• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • فاطمه کمی هول می شود.
  • فاطمه به اتاق می رود. چارد نماز را از توی کمد بر می دارد. سجاده مادر هم روی تاقچه است...
  • ابرهه و فیل
  • اَبرهه یکی از پادشاهان ستمگر سرزمین حبشه بود...
  • اسکلت شیر
  • صدها سال پیش، چهار دوست در کنار یک دیگر زندگی می کردند...
  • آموزش نقاشی گاو
  • شاید کشیدن گاو برای شما کوچولو ها سخت باشد و برای کشیدن حیوانات از بزرگ ترها کمک می گیرید....
  • لاک پشت و غازها
  • لاک پشتی با دو غاز دوست بود. آن ها سال های سال کنار برکه ای زندگی می کردند...
  • آسمان
  • دلم گرفته از بس ...هوای شهر دودی است
  • 7 تن از بزرگان قرآنی:
  • در این مطلب زیبا به ٧ تن از بزرگانی که در قران بسیار از آن ها نام برده شده پرداختیم...
  • حیات وحش شگفت انگیز
  • دنیای حیوانات بسیار زیبا است و هر چه قدر به نکات آن بپردازیم باز هم جای بحث و گفت گو دارد، ما در این جا مطلب به نمونه هایی از آن می پردازیم:...
  • چشم دریا
  • ماهی شبیه چشم دریاست دریا هزاران چشم دارد...
  • جوونه
  • یه قطره آب بارون ...رفت و رسید به دونه
  • گوزن کاغذی
  • با تهیه مقداری کاغذ و انجام تغییراتی به روی ان یک گوزن کاغذی بسیار زیبا بسازیم...
  • الاغ جونی
  • یه الاغ بود که خیال می کرد ندارد. راه افتاد و رفت پیش الاغی که نوک نداشت و گفت: من ندارم....
  • یک و دو
  • یک و دو و یه و نیم می ریم فوتبال ببینیم...
  • طوطی
  • کی بود کی بود؟ طوطی بود...
  • الاغ آوازخوان
  • مرد رختشویی، الاغی پیر و لاغر داشت که روزها از او کار می کشید و شب ها آزادش می گذاشت تا هر کجا که می خواهد برود..
  • آواز کلاغ
  • در جنگلی پر از درختان بلند و حیوانات گوناگون، یک کلاغ و یک جغد هم خانه داشتند...
  • نقاشی خانه روی سنگ
  • در این آموزش سعی داریم با تهیه مقداری رنگ گواش و قلم مو به نقاشی خانه روی سنگ بپردازیم...
  • لک لک و خرچنگ
  • در کنار برکه ای زیبا و پر از ماهی، لک لکی زندگی می کرد...
  • عمل خوب
  • بوته ای که می میرد***بار و دانه ای دارد...
  • جیرجیرک و عاقبت تنبلی
  • در یک تابستان گرم، زیر آفتاب داغ، مورچه ای دانه ای رابغل کرده بود. او برای فصل زمستان که سرد بود غذا جمع می کرد....
  • شیرینی
  • شیر، شیر، شیرینی رفت توی فر با سینی...
  • حکایت های شیرین
  • دایی بزرگ من به دلیل بیماری ریوی خود سال ها خانه نشین بود. او روزگارش ...را با ورق صفحات کتاب می گذراند.
  • انگشت مغرور
  • انگشت من گرمش که می شد ...جوراب من را پاره می کرد
  • کلاغ هابیل و قابیل
  • در گذشته های دور، خیلی خیلی دور... کلاغی بر شاخه درختی نشسته بود و به دو برادر نگاه می کرد. این دو برادر،...
  • باغ خوبی ها
  • امشب فاطمه دوباره خوای می بیند در وسط باغ قشنگی ایستاده است. همه درخت ها و شکوفه ها به او سلام می کنند...
  • کوچه
  • یک ابر زیبا می شود فورى به شکل نردبان ...