• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • قصه ی گربه تنها
  • در یك باغ زیبا و بزرگ، گربه پشمالویی زندگی می كرد . او تنها بود...
  • اسکلت شیر
  • صدها سال پیش، چهار دوست در کنار یک دیگر زندگی می کردند...
  • لاک پشت و غازها
  • لاک پشتی با دو غاز دوست بود. آن ها سال های سال کنار برکه ای زندگی می کردند...
  • الاغ جونی
  • یه الاغ بود که خیال می کرد ندارد. راه افتاد و رفت پیش الاغی که نوک نداشت و گفت: من ندارم....
  • یک و دو
  • یک و دو و یه و نیم می ریم فوتبال ببینیم...
  • لک لک و خرچنگ
  • در کنار برکه ای زیبا و پر از ماهی، لک لکی زندگی می کرد...
  • عمل خوب
  • بوته ای که می میرد***بار و دانه ای دارد...
  • جیرجیرک و عاقبت تنبلی
  • در یک تابستان گرم، زیر آفتاب داغ، مورچه ای دانه ای رابغل کرده بود. او برای فصل زمستان که سرد بود غذا جمع می کرد....
  • حکایت های شیرین
  • دایی بزرگ من به دلیل بیماری ریوی خود سال ها خانه نشین بود. او روزگارش ...را با ورق صفحات کتاب می گذراند.
  • انگشت مغرور
  • انگشت من گرمش که می شد ...جوراب من را پاره می کرد
  • کلاغ هابیل و قابیل
  • در گذشته های دور، خیلی خیلی دور... کلاغی بر شاخه درختی نشسته بود و به دو برادر نگاه می کرد. این دو برادر،...
  • باغ خوبی ها
  • امشب فاطمه دوباره خوای می بیند در وسط باغ قشنگی ایستاده است. همه درخت ها و شکوفه ها به او سلام می کنند...
  • کوچه
  • یک ابر زیبا می شود فورى به شکل نردبان ...
  • خواب عبرت آمیز
  • همه جا سیاه و تاریک بود. چشمش هیچ جا را نمی دید. ناگهان نوری را دید که چند نفر به سمتش می آمدند....
  • قناری
  • عجب صدایی داری ...بخون بخون برامون
  • بربربر بربری
  • خمیر بود و شد این وری و اون وری انگشتای نونوا اونو ناز کرد...
  • یک برج یک آتش نشان
  • کوچولو با آجرهای پلاستیکی خانه ساخته بود. خانه نبود، برج بود. یک برج بلند. گذاشتش روی میز و رفت عقب و نگاهش کرد....
  • با هم بخندیم
  • کوچولو های مهربون، روزتون بخیر و پر ازخنده . مطلب امروز لطیفه های شیرن و کودکانه است،...
  • نیلوفر و سپیدار
  • یک ماه می شد که نیلوفر در پای درخت سپیدار از زیر خاک بیرون آمده بود. ...
  • یک شوت خیلی بلند
  • پسرک زد زیر توپ. توپ به آسمان رفت. آن قدر رفت و رفت که کوچک و کوچک تر شد...
  • کلاس شنا
  • تی تی دوست داشت شنا یاد بگیرد. آن قدر گفت و گفت تا بابا اسمش را توی کلاس شنا نوشت...
  • غریبه
  • همه بچه ها رفته بودند خانه. تاتا خمیازه ای کشید و پرسید: مامانم نیامد؟...
  • شاخه ای که نه برگ داشت و نه پرتقال
  • صبح بعد از یک شب بارانی در باغ پرتقال، شاخه تقریبا بلندی چشم هایش را باز کرد. دید باد و باران، نه برگی برایش باقی گذاشته بودند و نه پرتقالی!...
  • پیرزن
  • در آبادی همه جا حرف از پیرزن مهربان بود. صبح زود او از بلندی افتاده بود و زنده مانده بود...
  • بزی ها
  • پسرک زد زیر توپ. توپ رفت و رفت تا به خانه خانم بزی رسید....
  • گنجیشک
  • کی بود کی بود؟ ...گنجیشک بود
  • نماز من
  • رو به قبله، پنج بار ...روز و شب در هر نماز
  • من یه دخترم
  • مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود...