تبیان، دستیار زندگی

تکامل عرفانی انسان در قرآن

این مقاله، عهده دار بحث تکامل عرفانی انسان بر محور آموزه های قرآنی و مدار معارف اسلامی است
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :
 
تکامل عرفانی انسان در قرآن

چکیده:

این مقاله، عهده دار بحث تکامل عرفانی انسان بر محور آموزه های قرآنی و مدار معارف اسلامی است. حرکت تکاملی انسان از «خود»؛ یعنی خود فطری و ملکوتی، رحمانی و فطری انسان آغاز می شود و با خدا یا دیدار الهی پایان می یابد. لازمه چنین حرکت استکمالی جوهری، فقرشناسی وجودی، بیداری و بینایی، درک و درد خدا داشتن، شریعت محوری، مجاهده مستمر با خواهشهای نفسانی و مراقبت کامل، حب الهی، بندگی خالصانه خدا، نوسازی معنوی مداوم، بازشناسی و بازیابی همیشگی، هدفشناسی و هدفداری است.
بدیهی است حرکت و شدن از خود به سوی خدا در حقیقت رسیدن به خود برتر و تکامل یافته و توسعه بخشیدن به حقیقت وجودی خود است و انسان متحرکِ متکامل، انسان به خود رسیده و کمال یافته و سعادتمند است و عصاره مقاله در این معناست که خدای سبحان در درون انسان است که آدمی با حرکت تکاملی از درون و حجابزدایی به آن دست می یابد.

«حرکت شناسی» تکاملی انسان در «عرفان قرآنی»

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ إِلَی اللّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»
یعنی: ای کسانی که ایمان آورده اید! مراقب خود باشید! اگر شما هدایت یافته اید، گمراهی کسانی که گمراه شده اند به شما زیانی نمی رساند. بازگشت همه شما به سوی خداست و شما را از آنچه عمل می کردید، آگاه می سازد.
از آنجایی که عرفان قرآنی، بر مبنای حرکت جوهری انسان سالک الی الله قرار دارد و «فطرت» به دلیل آن که دو شاخصه مطلق شناسی و مطلق گرایی دارد که تنظیم کننده سیر و سلوک انسان فطرت اندیش و با خود یگانه شروع می گردد و به سوی «فاطر مطلق» ادامه یابد و «بعثت» نیز بر محور «لیستأدوهم میثاق فطرته.» و «یثیروا لهم دفائن العقول.» شور و زلزله ای در جان آدمی ایجاد می کند و غایت «رسالت» هم بازگشت به خویشتن بر اساس «فرجعوا الی انفسهم» بوده و امر به «بصیرت» به موضوع «نفس» تعلق گرفته «و فی انفسکم افلا تبصرون» و انسان نیز مالک حقیقی اعمال، اقوال، احوال و تقاریر خویش خواهد بود و «و ان لیس للانسان الا ما سعی»... بر همین اساس در این بحث به «اصول حرکت تکاملی انسان» اشاراتی خواهد شد.

فصل اول

اصل اول: نفس حرکت؛ به این معنا که چون عالم طبیعت، عالم استعداد و قوه و ظرف تزاحم است و مصون از حرکت و تکاپو نیست تا هر چیزی با «امکان استعدادی» یا «مبدأ قابلیِ» نوعی خود به سوی فعلیت و کمال نوعی خویش برسد و «استعداد» مبنای حرکت خواهد بود و حرکت خروج تدریجی شی ء از قوه به فعل می باشد. انسان نیز که «هبوط» به عالم ماده کرد، مستثنی از این قاعده کلی نیست و در یک حرکت و «شدن» به سر می برد و اساسا جهان، در حال جهش، و تحول به سوی خداست؛ «أَلا إِلَی اللّهِ تَصِیرُ الأُْمُورُ»و حرکت انسان به سوی خدا حتمی و ضروری است که «یا أَیُّهَا الإِْنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ»گویای آن است:
                               جزءها را رویها سوی کل است               بلبلان را عشق با روی گل است
                               آنچه از دریا به دریا می رود               از همانجا کآمد آنجا می رود
و آیه «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»نیز تفسیر ماهیت حرکت تکاملی و صیرورت انسانی است که «من الله» و «الی الله» مبدأ و منتهای این حرکت را بیان می کند. انسان «بیدار دل» و «وحی اندیش» و «شریعتگرا» و «فطرت خواه»، درک و درد حرکت به سوی خدا را در شبستان «حیات معقول» خود حاضر کرده تا از «ظلمت» سکون و توقف به ضیای «حرکت و مجاهده» برسد که «فاذا فرغت فانصب و الی ربک فارغب»
اصل دوم: بستر و موطن حرکت؛ چنانچه اصل حرکت انسان در دایره عالم ملک و کویر وجود، «واجب التحقّق» است، ضرورتا این حرکت یک بستر خاص داشته و وجوبا از یک «کانون» و موطنی آغاز می گردد. در عرفان مبتنی بر وحی الهی، «بستر و کانون»، «جان» خود انسان رونده و سالک و مسافر کوی حق خواهد بود؛ یعنی حرکت تکاملی از جان به سوی «جانان»؛ مبدأ شدن و تحول «نفس» و جان است که آیه «یا ایها الذین امنوا علیکم انفسکم» کاملاً بر آن دلالت دارد. به تعبیر استاد علامه طباطبایی رحمه الله  در ذیل آیه مزبور: کلمه «علیکم» اسم فعل است به معنای «بر شما باد» و «انفسکم» مفعول آن است... و آنچه که با خود «راه» ملازم است (و از آن جدا نمی شود) مقصد و منتهایش، همان مقصد و منتهای راه است که همان غایت مطلوبی است که خود سالک در سیر و سلوکش به دنبال آن است.به هر حال انسان، هم «راه» است و هم «رونده» و این با عرفان به نفس، تحصیل خواهد شد و عارف کسی است که معرفت به خویش پیدا کرده، خود را از حجابهای ظلمانی و نورانی برهاند که «خویشتن شناسی» و «خویشتن یابی عرفانی» همان «خداشناسی و خدایابی حضوری» است و آیه «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ» که دلِ دل انسان و جانِ جان انسان، خداست و حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربه.» شاهد بر آن است. به همین برهان در حدیث آمده است:
هر کس خود را شناخت، [از مادیات] فارغ می شود و هر کس دنیا را شناخت، نسبت به آن، بی رغبت می شود و هر کس مردم را شناخت، خود را از وابستگی به آنها می رهاند.
بحث حرکت از «درون» و «باطن» به صورت جوهری اشتدادی و استکمالی نفس خواهد بود که انسان در هر مرتبه ای متحد با آن مرحله بلکه عین آن به صورت وحدت «عمل و عامل و معمول» است. پس روش شریعت اسلام تنبه و تذکر انسان به «عرفان نفس» و «حرکت جوهری نفس» که نزدیکترین و کاملترین راه به سوی خداست، می باشد و آیات:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ»، «وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ»و «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ...» و «فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ» و «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الآْفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» و آیه «بَلِ الإِْنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ»
همه مُشِعر به «طریق نفس» در تکامل انسان و تصعید اوست و اگر حکمت و عرفان و علوم حصولی به «جان» رسوخ کرد و تبدیل به «علم حضوری» شد فهم «هو معکم اینما کنتم» و «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الإِْنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» و آیات مشابه دیگر ممکن می گردد.
باید دانست که چنانچه حرکت از «جان» با عرفان به نفس شروع شد، انسان سالک به تدریج از خود فانی شده و شهود جمال حق می نماید؛ زیرا تمام حجاب از خودیت و انانیت است و با «درون بینی» و «جان نگری» انسان به فقرشناسی وجودی و «فقریابی وجودی» می رسد؛ زیرا فطرت معصوم و نفس حقیقی انسان، مصون از خطاست و به انسان دروغ نمی گوید. وقتی پرده ها کنار رفت و «رجعت به خود حقیقی» تحقق پیدا کرد این «فقر انفسی و نقص نفسی» و «عین نیاز و ربط» وجودی انسان به غنی مطلق و «صمد» روشن می شود و هر کسی که به جایی رسید و تکامل خویش را بیمه کرد، از همین رهگذر فقرشناسی و فقریابی جوهری بود و فهمید و مشاهده نمود که حجاب از ناحیه «قابل» است نه «فاعل» و نقص از طرف «مستفیض» است نه «مفیض» و انسانها به حسب مراتب وجودی خود و ظرفیّت و سعه خویش استفاضه و استضائه می کنند. اصل «وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»اطلاق و عمومیت دارد و آیه «إِنّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ»ناموس جهان هستی و حدیث «ان هذه القلوب اوعیة فخیرها اوعاها.»جوهره عالم و آدم است که تمام گرفتاریهای بشر نیز از «جهالت به نفس» و جهالت به «فقر نفسی و نقص ذاتی» خود و غنای اطلاقی و بی نیازی صرف خداست که دقت در آیه «یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ» دریچه این حقایق را به روی انسان می گشاید؛ زیرا نکاتی دقیق و عمیق در این آیه کریمه نهفته است که عبارتند از: 1 خطاب به تمام انسانهاست. 2 «انتم» دال بر حقیقت وجودی انسان و کنه و جوهر آدمی و تمام کیان هستی انسان است که متصف به «فقر» است. 3 به قرینه «انتم» که جان و ذات انسان را بیان می کند، فقر، «فقر ذاتی» و «نیاز درونی» است و در گزاره انسان فقر است، حمل محمول بر موضوع از نوع «محمول بالصمیمه» است مثل قضیه آب مایع است، روغن چرب است و این قضیه نیز «حقیقیّه» است نه خارجیه و نه ذهنیّه؛ یعنی «فقر وجودی» و نیاز جوهری و تعلق و روابط محض از صفات ثبوتیه ذاتیه حقیقیّه است. 4 چون این فقر باید مقابل داشته باشد و آن، فقر نفسی انسان و غنای ذاتی الله است و ربط حرکت جوهری انسان از مبدأ فقر به سوی منتهای غنی مطلق است و انسان به هر جا برسد این فقر با او هست؛ چرا که سلب شی ء از نفس خود محال و ممتنع است و قضیه «الله غنی است» نیز حقیقیه و محمول بالصمیمه است و ارباب شهود و اصحاب سلوک نیز به شهود فقر خویش و فنای شهودی می رسند که از توحید ناب افعالی تا توحید خالص ذاتی می روند. غزلیات عارف دلسوخته و سالک شیدای حق و فارغ از خود، امام خمینی قدس سره در این زمینه سودمند و روشنگر است:
              این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است               در خلوت مستان نه منی هست و نه مایی
همچنین سروده علامه طباطبایی رضی الله عنه آن عارف و حکیم فرزانه نیز دلالت بر فقرشناسی و فقریابی می کند:
                مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد         رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
                تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد          از سمک تا به سماکش، کشش لیلی برد
                من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه             ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
                من خسی بی سروپایم که به سیل افتادم          او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
                جام صهبا ز کجا بود مگر دست که بود         که به یک جلوه دل و دین ز همه یکجا برد
                خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود             که درین بزم بگردید و دل شیدا برد
                خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم            با برافروخته رویی که قرار از ما برد
                همه یاران به سر راه تو بودیم ولی         غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد
                همه دل باخته بودیم و پریشان که غمت         همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
آن چیزی که مانع استکمال نفس تا تکمیل درون و وصول به مقام اکمال یا مانع صیرورت و تصییر است، استکبار نفس و عُجب درون و خودبینی هاست که به تعبیر بلند لسان الغیب:
          ظلمت از هستی است ور نه رهنوردان عدم             شمع جان خاموش می سازند و راهی می شوند
استاد مطهری در تفسیر این بیت می فرماید:
«البته می دانید که او مقصودش از عدم، فناست خیلی عالی گفته است و مقصود از هستی، خودیت است شعر خیلی عالی است شعر بسیار درستی است. در آنجا مقصود از هستی، خودی است؛ هستی یعنی هستی خود. به اعتبار آنها در واقع نوعی نیستی است؛ یعنی وقتی که این هستی را بشکنید شما دارید مرز را در اینجا می شکنید و از خود که نیست بشوید، آن وقت این شمع خود را، شمع جان را، شمع خودیت را، خاموش می کنید و می توانید حرکت آغاز کنید و به راه ادامه دهید.»معلوم است که بنا بر آیه «وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما یُجاهِدُ لِنَفْسِهِ» همه ریاضتها، تلاشها، تحمل مصائب و متاعب، نتیجه عالیه اش به خود انسان برگشته و کمال او را تأمین می کند. پس حرکت اولاً: جوهری اشتدادی، در استکمال نفس انسانی است.
ثانیا: انسان در هر مرتبه ای از حرکت تکاملی و فعلیت یابی، عین همان مرتبه است. به تعبیر استاد مطهری: موجود متکامل، در مراتب تکامل «انواع» است نه «نوع».
ثالثا: حرکت مبدأش جان انسان و معادش جانان یا خداست که در واقع، مبدأ و معاد، اوست.
رابعا: حرکت در بستر خود، فقرشناسی و فقریابی دارد.
خامسا: حرکت، با عرفان به نفس و مجاهده «فی سبیل الرب» تحقق می پذیرد.
سادسا: حرکت، بر پایه عشق و محبت به خداست که آیه «و الذین امنوا اشد حبا لله» و حدیث «ثم بعثهم علی سبیل محبته...»بر آن دلالت دارند.
سابعا: این حرکت جوهری، انسان را به مقام فناء فی الله و سپس بقاء بالله می رساند که:
                  بقا میابد او بعد از فنا باز                                     رود ز انجام ره دیگر به آغاز
در انتهای بحث حرکت شناسی جوهری تکاملی بر اساس آیه 105 سوره مائده و آیه 15 سوره فاطر مطالبی را از تفسیر استاد مطهری پیرامون حدیث «الفقر فخری.» منقول از رسول الله صلی الله علیه و آله می آوریم:
«درباره حدیث شریف «الفقر فخری.» بیان لطیفی وجود دارد که مناسب بحث است و آن این که بنده نسبت به موجودات دیگر هر چه داراتر باشد نسبت به ذات حق فقیرتر است؛ چون فقر یعنی نیاز و آن کسی که چیزی ندارد به خالق و علت هم نیازمند نیست و آن کس که دارد، هر چه که بیشتر داشته باشد نسبت به علت و خالق نیازمندتر است؛ به دلیل این که رابطه مخلوق با خالق و معلول با علت رابطه نیاز است و جز نیاز چیز دیگر نیست. به ترتیب «اَلاَوجد فَالاوجد»، «اَلاَفقر فَالافقر» هم هستند، آن کس که نسبت به خالق افقر است، نسبت به مخلوقات اغنی است؛ چون داشتن در مخلوقات عین نیاز و فقر به خالق است. فخر رسول الله صلی الله علیه و آله ، از جهت فقر نسبت به ذات حق است که همین، غنای نسبت به دیگر مخلوقات است.»
و به تعبیر لطیف استاد حسن زاده آملی:
                در رهت طی مراحل نکنم پس چه کنم                  در سر کوی تو منزل نکنم پس چه کنم
               ناقص ار فیض، ز کامل نستد پس چه ستد              ناقص ار راز تو کامل نکنم پس چه کنم
               جان اگر محرم جانان نشود پس چه شود                خویشتن را به تو واصل نکنم پس چه کنم
               عاقل ار سنگ ز جاهل نخورد پس چه خورد              صبر از یک دو سه جاهل نکنم پس چه کنم
               عاشق دلشده زاری نکند پس چه کند                      گریه شوق چو هاطل نکنم پس چه کنم
               عشق ار بار تحمل نکشد پس چه کشد                     حمل بار غمت از دل نکنم پس چه کنم
               حسن ار بندگیت را نسزد پس چه سزد                    کام دل را ز تو حاصل نکنم پس چه کنم

فصل دوم

اصل سوم و نتیجه: غایت حرکت؛ همچنان که حرکت تکاملی انسان، دارای مبدأ فاعلی و مبدأ قابلی است، دارای مبدأ غایی نیز می باشد و سیر و سلوک که حقیقت تدریج و تدرّج را در خروج نفس از قوه به فعل دارد مقدمه ای برای فعلیت نهایی در این حرکت به سوی نامتناهی و نامحدود و کمال مطلق است. آن شهود حقّ و لقای رب خواهد بود که سالک را بر در او روی نیاز است و از فیض آن مجموعه گل است که متحرک به حرکتش تا کوی او ادامه می دهد. نکته لطیف این است که در آیه ذکر شده واژه «امنوا» آن هم بلا واسطه آمد؛ یعنی فرمود: «یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم» و نفرمود «قل للذین آمنوا...»؛ چون غایت حرکت در درون جان مؤمن بوده و جان و ملکوت مؤمن، در این حرکت استکمالی جوهری به دست جمال و جلال اوست که «قلب المؤمن بین اصبعی الرحمن.»و صراط کمال همان صراط فطرت است. آیات شریعت همان آیات فطرت و مؤمن فطرت شناسِ فطرت یاب است که در این رابطه در تفسیر المیزان آمده است:
و نیز از این که با جمله «علیکم انفسکم» مؤمنین را امر به پرداختن به نفس خود نموده، بخوبی فهمیده می شود که راهی که به سلوک آن امر فرموده، همان نفس مؤمن است؛ زیرا وقتی گفته می شود زنهار! راه را گم نکن، معنایش نگهداری خود راه است نه جدا نشدن از راهروان پس در اینجا هم که می فرماید زنهار که نفسهایتان را از دست دهید، معلوم می شود نفسها همان راه هستند نه راهرو؛ چنان که نظیر این معنا در آیه: «وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ» (انعام / 153) به چشم می خورد پس اگر فرمود: بر شما باد نفستان، مقصود این است که شما ملازمت کنید نفس خود را از جهت این که نفس شما، راه هدایت شماست نه از جهت این که نفس، یکی از رهروان راه هدایت است؛ به عبارت دیگر اگر خدای تعالی مؤمنین را در مقام تحریک به حفظ راه هدایت امر می کند به ملازمت نفس خود، معلوم می شود نفس مؤمن همان طریقی است که باید آن را سلوک نماید. بنابراین، نفس مؤمن، طریق و خط سیری است که منتهی به پروردگار می شود؛ نفس مؤمن راه هدایت اوست؛ راهی است که او را به سعادتش می رساند.
پس چون سالک و مسلک، واحد و حرکت به سوی مسلوک الیه در باطن انسان نهفته است، در آیه «وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ» به انسان هشدار و بیدار باش داده شد که خروج از فطرت و نسیان مبدأ و معاد همانا مسخ از فطرت و انسلاخ از حقیقت وجودی و با خود بیگانگی است و رمز وصول به غایت همانا معرفت به نفس و مراقبت و محاسبت از آن و یاد خدا و «ذکر الله» است که آن هم از درون و جان باشد؛ «و اذکر ربک فی نفسک...»نه از برون جان که به قول آن شاعر:
                               راه تویی، رهرو تویی، منزل تو                 هشدار که خود را به خود گم نکنی
بر همین اساس فرمود: «وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ». استاد جوادی آملی در تفسیر این آیه آورده اند:
«فرمود: «نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ»؛ یعنی خودفراموشی، متفرع بر خدا فراموشی است. لذا با حرف «فاء» که نشانه تفریع است ذکر شد؛ یعنی خدا را فراموش کردند خدا هم خود ایشان را از یاد خودشان برد. لذا هیچ به فکر خود نیستند. فقط به این فکرند که از منافع زمین، زخارفی در بیاورند و زمین را آباد کنند و با دست تهی بروند و دیگر کاری ندارند.»
این چنین نیست که یاد خدا، یک خاطره عَرَضی در درون انسان باشد که اگر یاد خدا رفت، حقیقت انسانی بماند؛ زیرا یاد خدا مانند دیگر چیزها نیست که ممکن است آنها را فراموش کنیم و در عین حال خودمان را فراموش نکنیم بلکه چون آن مطلب در درون ما راه پیدا نکرده، عین ما نشده و با جان ما عجین نشده است. اگر یاد خدا را فراموش کردیم، خود را فراموش خواهیم کردو یاد خداوند بر خلاف مسائل علمی در حد یک خاطره نیست که در زاویه ذهن قرار گرفته باشد بلکه به منزله مُقَوِّم روح انسانی انسانهاست که اگر آن یاد فراموش شد دل هم فراموش می شود. اگر یاد خدا در بین امیال دفن شد، جان انسان هم دفن می گردد. پس نتیجه این شد که:
اولاً: خودشناسی پایه خداشناسی است و خداشناسی، خودشناسی خواهد بود.
ثانیا: هدف شناسی مایه و ماده هدف یابی است.
ثالثا: هدف و غایت حرکت تکاملی انسان در درون انسان و فطرتش نهفته است.
رابعا: یاد خدا که فطری انسان و ذکر رب که ذاتی انسان است مقوِّم غایت یابی نیز خواهد بود.
خامسا: چنانچه اصل حرکت، انفسی است اصل ذکر، در وصول به هدف نیز انفسی باشد.
ما حصل کلام این که در حرکت شناسی تکاملی عرفانی، هجرت انفسی و جوهری؛ «و اهجرهم هجرا جمیلاً»از خود به سوی خداست و از بیت نفس، به سوی بیت رب خواهد بود که آیه «وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَی اللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللّهِ» بر آن اشاره دارد وهجرت، هجرت جوهری از کفر به ایمان، از شرک به توحید، از ظلمت به نور، از نسیان به ذکر، از جهالت به معرفت، از کثرت به وحدت، از عصیان به اطاعت، از تجرّی به انقیاد و از تکاثر به کوثر که در حقیقت، هجرت و شدن از طبیعت به ماورای طبیعت است و این حرکت تکاملی، حرکتی است اشتدادی و استکمالی؛ یعنی از مرحله ای به مرحله ای و از طوری به طور دیگر که در اصطلاح عرفانی به آن، مقامات و منازل اطلاق می گردد و عنوان «سیر و سلوک»، در عرفان عملی بر آن منطبق است. پس حرکت به سوی بی نهایت کمال و کمال مطلق است که در حقیقت، حرکت انسان از «خود» به سوی «خدا» و حرکت از خود به خود یا خود آگاهی و خودیابی است؛ چه این که تعلّق انسان به خدا، بر طبق آموزه های اسلامی تعلق تکاملی انسان یا رسیدن به خود برتر و مَنِ فراتر و توسعه بخشی به خود خویشتن است. به تعبیر استاد شهید مطهری:
«رابطه انسان یا یک وجود ناقص با عنایت و کمال طبیعی خود، رابطه یک شی ء با یک شی ء بیگانه نیست بلکه رابطه خود با خود است؛ رابطه خود ضعیف است با خود واقعی که حرکت شیئی از خود به سوی خود است و عشق به کمال واقعی، عشق به خود برتر است و...»
و از «من» به «الله» است که آدمی خداگونه و متخلّق به اخلاق الهی می گردد.
«ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُوءْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ»
1 دکتری عرفان، استادیار دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج، مدیر گروه اخلاق و عرفان پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، محقق و نویسنده.
2 مائده / 105.
