تبیان، دستیار زندگی

سکولاریسم (دنیوی شدن) در دنیای غرب

این مقاله در پی گزارشی نو درباره یکی از اصول و مبانی مدرنیته می باشد
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :
 
سکولاریسم (دنیوی شدن) در دنیای غرب

این مقاله در پی گزارشی نو درباره یکی از اصول و مبانی مدرنیته می باشد. سکولاریسم به معنای دقیق دنیوی شدن در سه لایه روابط انسانی (روابط فردی، روابط اجتماعی و روابط انسان با طبیعت) در دنیای مدرن رخ نمود و دین از دخالت در تنظیم و احکام این روابط بر کنار و بالطبع قرائتهای گوناگونی چون سمبلیک بودن، تک بعدی کردن، شخصی شدن، عصری کردن، بشری ساختن و دنیوی شدن دین، جهت حذف دین یا رفع تعارض آن با مدرنیته تماما سکولار ارائه گردید. البته این فرآیند سکولاریسم، محصول علل و عوامل خاصی در دین مسیحیت و روند شکل گیری مدرنیته و دنیای غرب می باشد.

مقدمه

تاریخ گذشته بشریت، گواه دو معنای غیر قابل انکار می باشد. اول آن که، انسان در زندگی فردی و اجتماعی، همواره خود را نیازمند نوعی باور دینی و عقاید ماورایی می دیده است و این عجز انسانی از تنظیم مناسک حیات فردی و اجتماعی عمده دلیل جریان ادیان الهی و غیر الهی در طول تاریخ بشریت می باشد. نکته بعد آن که همواره در طول تاریخ جریانی در صدد خاموش کردن چراغ دین و دینداری مخصوصا ادیان الهی بوده است.
این جریان دین ستیز تا قبل از عصر جدید، در اشکال خاص و صریح همواره نمایان بود، اما با وقوع برخی تحولات در جوامع مسیحی معاصر مغرب زمین و در انسان جدید غربی، این جریان صورت بندی خاصی به خود گرفت، دین و دینداری بشریت و نسبت آن با تنظیمات حیات اجتماعی بشر در معرض تردید و انکارهای جدی قرار گرفت تا جایی که شماری از دین پژوهان آن دیار بر این باور شدند که تنها راه، سکولار شدن تمام روابط انسانی و حذف کامل نقش دین در تنظیمات روابط حیات بشر می باشد.
مطالعه «ماهیت، ابعاد و عوامل» سکولاریسم در تجربه مسیحیت از موضوعات مهم و ضروری در مطالعات دین پژوهی است؛ زیرا در سایه چنین مطالعاتی بطلان بعضی از نظریه های مطرح در نسبت بین دین اسلام و تنظیمات حیات اجتماعی در جوامع اسلامی مشخص می گردد. بعضی از دین پژوهان وطنی معتقدند در جوامع اسلامی هم، تن دادن به جریان سکولاریسم، هزینه ناگزیر پیشرفت و توسعه اجتماعی است که به نظر می رسد این پژوهشگران از یک طرف به زوایای مختلف این جریان، در تجربه دنیای مسیحیت توجه نداشته اند و از طرفی شناخت کامل از ابعاد مختلف دین اسلام مخصوصا قرائت شیعی آن و شرایط تاریخی و ملی کشورهای اسلامی ندارند. از این رو به قیاسی مع الفارق دچار شده اند در این مقاله تنها ابعاد مسأله سکولاریسم در تجربه دنیای مسیحیت اجمالاً بررسی می گردد و در مقاله بعدی نسبت این پدیده با دین اسلام با گرایش به شبهات مطرح در این زمینه طرح می شود.

1 چیستی سکولاریسم

به نظر می رسد که بهترین ترجمه واژه سکولاریسم، دنیایی نمودن یا دنیایی شدن است؛ چرا که واژه سکولار Seculurاز اصطلاح لاتینی Sueculum به معنی قرن و سده گرفته شده و به زمان حاضر و اتفاقات این جهان در مقابل ابدیت اشاره دارد. نخستین کاربردهای این واژه در اواخر قرن سوم برای توصیف آن دسته از روحانیونی که گوشه نشینی رهبانی را به سمت زندگی در دنیا ترک می گفتند به کار می رفته است. در کلیسا در سده های میانه روحانیون به دو دسته تقسیم می شدند، دنیوی (= سکولار) و منظم. روحانیون دسته اول چون «در این دنیا» خدمت می کردند، نه در صومعه ها، و آیینهای مقدس و تشکیلات کلیسا را اداره می کردند و به زندگی مردم نظم و ترتیب می دادند به این نام خوانده می شدند. کشیشهای روستا، اسقفها، کاردینالها و پاپها در جرگه روحانیون دنیوی (= سکولار) بودند.
تعبیر سکولاریزاسیون در زبانهای اروپایی اولین بار در معاهده سال 1648 وستفالی به کار رفت و مقصود از آن توضیح و توصیف انتقال سرزمینهایی به زیرسلطه اقتدارهای سیاسی غیر روحانی بود که پیشتر تحت نظارت کلیسا قرار داشت. در آن ایام، واژه سکولاریس در بین مردم متداول بود، و تمییز و تفکیک میانSacred (= مقدس و دینی) و Secular(= دنیوی) که اجمالاً در حکم تمییز و تفکیک مفاهیم مابعدالطبیعی مسیحی از همه اشیا و اموری بود که این جهانی یا غیر مقدس و ناسوتی تلقی می شدند، تداعی کننده قول به برتری امور و مفاهیم مقدس یا دینی بود. علاوه بر این، دیر زمانی بود که کلیسا کشیشهای موسوم به «دینی» را از کشیشهایی که دنیوی دانسته می شدند؛ یعنی روحانیانی که در خدمت جامعه وسیعتر بیرونِ تشکیلات دینی بودند، تفکیک می کرد. بعدها تعبیر سکولاریزاسیون به معنای متفاوت، گرچه مرتبط با این مفهوم اولیه، به معاف و مرخص کردن روحانیون از قید عهد و پیمانشان اطلاق می شد. این تعبیر در قرن بیستم که مفهوم مورد نظر، فحواهای کلی تر اجتماعی یافت، باز هم به معنای متنوع تری به کار رفت. جامعه شناسان از این اصطلاح برای نشان دادن مجموعه ای از جریانات استفاده می کنند که طی آن عنان کنترل محیط اجتماعی، زمان، امکانات، منابع و افراد از اختیار مقامات دینی خارج شده، و روشها و رویه های تجربی مشربانه و غایات و اهداف این جهانی به جای شعائر و نحوه عملهای نمادینی نشسته است که معطوف به غایات آن جهانی یا مافوق طبیعی اند.
سکولاریزاسیون فرایندی است که طی آن، وجدان دینی، فعالیتهای دینی و نهادهای دینی، اعتبار و اهمیت اجتماعی خود را از دست می دهند. و این بدان معناست که دین در عملکرد نظام اجتماعی به حاشیه رانده می شود و کارکردهای اساسی در عملکرد جامعه با خارج شدن از زیر نفوذ و نظارت عواملی که اختصاصا به امر ماورای طبیعی عنایت دارند، عقلانی می گردند. در تاریخ معاصر غرب، جدایی نهادهای دینی و سیاسی، که بارزترین شکل آن در جدایی کلیسا از دولت مشهود است، همانا به معنای غیر دینی شدن جامعه می باشد.
با توجه به این زمینه تاریخی و معنای لغوی، معنای اصلی و صحیح سکولاریزاسیون، دنیایی نمودن و یا دنیایی شدن است.
از این رو ترجمه های دیگر از این واژه، به نظر هرکدام به بخشی از این فرایند تاریخی نظر دارند و البته از میان این ترجمه ها ترجمه سکولاریزاسیون به «عرفی شدن» ترجمه نادرستی به نظر می رسد. صاحبان این ترجمه برای اجتناب از بار ارزشی واژه دنیایی و دنیوی شدن، معنا و معادل نهادی نادرست را که ارتباطی با معنای لغوی و یا زمینه تاریخی آن ندارد، جعل نمودند. بنابراین می توان گفت صاحبان این ترجمه صرفا رویکردی علمی، تبیینی و توصیفی نداشته و ملاحظات غیر علمی نیز در آن مؤثر بوده است. لازم به ذکر است، بعضی از محققین بیان می کنندکه واژه های انگلیسی ختم شده به «ation» با واژه های ختم شده به «ism» تفاوت دارد، مانند دو واژه secularizationو secularism که اولی ناظر به یک صیرورت قراردادی و تنها بیانگر توصیف یک حقیقت تاریخی می باشد که لاجرم در پرونده حرکت بشریت حک شده است؛ و دوّمی، تلاشی ایدئولوژیک به منظور مقابله با باورها و تعلقات دینی است. ولی با نظری دقیق مشخص می گردد که جهان انسانی، جهان اراده ها و تزاحم و تعارض نیازها و خواسته ها می باشد و سخن از یکی شدن خارج از مدیریت اراده انسانی بی معنا می باشد.

2 ابعاد دنیوی شدن

همه ادیان الهی در طول تاریخ حرکت انبیای الهی علیهم السلام به دنبال هدایت انسانها و ساماندهی حیات فردی و اجتماعی انسانی بر محور کلمه توحید بوده اند؛ و از آنجا که انسان یا جامعه موضوعا واحد هستند نمی توان دو الگو در سرپرستی و هدایت آن در نظر گرفت و یا آن موضوع واحد را تجزیه کرد و سرپرستی بخشی از آن مثل معنویت را به ادیان الهی و بخشی دیگر مانند مادیات را به حس و عقل بشر مستقل از وحی سپرد. انسان هنگامی می تواند به توسعه و کمال برسد که تمام ابعاد وجودی اش با یکدیگر در راه هدف خاصی مادی یا الهی هماهنگ گردند. از این جهت هر دینی به دنبال سرپرستی تمامی شؤون حیات بشری می باشد و القای این معنا ناصواب است که گفته شود دین حضرت موسی علیه السلام گرایش به دنیا، دین حضرت مسیح علیه السلام گرایش به آخرت و اسلام دنیا و آخرت را با هم می خواهد، بلکه تمامی ادیان الهی به دنبال هدایت تمامی شؤون انسانی بودند و اگر چه تفاوت دین اسلام با دیگر ادیان در این است که ادیان گذشته داعیه خاتمیت و نظر به سرپرستی کل تاریخ نداشتند، ولی دین اسلام، دینی خاتم بوده و سرپرستی و هدایت تمامی شؤون حیات بشری را در تمام ادوار تاریخ مد نظر قرار داده است.
سرپرستی تمامی شؤون حیات بشری بدین معناست که تمامی روابط انسانی اعم از «روابط انسان با خود، افراد جامعه و طبیعت» همه در تحت تعالیم دین الهی سامان یابند.
در مقابل، مدرنیته هم به جهت ویژگی توسعه یاب بودن، همواره به دنبال سرپرستی و هماهنگی تمامی روابط انسانی، مبتنی بر مبانی و اهداف خود بوده است و در این راستا به جهت تفاوت جوهری آن با مبانی و اهداف ادیان الهی، همواره در صدد حذف دین در سرپرستی روابط انسانی بوده است. با این نگاه مشخص می گردد که در یک فرایند تاریخی و با مدیریتی خاص، کم کم تمامی روابط انسانی سکولار و دنیوی گردیده و دست دین از دخالت در تنظیم این روابط کوتاه شده است. بر این اساس می توان دنیوی شدن در دنیای مدرن را در سه «حوزه روابط فردی، روابط اجتماعی و روابط انسان با طبیعت» دنبال نمود.
با سکولار شدن حوزه روابط انسانی در دنیای غرب، و با عدم امکان حذف کامل دین، می بایست دین به گونه ای تحلیل شود که در روند توسعه یاب مدرنیته، هیچ گونه مانعیتی نداشته باشد. «عصری کردن»، «بشری کردن»، «خصوصی شدن» و... تلاشی در این جهت می باشد. البته در این روند دین زدایی، حرکت پروتستانتیزم، حرکتی بر خلاف حرکتهای دیگر بود؛ چرا که در این حرکت، «دین» قلب ماهیت پیدا می کند و به عنوان روح مدرنیته مطرح می گردد.
با این توضیح مشخص می گردد که سکولاریسم را نباید در سه حوزه دین، فرد و جامعه دنبال نمود، بلکه سکولار، صفت روابط انسانی روابط فردی و اجتماعی و روابط انسان با طبیعت قرار می گیرد و محصول این سکولار شدن روابط، این است که دین باید به گونه ای از صحنه خارج و یا مؤید روند مدرنیته گردد، از این رو سکولار نمی تواند صفت دین قرار گیرد.

دنیوی شدن فرد

با منعطف شدن توجه انسانها از ماورای طبیعت به سوی این جهان، نوعی وارهایی و واگذاری صورت می گیرد که از آن به دنیوی شدن فرد تعبیر شده است. در طی این فرایند، اندیشه، عواطف، تمایلات و رفتار فردی از هر گونه وابستگی، تعلق و پایبندیهای ماورای طبیعی رها می گردد و تأثیر عناصر و عوامل فوق بشری و فرا دنیایی بر جهتگیری، موضعگیری و عمل کاهش می یابد.(7)
در تحولات بینشی، انتقال معرفتی برای انسان صورت می گیرد، که در طی آن انسان از ساحت قدسی تنزل می کند و با عقل ابزاری تنها به رفع حوایج دنیوی می اندیشد.
در نظر هگل انتقال معرفتی بدین گونه است:
«- دست شستن از غایت نگری و اکتفا به بررسی کارکردها و شناسایی فواید در دسترسی پدیده ها؛
صرف نظر کردن از کشف ماهیات و بسنده کردن به صور مکانیکی اشیا؛
عدول از بینش شهودی و خرد فلسفی و متوسل شدن به عقل ابزاری و مال اندیشی؛
نزول از مطلق انگاری و ابتنای حقایق بر شکاکیت و نسبیت.»
دنیوی شدن در تحولات گرایشی، موجب از بین رفتن تعصبات دینی و حساسیتهای مسلکی می شود و البته به همان نسبت به میزان تحمل و مدارا در میان دینداران افزوده می شود.
دنیوی شدن در تحولات رفتاری، در قالب کاهلی در پایبندی به فرامین دینی ظهور می کند که البته این کاهلی هم ریشه در زایل شدن اعتقاد به درستی و اثر بخشی تعالیم دینی دارد.

دنیوی شدن جامعه

دنیوی شدن در این بعد به افول موقعیت دین در جامعه منجر می گردد، به گونه ای که دین در تنظیم هیچ یک از روابط «سیاسی، فرهنگی و اقتصادی» نقشی ایفا نمی کند، دین تنها پایگاه مشروعیت حکومتهای ساده گذشته معرفی می گردد و با پیچیده تر شدن جوامع، شکل گیری ساختارها، افتراق آنها، تخصیص نقشها و شکل گیری حوزه های عمومی و خصوصی، دیگر دین به عنوان پایگاه مشروعیت، مطرح نمی گردد؛ بلکه دین، خود به عنوان یکی از نهادهای اجتماعی، آن هم تنها در حوزه خصوصی و نه عمومی جامعه مطرح می شود.
لخنر که خود فرایند عقلانی شدن را معادل دنیوی شدن می داند، معتقد است فرایند عقلانی شدن، موجب تکثر شاخه فرهنگی، افتراق اجتماعی و تخصصی شدن نقشها می گردد. وی عوامل زیر را موجب تسریع روند دنیوی شدن می داند:
«الف) با گسترش بازار و مبادله، نهاد کلیسا که منابع اقتصادی ثابت (یعنی ثروت) را کنترل می کند، در رقابت با بورژوازی نوخاسته که به منابع اقتصادی به چشم سرمایه می نگردد، عقب می افتد.
ب) در مفهوم اقتدار تحول رخ می دهد؛ به این معنا که اقتدار تا کنون توسط واژگان مذهبی مشروعیت می یافت و عمده ستیزه های سیاسی با انگیزه مذهبی رخ می داد. منبع مشروعیت خود را تغییر می دهد و این دولت بروکراتیزه شده است که از این پس با اقتدار عقلانی و قانونی عمل کرده و سپهرهای مدنی و کلیسایی از هم مجزا می شود.
ج) عضویت کامل در اجتماع که تا کنون وابسته به هویت دینی فرد بوده و تمایز جوامع به واسطه تمایز مذاهب مشخص می شد، از این پس با پیدایش مفهوم شهروندی، مبنای کاملاً نوین به خود می گیرد.
د) نهادها و نخبگان مذهبی که حاملین و حافظین معیارها و ارزشهایی هستند که به همه وجوه زندگی اجتماعی معنی می بخشد، با تزلزل موقعیت اجتماعی، خود ناکارکرد شده و علم و هنر، اخلاق، اقتصاد و... از مذهب مستقل گشته و به دنبال معیارهای دیگری برای توجیه خود بر می آیند.»
پرواضح است که فرایند دنیوی سازی هماهنگ با فرایند مدرنیزاسیون در دنیای غرب اتفاق افتاد. عقل گرایی و حذف نقش دین در مشروعیت سازی، حرکتی است که بنیاد مدرنیته را تشکیل می دهد.
«این اندیشه که جامعه منشأ ارزش است، «خوب» آن است که مفید به حال جامعه باشد و «بد» آن است که یکدستی و کارآیی آن را بیاشوبد، از ارکان اصلی ایدئولوژیک کلاسیک تجدد است.»

دنیوی شدن روابط انسان با طبیعت

طبیعت زنده مملو از روابطی پیچیده می باشد که برداشتهای مختلف و گاه متضاد از این طبیعت را ممکن می سازد. تحولات و توسعه علوم شاهد بر این معنا می باشد. بر اساس آموزه های دینی، این جهان دارای خالقی است، و با هدف خلق شده و نظام هماهنگی بر تمامی حقایق عینی حاکم می باشد. از این رو اگر برداشتهایی از این طبیعت، هماهنگ با نظام حاکم باشد حق و گرنه باطل می باشد، هر چند باطل هم قانونمند گردد. با انقلاب علمی در دنیای مدرن تمامی این آموزه های دینی دستخوش تغییر گردید.
والتر استیس، سه اعتقاد را فصل ممیّز جهان بینی قرون وسطی از جهان بینی علمی قرون جدید می داند.
1 اعتقاد به وجود خدای «خالق» و مداخله جزء در جهان خلقت.
2 اعتقاد به هدفداری جهان.
3 اعتقاد به این که یک نظام اخلاقی بر جهان حاکم است و اخلاقیات، حکم حقایق عینی را دارد.
در دنیای مدرن «علم ابزارگرایانه»، تنها مرجع تبیین و پیش بینی جهت تصرف و سلطه انسانی بر طبیعت قرار گرفت. آنچه هدف این علم ابزارگر بود، تسلط بر طبیعت و گرفتن کارایی خاص است و نه کشف حقیقت عالم.
ویژگی بارز چنین علمی، جدا شدن از معارف غیر تجربی و اصالت دادن به تجربه است. غلبه «اصالت تجربه» باعث شده تا نه تنها ارتباط علوم طبیعی با معارف مابعدالطبیعه، منقطع انگاشته شود بلکه هر معرفت غیر تجربی نیز دقیقا به علت تجربی نبودنش از ارزش و علمیت ساقط گردد.
رنه گنون، با تصدیق وجود این خصیصه در علوم موجود در جمله ای کوتاه علت و ثمرات جداسازی علم را از آنچه او «اصول متعالی» می نامد، چنین بیان می دارد:
«بینش جدید در جستجوی قطع پیوند میان علوم و اصول متعالی به بهانه حفاظت از استقلال علوم، آنها را از هر گونه معنای عمیقتر و حتی از هر گونه جاذبه علمی حقیقی تهی می سازد. بینش جدید صرفا قادر است علوم را به بن بست کشانده و آنها را در تنگنای حوزه ای که به ناگزیر محدود است، محبوس کند.»
حاکمیت اصالت تجربه در نهایت به منقطع شدن رابطه فیزیک و متافیزیک، علوم حسی با علوم عقلی و به تعبیر جامعتر عقل و حس با وحی انجامید و این امر بی نیازی از حکمت و وحی را در اداره امور فردی و اجتماعی به ارمغان آورد! و این چیزی نبود جز سکولار شدن علم طبیعی جدید.

3 نسبت دین با دنیوی شدن

در مقابل سکولار شدن روابط انسانی، می بایست در قدم بعدی، مشکل حضور الزامی دین در جامعه مدرن به گونه ای حل گردد که نه تنها مانعی برای روند توسعه همه جانبه نگردد، بلکه بتوان از آن به عنوان مهره ای مناسب در جایگاهی خاص جهت تسریع در این روند استفاده نمود.
«سمبلیک کردن»، «تک بعدی کردن»، «شخصی شدن»، «عصری کردن»، «بشری ساختن» دین و در آخر «دنیوی کردن» دین، تماما تلاشهایی در این راستا بود که روح مشترک تمامی این تلاشها حذف دین از صحنه عمل فردی و اجتماعی می باشد.

افسانه و خیالی بودن دین

از اولین تهدیدهایی که متوجه گزاره های دینی گردید، چسباندن وصله افسانه ای به تعالیم دینی بود. افسانه ای بودن دین بدین معنا که تعالیم دینی، امور حقیقی نیستند و تنها افسانه هایی هستند که ذکر آن برای انسانها نتایج و ثمرات تربیتی در بر دارد؛ یعنی داستانهایی کارآمد که در هر زمان متناسب با نیازهای زمان، تفسیری نو پیدا می کنند. بر این اساس «دین» واقع نمایی ندارد، تنها و تنها خیال پردازیهای حکیمانه است.
«مذهب بیانگر افسانه هایی است که به خاطر نتیجه بخشی و حسن تربیت اجتماعی باید چنان باور داشت که گویی راست اند... نهایت روحانیون از میان این افسانه ها باید آنهایی را انتخاب کنند که بیشتر به کار مدام می آید.»
همچنین به نظر آرتوز دریوز، حضرت عیسی و سایر شخصیتهای انجیل، شخصیتهایی اساطیری و خیالی هستند. طبیعی است که وقتی حضرت مسیح چنین باشد، تعالیم و دستورات وی به طریق اولی خیالی است.
جان مک کویری نظر آرتور دریوز را چنین نقل می کند:
«دریوز می گوید روش اسطوره دانستن مسیح از این واقعیت به دست آمده که به اعتراف خود متکلمان، انجلیها کتب تاریخ نیستند؛ بلکه کتبی برای اعتلای معنوی و تهذیبند. آنها هیچ چیز درباره عیسای تاریخ به ما نمی گویند؛ بلکه تنها درباره شخصیت صرفا اساطیری آن انسان سرشناس است که در آیین مسیحی اولیه مورد احترام بوده و مبدأ و منشأ وی را می توان در اساطیر جهان باستان دید.... شخصیتهایی که در نقلها و حکایتهای انجیل وجود دارد، صرفا نمادهای رمزی برای آن اشکال خیالی اند که قوه خیال انسان در صدر فلکی آسمان ترسیم می کند... انجیلها منعکس کننده کهکشان یا بیشتر افسانه هایی اند که انسانها درباره کهکشان تصویر می کردند.»

تک بعدی کردن دین

راهکار دیگر جهت کوتاه کردن دست دین در حیات اجتماعی بشر، محصور کردن دین، تنها در حوزه فردی و معنوی می باشد. در این نگاه، دین از هر گونه دخالت در حیات اجتماعی بشر کنار گذاشته می شود و به یک ایمان فردی مبدل می گردد. در این مسیر چند تحول فرو کاهنده به صورت توأمان در دین رخ می دهد:
« مستی و مغفول گذاردن حوزه حیات اجتماعی؛
کوتاه آمدن از مطلق انگاری و قبول نوعی تعلیق در حقیقت و حقانیت؛
پای کشیدن از حوزه عقل و اندیشه و واگذاردن علم و فلسفه به حال خویش؛
دست شستن از دواعی ایدئولوژیک؛
برداشتن هر گونه تکلیف و تکلف از موالیان؛
بریدن بند ناف اخلاف از بطن دین.»

شخصی شدن دین

به دنبال تک بعدی شدن دین، گام بعدی در حذف دین این بود که در همان بعد معنوی و فردی هم، دین نمی تواند نسخه ای عام برای تمام افراد بشر بپیچد؛ بلکه دین یک امر کاملاً درونی و تنها یک تعلق خاطر کاملاً شخصی است که برای هر کس به طور خاصی تجلی می یابد.
«با درونی و باطنی ساختن ایمان که توسط انجمن یاران یا کویکه ها دنبال می شد فرد مسیحی به یک مؤمن «خود مرجع» بدل گردید.»
بر این اساس دین به یک اعتقاد بدون تعلق و تنها به یک حادثه تفننی در فرد بدل می گردد و از حداقل قابلیت تأثیر در فرد برخوردار می شود.
«تفکر دینی متأخر، تمایل دارد که ایمان را در برابر دین قرار دهد و با تأکید بر ماهیت ایمان فی نفسه، از پرداختن به متعلّقِ ایمان بپرهیزد. خدا در حالتی، نجات بخش خواهد بود که احکام دینی از بیرون، ما را مقید نسازند؛ بلکه در درون به الهام و هدایت ما بپردازد.»
زیمل، از این پدیده تحت عنوان «عرفان گرایی بی شکل و سیال» نام برده است و می گوید، شکاف میان مسیحیت و چنین تعلق خاطری که هر پیشینه تاریخی را انکار می کند، روز به روز افزایش خواهد یافت، اعم از این که از نوع یکتا پرستی منعطف باشد یا همه خدایی و یا یک درون گرایی معنوی صرف و بدون هیچ دنباله اعتقادی خاص.

عصری کردن دین

راهکارهای قبلی هیچ گونه دخل و تصرفی در ماهیت دین و تفسیر گزارهای دینی نداشته؛ بلکه تنها محدوده دین را جهت عدم تعارض با سکولار شدن روابط انسانی، به حداقل رسانده بودند. ولی سه نظریه «عصری کردن، بشری ساختن و دنیوی کردن دین»، به دنبال به حاشیه راندن مذهب در جامعه نمی باشند؛ بلکه در صدد تقویت و هماهنگ سازی دین با روند ایجاد شده در زندگی بشر مدرن هستند.
در نظریه عصری کردن، دین متناسب با زندگی مدرن تحلیل می شود و همین امر باعث تهی شدن دین از جوهر اصیل خود می گردد و هدف هم رمز زدایی از دین و منطبق سازی آن با دنیای جدید است. از این رو امثال کیوپیت از ترک گفتن اسطوره ها و نمادها و یا بازخوانی آنها با نگاهی کاملاً عصری، دنیایی، مادی و تحت اللفظی که منجر به تغییر بار معنایی آنها گردیده است، سخن می گویند. او توصیه می کند که اسطوره زدایی علاوه بر عقاید و آموزه ها، اخلاق را نیز در بر می گیرد. خوب است کلیسا از این پس، هَمِّ خود را به جای رستگاری اخروی، در مسیر صلح و خلع سلاح عمومی و حمایت از حقوق بشر صرف کند.

بشری ساختن دین

راهکار بعدی جهت هماهنگ کردن دین با شرایط فرهنگی اجتماعی دنیای امروز، طرح نظریه «بشری بودن» دین چه از ناحیه ابلاغ و چه تداوم تاریخی آن، می باشد.
بشری بودن دین از ناحیه ابلاغ، بدین معناست که دین در مرحله ابلاغ، به بشر ابلاغ گردد و همین امر باعث تنزل معارف دینی می شود؛ خصوصا بشر متأثر از فضای اجتماعی و شرایط زمانی و مکانی خاص خود، تجربه خاصی از ناحیه ابلاغ پیدا می کند. مخصوصا اگر دین اولیه توسط رسول آن دین تدوین نگردد و مانند دین مسیحیت شاگردان آن رسول، آن را ترویج و تدوین کرده باشند.
چهره دیگر بشری شدن یک دین، در تداوم تاریخی آن دین است. یک دین پس از سپری نمودن یک تاریخ، به دست پیروان خود، کم کم متحول می شود و صورتی هماهنگ با شرایط زمانی و مکانی هر دوره را به خود می گیرد. به تعبیر دیگر در این مدعا چنین فرضی است که درک و برداشت پیروان از یک دین، تابع معارف عمومی رایج در همان عصر می باشد و بلکه متأخر از شرایط اجتماعی، وضع روحی و روانی هر فرد است.
بر اساس این نگاه، دین صامت و لااقتضا است. و همین امر به پیروان آن اجازه می دهد که هر کس متناسب با وضعیت و نیاز خود، از دین برداشتی بشری داشته باشد.

دنیوی شدن دین

در کنار این تلاشها، مهمترین تلاش، ابداع دینی جدید به عنوان روح دنیای مدرن بود. پروتستان و بهشت لوتری اگرچه جنبشی دینی بر علیه فساد کلیسایی و به طور مشخص بر علیه فروش غُرَف نهضت و تضمین پیشاپیش عفو و آمرزش الهی و... بود و هیچ گاه آرمان مستقیم خود را پیشرفت دنیا قرار نداد، ولی با تحولات بعدی و مخصوصا قرائت کالونی از پروتستان، دینی سراسر دنیوی گردید.
ماکس وبر، روشنتر و دقیقتر از هر کس، خدم پروتستانتیزم به دنیای جدید و مولود ویژه آن، یعنی «نظام سرمایه داری» را تشریح کرده است. به نظر وبر آموزه های پروتستان همانند آموزه تقدیر، تلاش برای کشف و بروز نشانه های برگزیدگی و... زمینه مساعد رشد نظام سرمایه داری و اقبال شدید به دنیا گردید.
«خدمتی که پروتستانتیزم به نظام سرمایه داری در دنیای عرفی شده کرد، نه فقط از طریق رفع تحریم از کار مولِّد، ذمّ مصرف و رعایت انضباطی سخت در تولید و مصرف بود، بلکه با فردی کردن دیانت و تعطیل نمودن ابعاد مناسکی آن، مؤمنان را در برابر هجوم مکاتب و جریانات متشکل و قوی عرفی، تنها گذارد. آنها در حالی تشکل یابی، سازماندهی و پیوندهای دینی را از میان برداشتند که این امور در بین جریانات عرف گرایانه خوبی حفظ و تقویت می شد. به علاوه خاطره نه چندان خوشایند اقتدار مقدسی که کالون در طول یک ربع قرن در ژنو از خود به جا گذاشت در سرخوردگی مسیحیان از حکومتهای الهی و رفتن به سوی تشکیل حکومتهای سکولار بسیار مؤثر افتاد.»

4 عوامل دنیوی شدن در جهان غرب

فرایند دنیوی شدن در دنیای مدرن مسیحی پس از دوران رنسانس متأثر از عوامل متعددی درونی و بیرونی می باشد که در اینجا تنها به بعضی از عوامل مهم اشاره می گردد.

آموزه های دینی مسیح

یکی از عوامل درونی جهت دنیوی شدن فرهنگ غرب، ماهیت آموزه های دین مسیح می باشد. مسیحیت بر حسب آموزه های مضبوط و منقول از عیسی مسیح علیه السلام ، تعالیم رسولان، برداشت و تفسیری که آبای کلیسا از آنها ارائه کردند، سراسر یک دین حداقلی است که دینِ آخرت گرایی مسیحی، میان «طبیعت و ماورای طبیعت»، میان «انسان و خدا» و میان «عقل و ایمان» چنان تفاوت قائل می شود که جز با فرق گذاری و ترک یکی به وصال دیگری نمی توان رسید.
متّی در جدایی بین طبیعت و ماوراءالطبیعة، صراحتا می گوید:
«نمی توان دو ارباب را خدمت کنی، باید فقط یکی از آنها را دوست داشته باشی و نسبت به آن وفادار بمانی.»
آگوستین، مبتنی بر همین آموزه، تقابل سختی میان شهر خدا و شهر زمین و میان ساکنین «برگزیده» و «نفرین شده» این دو شهر بر قرار می کند و با فاسد و شیطانی خواندن تمایلات طبیعی، کمال معنوی انسان را در ترک شهر خاکی و پیوستن به اهالی شهر معنوی در آسمان و سکنی گزیدن در ملکوت خداوند می داند.
همچنین دین مسیح، هرگز مدعی حضور در عرصه حکومت و سیاست نبوده است و دلیل آن، عدم وجود احکام اجتماعی در آیین مسیحیت است. در انجیل می خوانیم که حضرت عیسی علیه السلام در پاسخ به سؤال سلاطین مبنی بر این که آیا تو پادشاه یهودی؟ فرمود:
«پادشاهی من از این جهان نیست، اگر پادشاهی من از این جهان می بود خدام من جنگ می کردند تا به یهود تسلیم نشوم، لکن پادشاهی من از این جهان نیست.»
یا در جایی دیگر می خوانیم:
«و اما عیسی چون دانست که می خواهند بیایند و او را به زور پادشاه سازند، باز تنها به کوه بر آمد.»
بنابراین بذرهای جدایی دین از جامعه و حکومت توسط همین آموزه های دین مسیح در دنیای مسیحیت برچیده شد.
«دین مسیح، مذهب را از حکومت تفکیک کرد و گفت که چون مذهب آسمانی با موجودات زمینی آمیخته نمی تواند شود، عیسی به مردم گفت: «آنچه از قیصر است به قیصر و آنچه از خداوند است به خداوند ادا کنید.» و تا آن زمان کسی به این صراحت خداوند و حکومت را از یکدیگر متمایز نشمرده بود.»

عملکرد ناصواب آبای کلیسا

از دیگر عوامل درونی جهت دنیوی شدن فرهنگ مدرن، عملکرد ناصواب آبای کلیسا بود که به همین دلیل رفورماسیون در مغرب زمین از سوی بعضی از کشیشان درونی اتفاق افتاد. مارتین لوتر در رساله معروف خود، نودوپنج تز در انتقاد از اقدام کلیسای کاتولیک مبنی بر فروش عفو و بخشش را صادر و منتشر کرد. کلیسای کاتولیک با اقدامی بی سابقه شروع به فروش عفو و بخشش نمود؛ به این معنا که مسیحیان می توانستند در ازای مبلغی به کلیسا، عفو و بخشش الهی را از کلیسا (به نمایندگی از جانب خدا) خریداری کنند و به این وسیله از کیفر مجازات گناهان خود رهایی یابند. اقدام دیگر کلیسا در همین راستا فروش غرفه های بهشت به مؤمنان و مسیحیان بود که این بار نیز در ازای پرداخت مبلغی به کلیسا، مسیحیان می توانستند غرفه مورد نظر خود در بهشت را از کلیسا خریداری کنند. از دیگر مسائل تمامیت خواهی کلیسا، معصومیت پاپها و عاری بودن آنها از خطا، تجرد کشیشها و ممنوعیت ازدواج کشیشها و راهبه ها، عقیده به استحاله جوهری؛ (یعنی این اعتقاد که نان و شراب مصرفی در آیین عشای ربانی مسیحیان هنگام ورود به بدن شخص، تبدیل به جسم و خون عیسی می گردد) فساد موجود در میان کلیسا و محافل مذهبی و... همه و همه از جمله مسائلی بود که باعث انزجار عموم مردم و روشنفکران از آبای کلیسا و دین تحریف شده مسیحیت گردید؛ و این امر تا آنجا پیش رفت که مذهب پروتستان که به گفته وبر روح نظام سرمایه داری است شکل گرفت.

عقلانیت

از دیگر عوامل بیرونی دنیوی شدن، رشد عقلانیت در عصر مدرن بود که با توجه به تعارض درونی دین تحریف شده مسیحیت، فضای بازی برای جولان عقل، پیش روی انسان مدرن قرار داد. از دید وبر رشد این عقلانیت لوازم زیر را به بار آورد:
« بی اعتقادی به سنتها: روا داشتن تشکیک و تردید در باورداشت کهن؛
بی اعتباری شرایع دینی: اعتقاد به بی نیازی بشر از هدایت عملی آسمانی در ساخت و اداره جامعه خویش؛
خودبسندگی انسان: کفایت عقل بشری در حل مشکلات خودش؛
بسندگی عقل: قبول حجیّت عقل و برهان در مسائل متنازع فیه؛
اقتناع به نقش ابزاری عقل: انصراف از عقلِ حقیقتجو به عقل کارآمد.»
وجود همین خصوصیات و ممیزات در عقلانیت باعث گردید تا به عامل مساعدی برای دنیوی شدنِ فرد، جامعه و علوم طبیعی بدل گردد.
افسون زدایی از دنیا، روی دیگر عقلانی شدن است که بر اساس آن هر رمزی گشوده می گردد و دیگر تقدس رمزآلود در غالب عقاید، کشیشها، ابنای مقدس و... معنایی نخواهد داشت. افسون زدایی از معرفت هم، باعث قطع ارتباط آسمان و زمین، فیزیک و متافیزیک گردید و ضرورت دین تنها در عصر جاهلیت بشر و آن هم از سر ترس توجیه پذیر گردید.

مدرنیسم

گذشته از رشد عقلانیت ابزاری که از لحاظ نظری، خودبسندگی انسان به عقل و بی اعتقادی به سنتها را به ارمغان آورد، از لحاظ اجتماعی و عینی هم، پیدایش مدرنیته و نظام سرمایه داری در صورت بندیهای مختلف مخصوصا صورت مدرن آن عملاً القاگر این معنا گردید که انسان در اداره امور زندگی خود هیچ گونه نیازی به هدایت عملی آسمانی ندارد. از این رو، از لوازم دنیای مدرن و نظام سرمایه داری حذف دین از دخالت در تمامی روابط انسانی اعم از فردی و اجتماعی می باشد.
«فلیپ هاموند، معتقد است که عرفی شدن نتیجه اصول روندهای صنعتی شدن، عقلانی شدن و شهری شدن که از شاخصه های اصلی مدرنیته می باشند بوده است. جیمسون نظام سرمایه داری مدرن را که جهانی سراسر مادی پدید آورده است مسؤول مرگ دین می داند. او می گوید: کاپیتالیسم و عصر مدرن دورانی است که در آن شاهد انقراض امور مقدس هستیم؛ چراکه تحت تأثیر یک فرهنگ مادی تمام ارزشهای معنوی از حیات جاری زایل می شود.»
بنابر اعتقاد استراک و فینک، در این باره که مدرنیته، علت اساسی باز نشسته کردن خدایان است، یک اتفاق نظر عمومی وجود دارد. ایده عرفی شدن همواره در ذیل چهارچوبهای نظری مدرنیسم مطرح شده است. بدین معنا که صنعتی شدن، شهری شدن و عقلایی شدن امور، به عنوان عوامل کاهش نقش و حضور دین در جامعه به شمار رفته است.

منبع : حوزه نت
این مطلب صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای بازنشر شده و محتوای آن لزوما مورد تایید تبیان نیست .