سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
سوپ میخ
سوپ میخ
سوپ میخ
در یک بعد از ظهر زمستانی، مرد فقیری، درِ یکی از خانه ها‌ی دهکده را زد و درخواست کرد تا شب را آن جا بماند، مرد قصه ما خیلی گرسنه و خسته بود. پیرزن صاحب خانه با ناراحتی او را به داخل خانه راه داد ولی ...
کاوه آهنگر
کاوه آهنگر
کاوه آهنگر
در زمان های بسیار دور ، پادشاه ستمگری به نام ضحاک حکم رانی می کرد. مردم از او بسیار ناراضی بودند. ضحاک مارهایی داشت که هر روز 2 جوان را می کشت و مغز آن ها را به مارهای خود می داد. در این میان فردی دلیر به نام کاوه آهنگر دست به کاری بزرگ زد...
اسبی که دو بال داشت- قسمت سوم
اسبی که دو بال داشت- قسمت سوم
اسبی که دو بال داشت- قسمت سوم
فرمانده سپاه دشمن، عمر سعد یکی از سربازان را کنار کشیدو گفت: نامت چیست؟...
اسبی که دو بال داشت- قسمت دوم
اسبی که دو بال داشت- قسمت دوم
اسبی که دو بال داشت- قسمت دوم
فرمانده سپاه دشمن، عمر سعد یکی از سربازان را کنار کشیدو گفت: نامت چیست؟...
اسبی که دو بال داشت- قسمت اول
اسبی که دو بال داشت- قسمت اول
اسبی که دو بال داشت- قسمت اول
فرمانده سپاه دشمن، عمر سعد یکی از سربازان را کنار کشیدو گفت: نامت چیست؟..
دوستی مورچه و کبوتر
دوستی مورچه و کبوتر
دوستی مورچه و کبوتر
روزی مورچه ای، در کنار رودخانه ای قدم می زد که ناگهان پایش لیز خورد و ..به داخل آب افتاد.
صد تا توپ
صد تا توپ
صد تا توپ
پسرک زد زیر توپ. توپ رفت و رفت و محکم خورد به یک آینه بزرگ...
شهادت امام علی (ع
شهادت امام علی (ع
شهادت امام علی (ع
بنا به نوشته مورخین، امام على(ع) در روز جمعه 13 رجب سال سى ام عام الفیل و در خانه ی خدا متولد شدند....
بخت بیدار
بخت بیدار
بخت بیدار
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود تا این که...
مادر بزرگ
مادر بزرگ
مادر بزرگ
مادربزرگ مثل همیشه آرام آرام گلدوزی می کرد. پارچه را گرفتم جلو صورتش خوب شده؟..
استقلال، آزادی
استقلال، آزادی
استقلال، آزادی
ظهر بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم ...
حیرت شیطان!
حیرت شیطان!
حیرت شیطان!
روزی از روزها شیطان به فکر سفر افتاد. و تصمیم گرفت تازمانی که انسانی را پیدا نکندکه او را به حیرت وا دارد، از سفر بر نگردد. توشه ای فراهم کردو به راه افتاد...
پادشاه نیازمند
پادشاه نیازمند
پادشاه نیازمند
پیرمرد در حال رفتن به مزرعه بود که چشمش به یک سکه افتاد...
شریک
شریک
شریک
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن ها در میان زوج های جوانی که در آن جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری
خدایا برف
خدایا برف
خدایا برف
نورنارنجی رنگی تمام حیاط رو پوشانده. تا مچ پا توی برف فرو می روم و به طرف باغچه کشیده می شوم....
دزد و کتاب
دزد و کتاب
دزد و کتاب
آقای دزد وقتی وارد خانه آقای معلم شد. اصلاً فکرش را نمی کرد که چیز با ارزشی پیدا نکند. ...
شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(2)
شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(2)
شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(2)
الاغ گفت :«چه کار کنم شغال جان. من یک الاغم و چاره ای جز این کار ندارم. اگر بار آدمیزاد را جابه جا نکنم چه بخورم و چه طور زندگی کنم؟»
شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(1)
شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(1)
شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(1)
شغالی، کنار یک باغ با خیال آسوده و راحت زندگی می کرد. هر وقت گرسنه اش می شد، یواشکی و دور از چشم باغبان از سوراخ دیوار به داخل باغ انگور می خزید و وارد باغ می شد ...
«یک جای خالی!»
«یک جای خالی!»
«یک جای خالی!»
«خواهش می کنم مهدی جان دوباره شروع نکن!»...
مثل کف دست(2)
مثل کف دست(2)
مثل کف دست(2)
همین طور که می رفت چشمم به خیابان خورد که اسم ارمغان رویش بود. ...
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین