• تعداد بازديد :
  • يکشنبه 1396/08/07
  • تاريخ :

فرهنگ، دین و تکنولوژی

فرهنگ چیست و تفاوت آن با دین، تکنولوژی و تمدن چیست؟

 

تکنولوژی

سوال

فرهنگ چیست و تفاوت آن با دین، تکنولوژی و تمدن چیست؟

پاسخ

همه ما و شما نام فرهنگ را زیاد شنیده ایم. خصوصا اگر رفتار سبک و بی خردانه ای از کسی می شنویم شاید اولین نسبتی که به او می دهیم نسب "بی فرهنگ" باشد. من خودم هم امروز با یک بی فرهنگ رو برو شدم و از رفتار ناشایست و غیر انسانی او بسیار متأثر شدم. در مسیر را ه همچنان به فرهنگ می اندیشیدم و اینکه فرهنگ چیست؟ چرا جوامعی که فرهنگ پایینی دارند در گیر مشکلات گوناگون سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است؟ فرهنگ چه نقشی در پیشرفت یک جامعه در عرصه های مختلف دارد؟

فرهنگ چیست؟

هر منطقه از هر کشوری می تواند فرهنگی متفاوتی با دیگر مناطق آن کشور داشته باشد. فرهنگ به وسیلهٔ آموزش، به نسل بعدی منتقل می شود؛ در حالی که ژنتیک به وسیلهٔ وراثت منتقل می شود. در دانشنامه ویکیپیدیا فرهنگ اینگونه تعریف شده است:در یک نگاه فرهنگ را ادوارد تایلور (۱۹۱۷-۱۸۳۲)، مجموعه پیچیده ای از دانش ها، باورها، هنرها، قوانین، اخلاقیات، عادات و هرچه که فرد به عنوان عضوی از جامعه از جامعهٔ خویش فرامی گیرد تعریف می کند.
واژه شناسی فرهنگ در زبان فارسی
فرهنگ فارسی معین واژه ی «فرهنگ» را مرکب از دو واژهٔ «فر» و «هنگ» به معنای ادب، تربیت، دانش، علم، معرفت و آداب و رسوم تعریف کرده است. واژهٔ فرهنگ در پهلوی ساسانی به صورت «فره هنگ» آمده است که از دو جزء «فره» به معنای پیش و فرا؛ و «هنگ» به معنای کشیدن و راندن، ساخته شده است. در نتیجه «فرهنگ» به معنای پیش کشیدن و فراکشیدن است. به همین سبب است که در فارسی زبانان فرهنگ را سبب پیشرفت می دانند. با مطالعهٔ متن های باستانی ایران، درمی یابیم که واژهٔ «فرهنگ» از دورهٔ پارسی میانه است که وارد فرهنگ ایران می شود و پیش از آن کلمه ای که به معنای فرهنگ باشد در این زبان وجود نداشت. در این دوره در متن های پهلوی ساسانی، متن های سغدی، مانوی و حتی ختنی کلمهٔ فرهنگ را می توان بازشناخت. در متن های پارسی میانه، همانند «خسرو و ریدگ»، «خویشکاری ریدگان» و «کارنامهٔ اردشیر بابکان» کلمهٔ فرهنگ به کار رفته است؛ همچنین در شاهنامهٔ فردوسی، آثار سعدی و متن های دور بعد نیز بارها به این واژه برمی خوریم. در آثار این دوران، فرهنگ علاوه بر دانش، شامل هنرهایی چون نقاشی و موسیقی یا سوارکاری و تیراندازی هم می شد. در گذشته اعتقاد فارسی زبانان بر این بود که تا بدون فرهنگ آدمی نمی تواند قدمی مثبت در زندگی بردارد. از همین روست که فردوسی فرهنگ را برتر از گوهر و نژاد می داند.

واژه شناسی فرهنگ در زبان های اروپایی
نزد اروپاییان تعریف واژهٔ فرهنگ پیشینه ای درازدامن دارد. در ادبیات اروپایی نزدیک به دویست تعریف از فرهنگ می توان یافت که نشان از اهمیت فرهنگ در این جوامع دارد. آن ها فرهنگ را از دیدگاه های گوناگون، از جمله دیدگاه اجتماعی، دینی و حتی اقتصادی بررسی کرده اند و دریافته اند که فرهنگ بر تمام اجزاء زندگی آدمی تأثیرگذار است. برای مثال، در ۱۹۵۲ آلفرد کلوبر (به انگلیسی: Alfred Kroeber) و کلاید کلاکهون (به انگلیسی: Clyde Kluckhohn) در کتاب خود به نام «فرهنگ: مروری انتقادی بر مفاهیم و تعاریف» (به انگلیسی: Culture: A Critical Review of Concepts and Definition) با گردآوری ۱۶۴ تعریف از فرهنگ اظهار کردند که فرهنگ در اغلب موارد به سه برداشت عمده می انجامد: برترین فضیلت در هنرهای زیبا و امور انسانی که همچنین به فرهنگ عالی شهرت دارد. الگوی یکپارچه از دانش، عقاید و رفتار بشری که به گنجایش فکری و یادگیری اجتماعی نمادین بستگی دارد. مجموعه ای از گرایش ها، ارزش ها، اهداف و اعمال مشترک که یک نهاد، سازمان و گروه را مشخص و تعریف می کند.
هنگامی که مفهوم «فرهنگ» برای نخستین بار در سده های هیجدهم و نوزدهم میلادی در اروپا به کار گرفته شد، بر فرایند کشت و زرع یا ترویج در کشاورزی و باغبانی دلالت داشت. چنان که واژهٔ انگلیسی این مفهوم از واژهٔ لاتین «کالتورا» (به لاتین: Cultura) از «کولر» (به لاتین: Colere) ریشه گرفته است که به معنای کشت، زراعت و ترویج است. در آغاز سدهٔ نوزدهم میلادی این مفهوم بر بهبود یا پالایش و تهذیب نفس در افراد (به ویژه حین آموزش) استوار بود و سپس بر تأمین آرزوهای ملی یا ایده آل ها دلالت داشت. در نیمهٔ سدهٔ نوزدهم میلادی برخی از دانشمندان واژهٔ فرهنگ را برای ارجاع به ظرفیت جهان شمول بشری اطلاق کردند. ادوارد تایلر در سال ۱۸۷۱ فرهنگ را با تمدن مقایسه کرد و آن دو را کلیتی درهم تنیده دانست که شامل دین، هنر، اخلاق و هرگونه توانایی است که آدمی می تواند به دست آورد. «کلاکر» نیز فرهنگ را در کل مفهومی وصف گرایانه به معنای گنجینه ای انباشته از آفرینندگی های بشر تلقی کرد.از این رو کتاب ها، نقاشی ها، بناها و نیز دانش هماهنگ کردن خود با محیط و همچنین آداب و فضیلت های اخلاقی و دستورهای شایست و ناشایست، همگی جزئی از فرهنگ به شمار می رود. «مایرس» نیز فرهنگ را آن چیزی دانست که از گذشتهٔ آدمی به جای مانده است و بر اکنون و آیندهٔ او تأثیر می گذارد. در سدهٔ بیستم میلادی «فرهنگ» به عنوان یک مفهوم محوری و کلیدی در انسان شناسی به کار رفت که همهٔ پدیده های انسانی را دربر می گرفت و صرفاً نتیجهٔ امور ژنتیکی به حساب نمی آمد. اصطلاح «فرهنگ» به ویژه در انسان شناسی آمریکایی دارای دو معنی بود:
1.ظرفیت و گنجایش تکامل یافتهٔ بشر برای دسته بندی و بیان تجربیات به واسطهٔ نمادها و کنش پندارمآبانه و نوآورانه.
2.راه های مشخصی که مردم براساس آن در نقاط مختلف جهان زیسته و تجربیات خود را به شیوه های گوناگون بیان می کنند و به شکلی خلاقانه دست به کنش می زنند. پس از جنگ جهانی دوم این اصطلاح — اگرچه با معانی مختلف — از اهمیت بیشتری در دیگر رشته ها و حوزه های علمی مثل جامعه شناسی، مطالعات فرهنگی، روان شناسی سازمانی و علوم مدیریتی برخوردار شد. آیت الله مصباح یزدی در کتاب مشکات هدایت در توضیح فرهنگ می نویسند: جامعه شناسان برای واژه ی «فرهنگ» حدود پانصد معنا ذکر کرده اند که پرداختن به تک تک آنها و بررسی نقاط قوّت و ضعف هر یک از آن معانی و مقایسه ی آن با دین بسی دشوار خواهد بود. ما در اینجا سه گونه تعریف- که هر یک از این گونه ها شامل تعداد زیادی از تعاریف می شود- را پیش می کشیم، سپس رابطه ی دین با هر یک را بررسی خواهیم کرد. در برخی تعاریف، فرهنگ دربرگیرنده ی اعتقادات، ارزشها و اخلاق و رفتارهای متأثر از این سه، و همچنین آداب و رسوم و عرف یک جامعه معین تعریف می شود. در گونه ای دیگر از تعاریف، آداب و رسوم شالوده اصلی فرهنگ تلقی می شود و صرفاً ظواهر رفتارها، بدون در نظر گرفتن پایه های اعتقادی آن، به عنوان فرهنگ یک جامعه معرفی می گردد. و بالاخره در پاره ای دیگر از تعاریف، فرهنگ به عنوان «عاملی که به زندگی انسان معنا و جهت می دهد» شناخته می شود.

