که پر از خوراکی بودا همه خوراکی ها را خورد تا یه هو روباه سر رسید تا این که..
روباه زیرک
روباه زیرک
روباه زیرک
داستان ما راجب به خانواده روباهی است که 5 فرزند دارند و هر کدام خود را باهوش تر از بقیه می دانند، به همین دلیل به جنگل رفتند و از پلنگ گرسنه سوال کردند و پلنگ هم با حیله خود را به خانه روباه رساند و تصمیم گرفت با یک نقشه خوب هر 7 نفر آن ها را بخورد تا این که....
ماهی کوچولوی تنها
ماهی کوچولوی تنها
ماهی کوچولوی تنها
روزی توی یک مرداب قشنگ چند تا ماهی کوچولو در کنار هم زندگی می کردند.
سر گردانی پسر هیزم شکن در جنگل- قسمت اول
سر گردانی پسر هیزم شکن در جنگل- قسمت اول
سر گردانی پسر هیزم شکن در جنگل- قسمت اول
هر روز غروب که می شد پژمان کوچولو دست از بازی می کشید و به اتاق می رفت.
الاغ و گرگ ابله
الاغ و گرگ ابله
الاغ و گرگ ابله
روزی یک الاغ در آرامش کامل مشغول خوردن علف در علف زار بود که ناگهان گرگ گرسنه ای جلوی او پرید.
 همسایه
همسایه
همسایه
ماه در آسمان به ستاره ها چشمک می زند. فرشته ها بین ستاره ها بدو بدو می کنند.
پل آشتی
پل آشتی
پل آشتی
یک روز بچه قورباغه با مادرش دعوا کرد...
یک روز خوب با عشایر
یک روز خوب با عشایر
یک روز خوب با عشایر
بابای من استاد مردم شناسی است. بابا من و دانشجویان یکی از کلاس هایش را در یک روز مانده به کوچ عشایر به دیدن زندگی آن ها برد...
صندوق پستی
صندوق پستی
صندوق پستی
من یک صندوق پستی هستم. از آن روزی که تلفن همراه، اینترنت و ایمیل آمدف من باز نشسته شدم. اما هنوز هم نامه های زیادی توی دلم دارم که برای شما کوچولو ها ارسال می کنم...
دیگ کِشان
دیگ کِشان
دیگ کِشان
پدرم از پدربزرگم خیلی تعریف می کند، پدر بزرگ من روستایی خلاقی بوده که همیشه زندگی متفاوتی داشته، یک رسمی توی روستای پدربزرگ هست که پدرم می گوید مبدعش پدرم بوده است...