3 چون عرفان بیش از آن که به عرفان علمی منحصر گردد در «عرفان عملی» متحقق و متجلّی است و عرفان علمی نیز مقدمه لازم و وسیله ای برای عرفان عملی یا سیر و سلوک عرفانی است و عرفان عملی، مبتنی بر طی مقامات و سفر از منازل گوناگون می باشد، رابطه مقامات و منازل رابطه ای طولی و علّی و معلولی است که نسبت قوه و فعلی و حدوث و بقای مستمر بین آنهاست؛ یعنی منزل اول مقدمه، علت و قوه ای برای منزل دوم و همین طور هر کدام از منازل با منزل بالاتر از خود چنین رابطه ای دارند. حرکت عرفانی یک حرکت اشتدادی، استکمالی و جوهری است نه عَرَضی؛ چه این که حرکت در برون از ذات انسان نیست بلکه حرکت در درون ذات و نهاد و جوهر وجود آدمی محقق می شود. در اینجا لازم است مطلبی بسیار اساسی و محوری را از استاد شهید مطهری نقل نماییم: «آنچه خودِ واقعی یک موجود را تشکیل می دهد «وجود» اوست نه «ماهیتش». تغییر ماهیت و نوعیت به هیچ وجه مستلزم تبدیل خود به ناخود نیست. صدرالمتألهین که قهرمان این مسأله است، تصریح می کند که انسان نوعیت مشخص ندارد و مدعی است که هر موجود متکامل، در مراتب تکامل «انواع» است نه «نوع»؛ رابطه یک وجود ناقص با غایت و کمال طبیعی خود، رابطه یک شی ء با یک شی ء بیگانه نیست بلکه رابطه خود با خود است؛ رابطه خود ضعیف است با خود واقعی، آنجا که شیئی به سوی کمال واقعی خود در حرکت است، از خود به سوی خود حرکت می کند...» (سیری در نهج البلاغه، چاپ اول، 1354، صص 292291.)
در فرازی دیگر به حرکت یک گل یا یک نطفه انسان از آغاز حرکت تا آخرین لحظه آن اشاره می نماید و در رسیدن به حد کمال خودش آن را حرکتی استکمالی اشتدادی دانسته که از «خود» به «خود» صورت می گیرد و «خود» و واقعیتش یک واقعیت ممتد است؛ یعنی خود او، نه آن لحظه اول است نه لحظه وسط و نه لحظه آخر. «خود» او از اول تا آخر «خود» است بلکه هر چه به آخر می رسد خودتر می شود؛ یعنی خودش کاملتر می شود؛ یعنی از خود ناقص به سوی خود کامل حرکت می کند. (انسان کامل، انتشارات صدرا، چاپ بیست و هفتم، 1381، ص 339338.)
پس عرفان اسلامی که از درون خود و ذات انسان آغاز می شود، یک «شدن» است نه «بودن» که به صورت حرکتی نهادی و جوهری (نه عَرَضی) و طولی (نه عَرْضی)، در منازل و مقامات صورت می پذیرد که انسان با «خودآگاهی حقیقی» از خودهای مادی، پنداری، وَهْمی، طبیعی که «ناخود»، «بیگانه»، «نامحرم» و «رَهْزَن» او هستند آزادگی و رهایی می یابد و به خود حقیقی، ملکوتی، رحمانی و یگانه و محرم با خویشتن؛ یعنی فطرت اصیل خود می رسد تا با رَسْتن از قید خودیت و انانیّت، به مقام خداگونگی نائل شود و این شدن و صیرورت «ممتد» و «متّصل» است که از سلوک تا شهود، بر پایه معرفت، محبت، عبودیت، عمل صالح و ولایت ادامه دارد.
ناگفته نماند که اندیشه صدرایی در مقوله هایی چون: اصالت وجود، تشکیک وجود و حرکت جوهری به روش حکمت متعالیه ای و اصالت وجود عرفانی، وحدت شخصی وجود، وجود ذات مظاهری در عرفان یا توحید و تکامل عرفانی، در فهم و بصیرت به حرکت جوهری تکاملی انسان از افق عرفان اسلامی بسیار راهگشا خواهد بود.

منبع : حوزه نت
این مطلب صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای بازنشر شده و محتوای آن لزوما مورد تایید تبیان نیست .