رابطه دین و فرهنگ

پس از شناخت سه نوع تعریف از فرهنگ، اینک می گوییم: دین- که عبارت است از مجموعه ای از باورهای قلبی و رفتارهای عملی متناسب با آن باورها- اگر با گونه ی نخست از تعاریف فوق مقایسه شود، جزء فرهگ تلقی می شود؛ زیرا فرهنگ در این دیدگاه هم شامل باورهای قلبی دینی و غیردینی و هم شامل رفتارها و اخلاق و آداب و رسوم دینی و غیردینی است. از این رو، «دین» جزء «فرهنگ» و زیرمجموعه ای از آن تلقی می شود. چرا انسان ها در جوامع دینی برای چیزهایی- علاوه بر اموری که سایر انسانها آنها را خوب یا بد می دانند- ارزش مثبت یا منفی قایل اند. به عبارت بهتر، منشأ خوبی و بدی چیست؟ اما اگر دین را با گونه ی دوم از تعاریف مقایسه کنیم، از آنجا که در این نوع از تعاریف ظواهر رفتار و آداب و رسوم به عنوان فرهنگ شناخته می شوند، رابطه ی دین با فرهنگ بسان دو مجموعه ای که فقط در بخشی از اعضا مشترک هستند قابل شناسایی است، و در این دیدگاه نه دین کاملاً جزء فرهنگ است و نه فرهنگ زیر مجموعه ای از دین می باشد.
شاید بتوان گفت تعریف فرهنگ به عاملی که به زندگی انسان معنا و جهت می دهد، منطقی ترین سخن در تعریف این واژه می باشد، اما پیش از هر چیز باید روشن کنیم که معنادار بودن زندگی انسان یعنی چه؟
اگر برخی رفتارهای انسان را با حیوانات مقایسه کنیم، خواهیم دید علی رغم برخی تفاوت های شکلی، ماهیت این دو گونه رفتار یکی است. به عنوان نمونه: انسان و حیوان هر دو به هنگام گرسنگی به دنبال غذا و رفع گرسنگی می روند و خود را سیر می کنند. اما در عین حال، علی رغم جابجایی فیزیکی و سیر شدن که در انسان و حیوان بطور یکسان واقع می شود، ممکن است رفتار انسان بار ارزشی مثبت یا منفی بیابد. مثلاً اگر انسانی غذای دیگری را بدزدد و خود را با آن سیر کند، عمل وی دزدی، غصب و تجاوز به حقوق دیگران تلقی می شود که همگی بار ارزشی منفی دارد. همچنین در جامعه ی دینی یک سلسله از رفتارها وجود دارد که دارای ارزش مثبت و یا منفی هستند. به عنوان نمونه، غیبت کردن و روزه خواری در اسلام دارای ارزش منفی، و رازداری و روزه گرفتن دارای ارزش مثبت اند. نکته ی حائز اهمیت در این میان این است که چرا انسانها در جوامع دینی برای چیزهایی- علاوه بر اموری که سایر انسانها آنها را خوب یا بد می دانند- ارزش مثبت یا منفی قایل اند. به عبارت بهتر، منشأ خوبی و بدی چیست؟ آقای علی باقری در کتاب نقش فرهنگ در تحول دین و دولت مسلمانان در تعریف فرهنگ می نویسند: فرهنگ از متن قدیمی اوستایی و پهلوی فَرَهَنگ است. فَرَ به معنای پیش و هَنگ به معنای قصد و آهنگ است. هنجیدن و انجیدن به معنای بیرون کشیدن و بیرون آوردن: هنج و هنگ در دودهنگ یا دو دهنج به معنای دودکش است. واژه آهنگ به معنی قصد و اراده و عزم و همچنین موزونی در ساز و آواز است.
فرهنگ از متن قدیمی اوستایی و پهلوی فَرَهَنگ است. فَرَ به معنای پیش و هَنگ به معنای قصد و آهنگ است. هنجیدن و انجیدن به معنای بیرون کشیدن و بیرون آوردن: هنج و هنگ در دودهنگ یا دو دهنج به معنای دودکش است. واژه آهنگ به معنی قصد و اراده و عزم و همچنین موزونی در ساز و آواز است. فرهیختن و فرهختن و فرهنجیدن از همین ریشه است. به معنای آموختن ادب، تربیت کردن.
کلمه فرهنگ در متون قدیمی پهلوی، از جمله کارنامه اردشیر بابکان و دینکرت و غیره هم آمده است در فرهنگ رشیدی آمده است: ” فرهنج و فرهنگ ادب و اندازه و حد هر چیزی، و ادب کننده و امر به ادب کردن بر این قیاس فرهنجیدن و فرهنجیده و فرهنجید.
در تاریخ بلعمی آمده است: ای آن که سیاوخش را تو کشتی...از مردن و قوت و فرهنگ او نترسیدی.
در قابوس نامه آمده است: بر مردم واجب است چه بزرگان و جه فروتنان، هنر و فرهنگ آموختن. در تاریخ بیهقی آمده است: هر ولایتی را علمی خاص است، رومیان را علم طب است، هند را تنجیم و حساب و پارسیان را علوم نفس و فرهنگ.
در شاهنامه آمده است: ز فرزانگان چون سخن بشنویم به رأی و به فرمانشان بگرویم
کزیشان همی دانش آموختیم به فرهنگ دل ها بر افروختیم
سعدی: هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست پنجه با زورآوران انداختن فرهنگ نیست
مولوی: دشمن عقل که دیده است کز آمیزش او همه عقل و همه علم و همه فرهنگ شدیم
فرهنگ در دوران اخیر
چند دهه است که واژه فرهنگ مجدداً وارد زبان فارسی شده است و در مقابل: Culture و educationبکار گرفته شده است. جوامع غرب، تمدن مدرن را با شوق کشف همه چیز بنیان نهادند. آنها محدوده طبیعت و کره زمین را برای شناسائی پدیده ها و جوامع گوناگون د رنور دیدند. واژه کولتور را که در اصل به معنی کشت و کار بود، ابتدا در آلمانی به کار گرفتند، تا آن که به علوم اجتماعی رسید. آشنایی ایرانیان با مفاهیم اساسی جامعه شناسی از جمله کولتور، آنها را به واژه فرهنگ هدایت کرد. واژه فرهنگ در زبان فارسی قدمتی کهن و دیرینه دارد، و نه تنها در اولین نثرهای فارسی دری، که در زبان پهلوی هم بسیار دیده شده است. در زبان فارسی از مصدر فرهیختن، کلمات بسیاری جدا شده است، از جمله خود کلمه فرهنگ است. فرهیختن به معنای علم و ادب و هنر می باشد، و اساساً در زبان پهلوی فرهنگستان به معنی محل آموزش، یا آموزشگاه بوده است. واژه فرهنگ برای مدتی از یادها رفته بود تا آن که در سال ۱۳۱۴ با تأسیس فرهنگستان ایران، و تبدیل وزارت معارف به وزارت فرهنگ مجدداً در سطح جامعه مطرح شد، واژه فرهنگ در ایران در ابتدا در مقابل edcation، آموزش و تربیت مطرح شد. فرهنگیان کسانی بودند که در کار آموزش و پرورش جامعه بودند، تا آن که فرهنگ در مقابل Culture مطرح شد. و آموزش در مقابل education رفت.

تحول معنای فرهنگ

فرهنگ از ابتدای پیدایش مفهومی واحد و مشخصی نداشته است. اما ظاهراً از اواخر قرن ۱۸ در مطالعاتی که مستشرقین و صاحبنظران تاریخ، در باب تمدن جوامع گوناگون جهان داشته اند، این مفهوم شکل گرفته و ظاهر شده است. این مورخان توجه چندانی به تاریخ سیاسی و نظامی نداشته اند. بلکه توجه به روش زندگی جوامع داشته و اسناد زیادی درباره ادوار تاریخی و تمام جوامع شناخته شده جمع آوری کردند، از دید آنان تاریخ جهان تاریخ پیشرفت بشریت است و مطالعه تطبیقی جوامع و تمدن ها آثار این پیشرفت را به خوبی نشان می دهد، از دید آنان تاریخ تطبیقی می باید امکان تمیز و تشخیص ادوار تاریخی جوامعی را که مراحل متفاوت پیشرفت بشری نشان داده است فراهم آورد، بدین منظور این محققان لحظات تاریخی را که با افزایش شناخت و معرفت، گسترش هنرها، آداب، رسوم و بهبود نهادهای اجتماعی همراه است مشخص می کردند و بدین سان می توانستند از یک دوره پیشرفت سخن برانند.
واژه فرهنگ Culture از فرانسه عاریت گرفته شد. که در قرون وسطی به معنای پرستش مذهبی بود. سپس به معنای پاشیدن بذر در زمین بکار رفت، و سرانجام در قرن ۱۸ به معنای تربیت روح شد.
در این دوران در اروپا از جمله آلمان واژه فرهنگ برای بیان تکامل در پیشرفت بکار گرفته شد. در ۱۷۸۲ یوهان کریستف آدلونگ مقاله ای تحت عنوان ” مقاله ای راجع به تاریخ فرهنگ نوع بشر ” تدوین کرد و ۸ مرحله تاریخی برای انسان از ابتدا تشخیص داده و آن را با مراحل زندگی فردی مقایسه کرد پس از او صاحبنظران دیگر کوشیدند در تبین واژه فرهنگ از تاریخ تمدن بهره گیرند.
در این دوران واژه فرهنگ به معنای پیشرفت فکری یک شخص و یا به عبارت دیگر برای ایجاد پیشرفت فکری بکار رفت، و پس از آن معنای وسیع تر گرفت، و از طریق تمثیل برای مشخص کردن پیشرفت فکری و اجتماعی انسان بطور عام و جماعات و بشریت بکار گرفته شد. و برای اولین بار معنای جمعی پیدا کرد. اما باز هم در بطن خود به معنی حرکتی به جلو، بهتر شدن و شدن بود.
البته در دیدگاه فلسفه عمومی تاریخی(چنان که در نزد هگل بود) این معنی بکار نرفت، هگل،که از مفهوم عقل و خرد استفاده می کرد. و به دنبال انجام یک کار فلسفی بود. در حالی که جامعه شناسان به جای کار فلسفی دنبال رویه و کار علمی بودند. آنان به آثاری در زمینه مردم نگاری روی آوردند. این یکی از وجوه جالب مفهوم جامعه شناختی فرهنگ است که از تاریخ سرچشمه می گیرد و فلسفی نیست.
در زبان انگلیسی مفهوم کلمۀ فرهنگ تحولات دیگری می یابد، این واژه اولین بار توسط E. Btylor در کتاب Primitive Culture که در سال ۱۸۷۱ نوشته شد، به کارگرفته شده است تایلور عناصری را که برای ساختن مفهوم فرهنگ لازم داشت از گوستاوکلم Gvstav Klem گرفت او در سال ۱۸۵۲ اثر عظیم خود تحت عنوان تاریخ جهانی فرهنگ را در ده جلد منتشر کرد، به دنبال آن دو جلد کتاب علم فرهنگ را نوشت، تایلور فرهنگ را مترادف با تمدن می داشت، او در ابتدای کتاب خود تعریض از فرهنگ ارائه می دهد که پس از او بارها نقل شده است، فرهنگ یا تمدن به مفهوم قوم نگاری عام خود، مجموعه پیچیده ای است مشتمل بر معارف، معتقدات، هنر، حقوق اخلاق، رسوم و تمام توانایی و عادتی که بشر به عنوان عضوی از یک جامعه دریافت می کند. این تعریف یک توصیف است. و بر این مسأله تأکید دارد که فرهنگ دیگر به معنای پیشرفت یا شدن نیست، بلکه مجموعه ای از امور واقع است که مستقیماً در یک مقطع زمانی خاص قابل مشاهده است که حتی می توان آنها را دنبال نمود. کمی بعد مفهوم انسان شناختی فرهنگ متولد شد، این مفهوم توسط اسپنسر بکار رفت، و بعد توسط نخستین انسان شناسان انگلیسی و آمریکائی، مانند سافر،کلر، مالینوفسکی، لوی، بواس، بندیکت استعمال شد. در ایالات متحده، میان انسان شناسی طبیعی و انسان شناسی اجتماعی تفاوت قائل می شدند، امریکایی هم به این تفاوت توجه زیادی کرده اند.
واژه فرهنگ مورد توجه جامعه شناسان آمریکایی از جمله آ. گ. برن شد، هر چند واژه و مفهوم فرهنگ در جامعه شناسی خیلی کند تر از انسان شناسی جای خود را باز کرد. کمی بعد واژه فرهنگ هم یک واژه جامعه شناسی و هم یک واژه انسان شناسی به حساب می آمد. پس از جنگ دوم جهانی، جامعه شناسی فرانسه شروع به رشد کرد، و واژه فرهنگ را از جامعه شناسی آمریکا گرفت. واژه فرهنگ ( کولتور) که ابتدا از فرانسه گرفته شده، سپس به آلمانی ترجمه شد و از آلمانی به انگلیسی وارد شد. در هر بار نوعی تغییر و معنی جدید و مفاهیم به آن اضافه شد و تا به شکل امروز در آمد.
ساموئل هانتینگتون در کتاب تمدنها و بازسازی فرهنگ جهانی می نویسد:  در اواخر ۱۹۸۰ پس از فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی، مهمترین وجه تمایز میان ملتها، ایدئولوژی، سیاست، یا اقتصاد نبود، بلکه تمایز های فرهنگی بود، ملت ها می کوشیدند تا اساسی ترین سئوال انسان را پاسخ دهند. ما که هستیم و آنها امروزه این سئوال را همانگونه که به طور سنتی وجود داشته، پاسخ می گویند. تمامی چیزهایی که برای آنان معنی دارد، مردم خود را از لحاظ بومی ( آباء و اجداد ) مذهب، زبان، تاریخ، ارزشها، سنت ها و نهاد ها معنی می کنند و هویت خود را بر اساس گروههای فرهنگی شکل می دهند. کشورها بازی گران اصلی در روابط جهانی هستند، و رفتار آنها مانند گذشته بر اساس قدرت، ثروت، مشترکات، تمایزات فرهنگی و تفاوتها شکل گرفته است.
هنری کسینجر می گوید: نظام بین المللی قرن بیست و یکم، حداقل شامل شش قدرت اصلی، آمریکا، اروپا، چین، ژاپن، روسیه احتمالاً هند و کشورهای متوسط و کوچک خواهد بود. و شش قدرت اصلی به پنج، تمدن متفاوت اختصاص خواهد شد. علاوه بر کشورهای فوق، کشورهای اسلامی مهمی نیز وجود دارند، که موقعیت استراتژیک، جمعیت زیاد، منابع نفتی، آنها را در موقعیت خاصی در روابط جهانی قرار می دهد. در جهان جدید ” سیاستهای محلی سیاست های بومی است و سیاست های جهانی، سیاست های تمدنهاست. تمدنها، جایگزین ابر قدرتها شده اند. رایج ترین و خطرناکترین درگیریها، میان طبقات اجتماعی، ثروتمند یا دیگر گروههای برجسته اقتصادی نخواهد بود. بلکه درگیریها، میان مردمی به وجود خواهند بود، که به ماهیتهای فرهنگی متفاوت تعلق دارند. جنگهای قبیله ای و درگیریهای قومی میان تمدنها، امکان بالقوه ای به وجود آورده و آن را گسترش می دهند تمدنها مقابل یکدیگر صف آرایی نموده و با کشورهای دوست هم پیمان می شوند، و از آنان پشتیبانی می کنند.
بعد از جنگ سرد، فرهنگ ها هم نیروی تفرقه انگیز و هم نیروی متحد کننده بوده اند. افرادی که به وسیله ایدئولوژی از یکدیگر جدا می شوند. به وسیله فرهنگها پیوند می یابند، همانگونه که در مورد دو آلمان اتفاق افتاد، یا در دو کره یا در چین در جریان است. جوامعی که توسط ایدئولوژیها یا شرایط تاریخی متحد شده اند، نهایتاً توسط تمدنها تقسیم و از هم جدا خواهند شد. همان گونه که در اتحاد جماهیر شوروی یا یوگسلاوی رخ داد. کشورها با قرابت های فرهنگی، روابط اقتصادی و سیاسی برقرار می کنند. سازمانهای بین المللی که بر اساس فرهنگهای مشترک بنا شده اند. مانند اتحادیه اروپا بسیار موفق ترند. برای ۴۵ سال دیوار آهنین، خط تقسیم مرکزی اروپا بود.
اما اکنون خطی است که از یک طرف مسیحیان غربی و از طرف دیگر مسلمانان و ارتدوکس ها را از هم جدا می کند. پنداشت های فلسفی، ارزشها، روابط اجتماعی و سنت ها که نگرش کلی زندگی را در بر می گیرند، به طور قابل ملاحظه ای در میان تمدنها متفاوت است، تجدید حیات مذهب در اکثر نقاط جهان این تفاوتهای فرهنگی را تقویت کرده است. فرهنگها می توانند قابل تغییر باشند، و اثرات طبیعی آنها بر سیاست و اقتصاد از دوره ای به دوره دیگر تغییر می یابد. با وجود این تفاوتهای اصلی در توسعه اقتصادی و سیاسی به گونه ای آشکار ریشه در مشترکات فرهنگی دارد. وجود مساجد و معابد امری اجتماعی است، اما طرز رفتار در مسجد، نحوه اقامه فرایض و تعبیر هر مؤمن از فرایض و نحوه زیستن در مساجد مربوط به فرهنگ است.
خانم روث بند یکت که پژوهش زیادی در باب تبدیل سرخپوستان قبایل ابتایی اقیانوس آرام داشت در مطالعه تطبیقی خود به این نتیجه رسید که افراد در هر جامعه ای تحت تأثیر عوامل دینی و اجتماعی و آداب و رسوم مربوط به آن جامعه دارای شخصیت خاصی می شوند که آنها را از نظر روانی و طرز رفتار منطقی به عنوان یک نمونه جامع باید تلقی کرد.
در انسان شناسی چند مفهوم وجود دارد، اول وضع طبیعی محیط است، دوم وضع طبیعی انسان است سوم مفهوم ترکیبی از فرهنگ است و چهارم شخصیت است که ترکیبی طی از عوامل سه گانه اول است، بنابر آنچه ایرانی و فرانسوی را فرانسوی می کند. همان ارکان اصلی شخصیت است.
خانم بند یکت در کتاب نمونه های جامعه فرهنگ Patterns of Culture به این نتیجه رسید که نتیجه نهایی و ماحصل هر تمدن و فرهنگ یک نمونه جامع رفتاری است که هدایت کننده ایده آلها تمایلات افراد در هر جامعه است. به عبارت دیگر هر تمدن و هر فرهنگی به انسان یک نوع رفتاری را تحمیل می کند. و چون افراد در زمینه های گوناگون دارای استعدادهایی هستند، انتخاب و هدایت و رشد این استعدادها و تبدیل آنها را از قوه به فعل، تمدن و فرهنگ انجام می دهد. مثلاً رفتار در جامعه قرون وسطی متمایل به اخلاق و عرفان و صمیمانه است، اما در جامعه معاصر روش مادی و بیگانه وار است.
این روش می خواهد تاریخ را از حد یک تقویم بالاتر ببرد و تاریخ را تا آستانه علمی شدن بکشاند، یعنی قبلاً تاریخ نگاری عمومی مسائل بسیاری را مطرح کرده که دارای پیچیدگی های زیادی است. تلاش او در آزمایش از خطا مصون نبوده است. اما اینک دانشمندان می کوشند در باب رویدادهای تاریخ نظریه بدهند. فیلسوف تاریخ می خواهد به طورگسترده، به کمک قوانین عمومی گذشته را تبیین و آینده پدیده های اجتماعی را پیش بینی کند. در واقع با وضعیتی روبروست که با دانش موجود، حتی اگر از پژوهش های اصیل و گسترده هم کمک بگیرد و به سختی می تواند وظیفه خود را انجام دهد، اما باز هم بخش هایی از آن با همه پیچیدگی که دارند به طور تطبیقی قابل فهم است. اگر قلمرو این تحقیق آن قدر محدود شود که از حالت کلی تاریخ در آید. به شاخه ای تبدیل می شود که آن را فرهنگ می نامیم در این صورت می توان به تحلیل وضع دانش، مذهب هنر رسوم سنت ها و مانند این ها پرداخت که دیگر تاریخ قبیله ها و ملتها نیست.
تعریفی که کلاک هون و کلی از فرهنگ کرده اند. شاید بیانگر تعاریف موجود نباشد آنها می گویند: ” فرهنگ نظامی است که در طول تاریخ بوجود آمده و شامل طرح های آشکار و نهان برای زندگی است و بین همه افراد جامعه یا اعضای گروهی معین در زمانی مشخص مشترک است. ” فرهنگ فرآورده تاریخ است و از عناصری بوجود می آید که از شرایط زیست بشری و محیط طبیعی فراهم آمده که موجودات بشری برای زنده ماندن باید با آنها حداقل، سازگاری های معینی را نشان دهند. گزینشی که خارج از امکانات بشر و طبیعت بشری و عوامل طبیعی محیطی را در محدودیت جسمی و زیستی تعیین می کند و با فرایندی تاریخی هدایت می شود. عنصر قراردادی یا اختیاری بشر که همان عنصر فرهنگی ناب است تا اندازه ای ناشی از پیش آمدهای تاریخی و شامل رویدادهای اتفاقی و برخورد با دیگر انسانهاست باید از فرهنگ به مثابه ابزاری ذهنی برای پیش بینی استفاده کرد. دیگر آن که به ویژگی منتظم بودن آن توجه کرد. هرچند هیچ فردی دقیقاً آن گونه که طرح کلی فرهنگی یک فرهنگ ایجاب می کند، فکر، احساس، یا عمل نمی کند. همچنین شاید یکه طرح کلی برای تک تک افراد کاربرد معینی نداشته باشد. چون تفاوتهای جنسی، سنی و مانند آن در میان افراد وجود دارد. مهمترین الگوی ذهنی فرهنگ فقط می تواند به درستی گرایش های عمده افراد و حدود تغییرات آن ها را تعیین کند.
توصیفی که مردم شناس از یک فرهنگ می کند را می توان با یک نقشه راهنما از زمین مقایسه کرد، بی شک یک نقشه، قطعه ای واقعی از زمین نیست، بلکه نمایشی انتزاعی از یک منطقه خاص است اگر نقشه دقیق باشد و شخص بتواند آن را به درستی بخواند، در راه گم نمی شود. به همین ترتیب اگر فرهنگی به درستی توصیف شود، می توان ویژگی های موجود و متمایز روش زندگی و ارتباط بین این ویژگی ها و تفاوت آن با دیگران را درک کرد.
فرهنگ همیشه ناظر بر رفتارهاست، و مانند یک حفاظ دو لایه است، که مثلاً بین روانشناس و شخصیت ذاتی، سرشتی دست نخورده قرار دارد که وی می خواهد آن را کشف یا توصیف کند می توان گفت که شخصیت خلق و خویی است که از طریق فرهنگ بررسی و هم از طریق آن حفظ و کنترل می شود.
به دلیل وجود مجموعه ها و پیچیدگی های روابط انسانی، حتی چیزهای ساده ای که انسان مانند حیوانات به آن نیازمند است در قالب الگوهای فرهنگی در می آید، یک حیوان هنگامی که گرسنه است، اگر بتواند چیزی می خورد اما انسان صبر می کند تا هنگام نهار برسد، اما در عین حال هنگامی که گرسنه و تشنه نیست، می خورد و می نوشد بشر بال پرواز ندارد، اما هواپیما می سازد. قادر به تند رفتن نیست، اما اتومبیل می سازد، اما می تواند در سه وعده غذا بخورد، یا ۱۳ را نحس بداند، و یا با آداب خاصی وارد معبد شود، عطسه کردن یک عمل زیستی است، اما پس از آن واکنش های متفاوتی وجود دارد. که از فرهنگ های گوناگون پیروی می کند، یکی می گوید ببخشید، دیگری دعایی می خواند.
بیشتر مردم از الگوهای فرهنگی جامعه خود تبعیت می کنند، زیرا مستقیم و غیر مستقیم آموزش دیده اند. آنان شاید به این طریق از تنهایی نجات یافته و با گروه همسو می شوند، و ضمناً نظم در زندگی اجتماعی را مفید تشخیص می دهد.
تجزیه و تحلیل فرهنگ باید به طور آشکار و ضمنی تقسیم بندی شده و مورد تحقیق قرار گیرد. فرهنگ آشکار شامل قواعد، گفتار و کرداری است که مستقیم از طریق گوش و چشم همگانی می شود و شامل رفتارهای با ثبات مردم است، فرهنگ ضمنی، انتزاع نظم ثانویه است. مردم شناس، نقاط مشترک رفتاری کوچکی در هر جامعه را می یابد که شاخص محتواهای گوناگون فرهنگی است. فرهنگ ضمنی شامل شکل های ناب و فرهنگ آشکار در برگیرنده محتوا و ساختار است
به هر حال بیشتر مردم شناسان آمریکایی با قضایایی که هر سکوتیس در مورد نظریه فرهنگ بیان می کند، اساساً موافقند او معتقد بود که:
فرهنگ یاد گرفتنی است. فرهنگ ناشی از عوامل زیست شناختی، محیط زیستی، روان شناختی و تاریخ وجود بشر است. فرهنگ ساختاری است. فرهنگ پویا ( و متحول ) است. فرهنگ تغییر پذیر است. فرهنگ شامل قواعدی است که تجزیه و تحلیل آن را به روشهای علمی ممکن می کند. فرهنگ به جنبه های گوناگونی قابل تقسیم است. فرهنگ وسیله ای است که فرد به کمک آن با محیط خود سازگار می شود و برای ابراز خلاقیت خود ابزاری بوجود می آورد.

فرهنگ و تمدن

تا مدتها بین این دو مفهوم تفاوتی وجود نداشت. بعدها آلمانی ها کوشیدند میان این دو مفهوم تفاوت بگذارند. در ۱۹۲۰ آلفرد وبرAlfred weber تمدن را با کاربرد عینی، فنی و اطلاعاتی جامعه و فرهنگ را با امور ذهنی مثل دین و فلسفه و هنر یکی گرفت. از دید او تمدن انباشت پذیر و بازگشت نا پذیر است، اما اجزای فرهنگ بسیار دگرگونی پذیرنده اند، و یگانه و فزونی ناپذیر.
چند تعریف از دانشمندان بزرگ از فرهنگ
تایلور – فرهنگ یا تمدن، کلیت در هم تافته ای است شامل دانش، هنر، دین، قانون، اخلاقیات، آداب و رسوم و هر گونه توانایی و عادتی که آدمی همچون عضوی از جامعه به دست می آورد.
دیکسون Dixon) ۱۹۲۹):
الف) مجموعه تمامی کارکردها رسوم و باورها.
ب) مجموعه فرآورده ها و کارکردها، نظام دینی و اجتماعی، رسوم و باورهای یک قوم که بیشتر آنها را تمدن می نامیم.
بند یکت Benediet )۱۹۲۹ ): کلیت در هم تافته ای از تمام عاداتی که آدم چون عضوی از جامعه فرا می گیرند.
هیلر Hiller ) ۱۹۲۹): باورها، نظام های فکری، فنون علمی، راه و روشهای زندگی، رسم ها و سنت ها و تمامی شیوه های کردار که جامعه بدان سازمان می بخشد، فرهنگ نامیده می شود. بنابر این تعریف، فرهنگ شامل تمامی کارکردهایی است که در جامعه از روابط میان آدم ها شکل می گیرد، یا از یک گروه اجتماعی آموخته می شود، ولی صورتهای خاصی از رفتار را در بر نمی گیرد، که زاده سرشت ارثی اند.
مالینوفسکی Malinowski ) ۱۹۴۶): فرهنگ عبارت از کلیت یک پارچه ای شامل وسایل و کالاهای معرفی، ویژگیهای اساسی گروههای اجتماعی گوناگون، پیشه ها، باورها، رسم های بشری
کلاکن وکلی Kely – Kluckhohn ) ۱۹۴۶): فرهنگ، به معنای وصفی، به معنی گنجینه انباشته از آفرینندگی بشر است، کتابها نقاشی ها، بناها و مانند آن، نیز دانش هماهنگ کردن خود با محیط چه انسانی چه طبیعی ( همچنین ) زبان، رسم ها، نظام آداب، فضیلت های اخلاقی، دین و حکم شایست و ناشایست که با گذشت روزگاران پدید آمده است.
هرسکووتیس Herskovits ) ۱۹۴۸ ): فرهنگ در اساس بنایی است که بیانگر تمامی باورها، رفتارها، ارزش ها و خواسته هایی که شیوه زندگی هر ملت را باز می نماید. سرانجام عبارت است از هر آنچه یک ملت دارد هر کاری که می کند و هر آنچه که می اندیشد.
تعاریف فرهنگ به مثابه میراث اجتماعی مشترک.
ساپیر Sapir ) ۱۹۲۱): فرهنگ یعنی مجموعه هم بسته ای از کردارها و باورها که از راه جامعه به ارث رسیده و بافت زندگی ما رامی سازد. فرهنگ آن چیزی است که از گذشته آدمیان بازمانده در اکنون ایشان عمل می کند و آینده شان را شکل می دهد. بوس Boas ) ۱۹۲۹): فرهنگ را می توان شامل رفتارهای دانست که در میان گروهی از انسانها مشترک است. از نسلی به نسلی و از کشوری به کشوری راه یافتنی است.
مید Mead ) ۱۹۳۷): فرهنگ به معنای کلیت در هم تنیده ای که از رفتار ارتباطی که نژاد و بشر پرورانده است و نسل به نسل آموخته می شود. هیچ فرهنگی را به دقت نمی توان حد گذاری کرد. معنای آن می تواند، شکل های رفتار قراردادی خاص یک جامعه، یک گروه از جامعه، یک حوزه یا دوره خاص باشد.
رادکلیف براون Radeliffe Brown ) ۱۹۴۹): واقعیتی که من به آن نام فرهنگ می دهم، فرایند ارتباط فرهنگی است، یعنی فرآیندی که از راه آن در یک گروه یا طبقه اجتماعی معین، زبان، باورها، پسندها، دانش، چیره دستی ها، انواع عرفها دست به دست، و از شخصی به شخصی از نسلی به نسلی داده می شود.

تعریف هنجاری از فرهنگ

اصطلاح کلی برای راه و رسم های همگانی و پذیرفته شده اندیشه و عمل فرهنگ می باشد این اصطلاح تمامی راه و روش های قومی را که مردم در زندگی گروهی پرورانده اند، شامل می شود. افزون بر این فرهنگ از گذشته به ما می رسد.
ـ لینتون ۱۹۴۵: فرهنگ یک جامعه راه و رسم زندگی اعضاء آن است همچنین گمان ها و عاداتی است که می آموزند و در آنها با یکدیگر شریکند و از نسلی به نسلی منتقل می شود.
ـ کلاکن – ۱۹۵۱:یک فرهنگ اشاراتی است به راه و روش مشخص یک گروه از انسانها، یا طرح کامل زندگی آنان.
ـ سوروکین Sorokin ۱۹۴۹:جنبه فرهنگی جهان سوپر ارگانیک شامل معناها، ارزشها، هنجارهاست که واکنش ها و روابط شان، گروه ها همبسته و ناهمبسته ای است که در رفتارهای آشکار و دیگر امور آشکارگری در جهان فرهنگی اجتماعی پدیدار عینیت می یابد.
ـ فورد: فرهنگ عبارت از راه های ارتباطی برای حل مسائل است و ترکیبی است از پاسخ های پذیرفته شده ای که درست از کار در آمده اند. فرهنگ عبارت از راه حل های آموخته است.
ـ استیو وارد ۱۹۵۰: فرهنگ در کل به معنای شیوه های آموخته رفتار است که به صورت اجتماعی از نسلی به نسلی دیگر در درون جامعه ای خاص شکل می گیرد
ـ یانگ ۱۹۳۴: صورت رفتار عادی مشترک در یک گروه یا جامعه فرهنگ است که از عوامل مادی و معنوی ساخته شده است.
اسکود – فرهنگ عبارت است از همه ایده های آفریده آدمیان که از طریق جامعه به ذهن فرد وارد شده و او از آن آگاه است.
ـ فورد ۱۹۴۲ – فرهنگ شامل همه شیوه های اندیشه و رفتار است، که از طریق کنش و واکنش های ارتباطی و به شکل نمادین نه وراثتی است دست به دست به نسلهای بعدی می رسد.
ـ کلیفورد گیرتز ـ انسان موجودی است که در تورهایی از جنس معنا که خود می بافد گرفتار می شود. فرهنگ یکی از این تورهاست، لذا نباید آن را به عنوان یک علم تجربی که به دنبال قوانین است تجزیه و تحلیل کرد، بلکه باید به دنبال تبیین معنا و مفهوم آن بود.
ـ کلاک هون – فرهنگ برای جامعه همچون حافظه برای انسان است و فرهنگ بخشی از محیط است که توسط انسان ساخته می شود. فرهنگ مثل یک برنامه کامپیوتری است که رفتار آدمی را کنترل می کند.
فرهنگ نرم افزار ذهن است. فرهنگ اندیشه ها و الگوهای رفتاری انسان است که برای اعضای آن آشکارا معتبر است و نیازی به بحث و جدل ندارد. فرهنگ پدیده ای ذهنی است که در اذهان اعضای یک جامعه وجود دارد.
ویلیامز ۱۹۷۶ – فرهنگ فرآیند کلی رشد فکری، معنوی و زیبایی شناختی است. همچنین شیوه بخصوص زندگی یک ملت دوران یا گروه شیوه ای که در روح مشترک جامعه جلوه گر است.

فرهنگ چیست؟

انسان موجودی است که با تمام موجودات و حیوانات غیر هم نوع خود تفاوت های اساسی دارد، از جمله تفاوتهای مهم انسان که در منابع و کتب علوم اجتماعی به آن اشاره شده است. گروه جویی و زیست اجتماعی، سخن گفتن، ابزار سازی، اندیشمندی، و هدف داری می باشد. انسان از ابتدای حضور خود در زمین نیازهایی داشته تا به کمک آنها، تا ادامه حیات دهد. برای ادامه حیات کار کرده، ابزار ساخته و با وسایل و امکانات مختلف اقدام به تولید کرده است، تولید تلاش آدمی برای فراهم کردن و ساختن، چیزهایی است که مورد دلخواه انسان است و در طبیعت و یا تولید نیازمند وسایل و ابزار است، لذا انسان ابزار سازی را پیشه کرده است، ابزار سازی و ایجاد امنیت، لزوم همکاری با دیگر انسانها را مورد توجه قرار داد، از این رو آدمی به جمع توجه می کند. در جهت ایجاد ارتباط با همنوعان سخن گفتن ضروری می شود و سخن گفتن، علاوه بر ایجاد ارتباط به تقویت و انتقال تجربه افراد می انجامد. به این ترتیب هر گروه اجتماعی، اقدام به ساختن ابزارها و تولید مشترک می کنند. تا به حیات مورد نظر و دلخواه خود ادامه دهند.
ساده ترین عنصر زندگی جمعی کنش اجتماعی است، کنش اجتماعی مجموعه حرکات مشخصی است که یک فرد برای تحقق هدف نسبت به فرد دیگر نشان می دهد. کنش اجتماعی در برگیرنده برخوردهای اجتماعی است، برخورد اجتماعی اولین اثری است که در قالب جسمی یا روحی توسط یک انسان بر انسان دیگر بوجود می آید. چنین کنشی کار تحریک صورت می گیرد. به دنبال هر تحریک انسان اول پاسخ یا واکنش انسان دوم بوجود می آید. چنین کنشی مداوم است، لذا تحریک متقابل اجتماعی بوجود می آید، که جریان دو سویه و مداومی است، تحریک متقابل اجتماعی به ارتباط متقابل اجتماعی منجر می شود، ارتباطی است که به شکل های مختلف مثل تقلید، تلقین، سخن گفتن و انتقال تجربه از انسانی به انسانی، و از نسلی به نسلی بعد منتقل می شود، و به تدریج نوعی هماهنگی در کنش های متقابل اجتماعی بوجود می آید. که سبب می شود، آدمی از هنگام زادن، از جامعه آموزش گرفته و متکی به آن گردد. و لذا خواسته یا ناخواسته به حفظ جامعه و استقرار نظم در آن کمک کند.

معنی ترکیبی واژه فرهنگ

معنا و مفهوم فرهنگ در ایران بسیار ریشه دار و ژرف و همچنین دارای دیرینگی است.باید به این موضوع مهم توجه داشت که:«فرهنگ» ملتی برتر و ژرفتر و «فرگشتپذیر» تر بوده است که به راز آفرینش و «شناخت انسان»و معرفت «جهان» آشناتر و آگاه تر بوده است.
واژه ی فرهنگ از دو جز ساخته شده است:
1-«فر» یک واژه است به معنی، نیروی معنوی، شکوه، بزرگی، درخشندگی و. ..است.
و یا یک پیشوند است، که معنی جلو، بالا، پیش، بیرون، را می دهد( که در ترکیب«فرهنگ» پیشوند است).
2-«هنگ» از ریشه ی اوستایی «سنگ=thanga» است، به معنی: کشیدن، و نیز به معنی: سنگینی، وزن، گروه، وقار... آمده است.
که روی هم رفته واژه ی «فرهنگ» بالا کشیدن و بیرون کشیدن است.به برداشتی دیگر «فرهنگ» یعنی از ژرفای وجود افراد ملتی یا از درون یک جامعه، دانستنی ها و داشته ها و نیروهای نهفته و تراویده های مستقل ذهنی و استعدادهای درونی و ویژه ی فردی را بیرون کشیدن و آشکار ساختن و در نتیجه، افزودن و پربار کردن پدیده ها و خلاقیت های شناخته و ناشناخته ی آدمیست.
به مانند این است که هر کشوری و سرزمینی دارای منابع شناخته شده و آشکار است و همچنین منابعی ناشناخته و پنهان که در دل زمین قرار گرفته است، که این منابع از نظر چندی و چونی با هم متفاوتند و به عوامل گوناگون و طبیعی کشورها بستگی دارد که با شناخت آنها و بیرون کشیدنشان از دل زمین به سرمایه ی کشور می افزایند و پیشرفت کشور را با برخورداری از آن منابع در سرازیری انداخته و به آن سرعت می بخشند. «فرهنگ» مانند دستگاهیست که گمانه می زند و چون سر چشمه را یافت آن را از دل خاک بیرون می کشد.
با بیرون کشیدن های پی در پی و بی گسست این منابع نهفته در دل زمین یک کشور، پروتمند و ثروتمندتر می شود.برای گرانبار ساختن جهان مردمی، باید این اندوخته های معنوی را بیرون کشید و جلوه گر ساخت و از آن برخوردار شد.
پس،«فرهنگ» یعنی: بیرون کشیدن دانش، معرفت، استعدادهای نهفته، پدیده ها و تراوشها ی نو و نو پدید انسانی، از نهاد و درون انسان، و جلوه گر ساختن آنها در جهان انسانی.
تفاوت فرهنگ با آموزش و پرورش
واژه ی فرهنگ از سمت و سوهای گوناگون با وا ژه های «آموزش» و «پرورش» تفاوت دارد. زیرا «آموزش» یعنی: آنچه را می دانیم و می خواهیم، به افرادی که در دسترس داریم بیاموزیم، یعنی همانقدر که دانش داریم و به روشی که می خواهیم به دیگران انتقال دهیم.
«پرورش» هم بدین معنیست که افرادی را که در اختیار داریم، به آن روشی که می پسندیم و می خواهیم بپروریم و بار آوریم. کسی را و جامعه ای را موفق می دانیم که توانسته است افراد جامعه خود را به دلخواه خود، پرورانده و بار آورده باشد.
اگر خواست ما از فرهنگ تنها آموزش و پرورش بود و انتقال دانش خود به دیگران و پروراندن دیگران به آن روش که پسند و دلخواه خودمان است صورت می گرفت، افراد انسانی و جامعه های انسانی در مرز افراد و جامعه های نخستین درنگ می کردند و درجا می زدند. و براستی اگر انسان سازی منحصر به همین آموختن و انتقال دانستنی ها ی موجود به دیگران و پروراندن دیگران زیر نظر و خواست و دلخواه ما، یا فرمانروایان و حکومت های هر زمان جامعه می بود، جهان مردمی در یک جای خاصی می ایستاد و می ماند و پیش نمی رفت. اما پذیرفتن این تعریف که فرهنگ یعنی بیرون کشیدن تراوش های نو «نو پدید» های درون آدمی و آنچه در درون آدمی نهفته است که هر فردی با افراد دیگر متفاوت است و مجموعه تراوش های درونی و نوزایی های ذهنی و استعدادهای نهفته و آفرینندگی های هر انسان با انسان های دیگر در همه ی درازای تاریخ تفاوت داشته است و دارد و سبب افزایش و «فزایندگی» و «فرگشت» و «دگر گشت» و گوناگونی و گستردگی و پیشرفت و شادابی و «نویی» دانش و هنر و شناخت شده است.
این مفهوم بسیار ژرف و با شکوه از واژه ی فرهنگ، ما را به اهمیت و گرانبها بودن فرهنگ و همچنین پی بردن به این موضوع که نیاکان و پیشینیان ما بسیار بیدار و هوشیار بوده اند و برای پیشرفت انسان و جهان انسانی و باروری اندیشه، تا چه اندازه اندیشیده اند. در میان واژگان زبان های ملت های دیگر کمتر به واژه ایی برمی خوریم که تا این اندازه نشان دهنده ی ژرف نگری باشد.
اگر واژه ی Education را ترکیبی از دو جز «e» که اگر کوتاه شده ی پیشوند ex به معنی بیرون و خارج و جلو باشد و ducat که اگر در اصل به معنی کشیدن را می داده است (در صورتی که در فرهنگ های لاتین به چنین معنی نیامده است) بدانیم، می توانیم بگوییم که تنها واژه ایست که مفهوم «فرهنگ» فارسی را می دهد ولی این معنی از یکسو اجزا آن صورت زنده و اکتیو نداشته اند و ندارند و از سوی دیگر در آثار یونانی و لاتین و آثار نوین اروپایی، آن دریافت هایی که از واژه ی «فرهنگ» در زبان های ایرانی داشته اند و دارند از Education نداشته اند و ندارند. نگاهی به ادبیات ایرانی پیش از اسلام و پس از اسلام این موضوع را به خوبی روشن می سازد.
بسیار جالب است که غربیان، واژه ی Culture را، که بیشتر آداب و رسوم و آثار باز مانده تاریخی را در برمی گیرد، در برابر «فرهنگ» نهاده اند و Education را، که از ریشه ی Edure لاتین گرفته شده، برای دانش و آموزش و پرورش بکار برده اند و شاید این گمان ما را در باره ی معنی ترکیبی این واژه، یا اصلن نپذیرند و یا هرگز متوجه آن نشده باشند.
پیشینه ی واژه های Culture و Civilization در اروپا و غرب
در پایان سده ی 18 و آغاز سده ی 19 در کشور آلمان تلاشی چشمگیر برای «بازجست» تاریخ و شناخت نژادها و جامعه های انسانی صورت گرفت.نخست به بررسی و کاوش پیرامون: آرمان ها، آیین ها، رسم ها، هنرها و دانش های جامعه ها و نژادها پرداختند و سیر تاریخ را با سیر تکامل تطبیق کردندو سپس واژه ی فرهنگ (=Culture ) را برای روشن ساختن سیر تکاملی و تاریخی جامعه ها و ملت ها و امور معنوی آنان و سیویلیزاسیون را برای پاسخ گفتن به نیازهای مادی و امور شهری، بکار بردند.
فرانسویان واژه یCulture را، که شاید از سرزمین خودشان به آلمان رفته و مفهوم ویژه ای یافته بود، با گونه و تعبیر تازه ای برای «آبادانی»، کشاورزی و باروری زمین، بکار گرفتند و رفته رفته در ادبیات و هنر و دانش ها راه یافت.
نویسندگان فرانسوی «فرهنگ» را که در سده 18 به معنی «پرورش معنوی» بکار می رفت برای «پرورش تن و روان» بکار بردند. و آن را با تمدن یکی ساختند. و واژه Civilization نخستین بار در سال 1835 در واژه نامه های رسمی فرانسوی بکار رفت و پیش از آن، از این واژه، همان «حسن معاشرت» انگلیسی را مراد داشتند.
البته کسانی همچون اسوالداشپینگر نظری متفاوت با جامعه شنایان آلمانی دارد او که استاد فلسفه تاریخ بود با تعبیر ویژه ای تمدن و فرهنگ را یکی دانسته و ارزش فرد و جامعه را در فرهنگی بودن آنان می داند. «باید دانست که فرهنگ و تمدن چیزیست روییدنی هر موجود روییدنی و تندرست قد می کشد دارای تقسیماتی است ریشه دارد، تنه دارد، برگ دارد، گل دارد، و سرانجام بار و میوه دارد هر کدام به جای خود نیکوست و هر کدام در جای خود مطمئن و راضی است.. .»

ساختمان فرهنگی

مردم شناسان امریکایی معتقدند که ساختمان فرهنگی یک جامعه، بر سه پایه استوار است 1- پرورش نخستین(دوران کودکی) 2- شرایط اجتماعی و اقتصادی 3- ترکیب جمعیت، که روی هم زیربنای «شخصیت اساسی» یا «فرهنگ یک جامعه» را می سازند و روبنای این ساختمان را: آرمانشناسی(ایدئولوژی)، افسانه ها یا میث ها و نهادهای اجتماعی تشکیل می دهند که شخصیت اساسی بین روبنا و زیر بنا قرار گرفته است.

ایدئولوژی و فرهنگ

با اینکه ایدئولوژی از عوامل روبناست برخی آن را اساسی ترین عامل فرهنگ دانسته اند و آن را چنین تعریف کرده اند:« ایدئولوژی عبارتست از نظام عقاید سازمان یافته ای که از نظام ارزش ها تاثیر می پذیرد و به تفسیر و توجیه یک گروه پرداخته است و برای سیر تاریخی آن گروه جهت مشخص معین می کند.» و می گویند هر جامعه ای در ایدئولوژی خود خلاصه و تعریف می شود.
و فرهنگ تمدنیست است خاص یک مردم یا یک ملت که هیچ مردم و ملت دیگری در آن شرکت ندارد. مهر این ملت به روشی پاک نشدنی به روی این فرهنگ خورده است. و می توان گفت فرهنگ بسوی ویژگی میل می کند و تمدن بسوی کلیت.

تفاوت فرهنگ با تمدن

فرهنگ به معنی تمام خلاقیت های ذهنی و مظاهر و تظاهرات اجتماعی و فردی مانند:رفتار، گفتارو کردار مردم یک کشور است و به معنای دیگر رفتار و گفتار و کردار مردم یک جامعه را بازتابی از فرهنگ آن جامعه می شناسند و درجه ی فرهنگ افراد، اجتماع ها و ملت ها را، از همین راه می سنجند و بدست می آورند.
در تعریف فرهنگ بیشتر تمایل به این است که فرهنگ را زاییده آن بخش از تراوش های ذهنی و فرآورده های فکری و ذوقی بدانند که در برگیرنده ی فلسفه و هنر و ادبیات و آیین های جافتاده و دیرپا و آمیخته با سرشت افراد و دودمان های یک جامعه باشد. ولی تمام کوشش های جسمی و روحی که برآورنده ی نیازهای مادی آدمی باشد و به امور آشکار و بدست آورده شده ارتباط پیدا می کند، زیر نام تمدن جای می گیرد.
فرهنگ سازنده و کمال دهنده ی فرد است و فردیت و «من» آدمی را می پروراند اما تمدن، انسان را در سازمان اجتماعی و گروه، جلوه می دهد و پیش می برد.
فرهنگ کهن است و دیرمان و عام اما تمدن نو است و زود گذر و خاص. زیرا تمام گروه های انسانی، حتا مردم روستانشین و بیابانگرد نیز، دارای فرهنگی ویژه ی خود هستند که از آن به گونه ی« فرهنگ توده»، «هام وید» یا (Folklor ) نام می برند یعنی مردم، پیش از آن که به شهر برآیند و متمدن شوند، از تراوش های ذهنی و معنویات و هنرهای ویژه ای برخوردار بوده اند.تمدن اکتسابی و تقلیدی است. اما اگر ملتی بتواند این گرفته شده ها را در خود حل کند و بر آن بیفزاید و نقش آفرینندگی خود را بر آن بنگارد، می تواند آن را جز فرهنگ خویش بشمار آورد.
تمدن نیازمند فرهنگ است. زیرا تمدنی می تواند پایدار و سازنده باشد که استوار بر فرهنگ آن ملت باشد. به عبارت دیگر تمدن باید پشتوانه یی از فرهنگ ملی داشته باشد تا پایدار و سازگار با روحیه ی آن ملت شود. فرهنگ سازنده ی تمدن هست، اما تمدن تنها می تواند جلوه گاه فرهنگ باشد نه سازنده ی آن.فرهنگ بیشتر جنبه ی آفرینش، دیرینگی، معنوی و ذهنی و بنیادی و چونی دارد و تمدن جنبه ی تقلیدی، تکنیکی، عملی و عینی و...

فرهنگ چیست و بی فرهنگ کیست؟

در سالیان اخیر بحث مهندسی فرهنگی، مقاومت فرهنگی، ضد فرهنگ و نظیر آن بسیار در رسانه ها به گوش می رسد و سمینارها و برنامه های متفاوتی درباره آن بر پا می شود. اما سئوال این است که فرهنگ چیست؟شاید هیچ کدام از واژه های علوم اجتماعی به اندازه فرهنگ دارای تعاریف متعدد نبوده است. اما برای کشوری مثل ما که فرهنگ یکی از دغدغه های اصلی آن است پذیرفتن یک تعریف اساسی به نظر می رسد.
فرهنگ مجموعه منسجمی است از ابزار و وسایل و اجناس مصرفی، منشورها و قوانین اساسی برای گروه های گوناگون اجتماعی اندیشه ها و پیشه ها باورها و آداب و رسوم.
چه فرهنگ ساده باشد و چه فرهنگ پیچیده باشد در هر حال با دستگاه گسترده ای مواجه می شویم که بخشی از آن مادی و بخشی از آن انسانی و بخشی از آن معنوی است، دستگاهی که بشر به کمک آن از عهده ی حل مشکلات مشخص و ویزه که سر راه او قرار می گیرد بر می آید.
طبق تحقیقات بروکر و کلاید کلوکون انسان شناسان آمریکایی از زمانی که تایلر انسان شناس انگلیسی تعریف خود را در کتاب فرهنگ ابتدایی در سال 1871 ارائه داد و تا 32 سال بعد کسی به تعریف مجدد فرهنگ مبادرت نکرد و تا سال 1920 تنها شش تعریف به آن اضافه شد ولی از سال 1920 به بعد بود که تلاشی بزرگ برای توضیح و تبیین فرهنگ صورت گرفت و این تا اندازه ای نتیجه رشد انسان شناسی بود.
کروبر و کلوکون در کتاب خود به نام "فرهنگ: مروری انتقادی بر مفاهیم و تعاریف" 164 تعریف از آن نقل کردند که از "رفتار آموخته شده" تا "تصورات در ذهن" و "یک مکانیسم دفاعی روانی" و. .. را در بر می گرفت.
فرهنگ نظام پیچیده و پویای اجتماعی است که در روند تکامل وجود اجتماعی انسان برای انطباق و سازگاری هر چه بهتر و بیشتر با محیط طبیعی و اجتماعی و ادامه زندگی هر چه غنی تر، متعالی تر و خلاق تری از سوی انسان جمعی آفریده و پرورده می شود و از نسلی به نسل دیگر به عنوان میراثی اجتماعی انتقال می یابد، به عنوان کل تجزیه ناپذیری دال بر و شامل خصوصیات روحی و عقلی، باورها، جهان بینی ها، خصلت ها، مهارت ها، اخلاق، رسوم، ارزش ها و اعتقادات مذهبی، رفتار و راه و رسم زندگی، علوم، هنر، مجموعه نظام های نمادین می شود.  

فرهنگ وتعابیر مختلف آن

از قرن شانزدهم تا قرن نوزدهم واژه فرهنگ به شکل گسترده ای برای تبیین کامل ذهنی افراد بشر و رفتار شخصی از راه آموزش به کار گرفته شد. این امر، نوعی گسترش استعاری اندیشه آباد کردن زمین و اعمال زراعی بود. در طول این دوره واژه فرهنگ کم کم به معنای بهبود و اصلاح جامعه در کلیت آن نیز به کار رفت و به منزله نوعی معادل« ارزشی» برای « تمدن» استفاده شد.
از آن پس مفهوم زمان معنای خاصی پیدا کرد، یعنی ملل اروپایی را به عنوان دارندگان« فرهنگ» با « وحشی گری» آفریقا مقایسه می کرد. سپس در دوره انقلاب صنعتی کاربرد تازه ای برای واژه و معنای فرهنگ آغاز شد. از آن پس این واژه را تنها برای سنجش معنوی به کار می بردند، به این معنا که فرهنگ دیگر ارتباطی به تغییرات مادی و زیربنایی نداشت و در اواخر قرن نوزدهم تعاریف فرهنگ تاکید بر سنت و زندگی روزمره به عنوان ابعاد فرهنگ داشت.
ادوارد تایلر: "فرهنگ مجموعه پیچیده ای است که در برگیرنده دانستنیها، اعتقادات، هنرها، اخلاقیات، قوانین، عادات و هر گونه توانایی دیگری است که به وسیله انسان، به عنوان عضو جامعه، کسب شده است."
سیگموند فروید: "فرهنگ را سیستمی از دفاع ها تعریف کرد که مشتمل است بر جابجایی پیش رونده اغراض غریزی منع تکانه های (تحریکات) غریزی."
لسلی وایت: "فرهنگ را مکانیسمی خاص و عینی دانست که آدمی برای سازگاری با محیط خویش آنرا بکار می گیرد."
گی روشه: "فرهنگ مجموعه بهم پیوسته ای از شیوه های تفکر و احساس و عمل است که کم و بیش مشخص است و توسط تعداد زیادی افراد فراگرفتهمی شود و بین آنها مشترک است و به دو شیوه عینی و نمادین بکار گرفته می شود تا این اشخاص را به یک جمع خاص و متمایز مبدل سازد."
روبرت برستد: "فرهنگ عبارت از آن کل مرکبی است که مولفه های آن عبارتند از هر آنچه در آن فکر می کنیم یا انجام می دهیم یا مالکش هستیم، به عنوان اعضایی در جامعه."
گزاویه دوبوئی: "فرهنگ عنصری است شامل همه کنشها و واکنش های فرد و محیط پیرامون او با بعد زیرین زندگی گروه های اجتماعی، یعنی مجموعه روشها و شرایط زیست یک جامعه که براساس بنیاد مشترک از سنتها و دانشها و نیز اشکال مختلف بیان و تحقق فرد در درون جامعه، به هم پیوند خورده است."
بروس کوئن: "فرهنگ را می توان به عنوان مجموع ویژگیهای رفتاری و عقیدتی اکتسابی اعضای یک جامعه خاص تعریف کرد."
اما نکته اساسی در همه این تعاریف مفهوم اکتساب است فرهنگ با هر تعریف و تعبیری امری غریزی نیست و اکتسابی است و هر گروه یا جامعه ای ولو این که توسط جوامع بزرگتر و گاه مترقی تر، بی فرهنگ نامیده شوند، دارای فرهنگ خاص خود هستند. کما این که فرهنگ امروز اروپا از رویارویی فرهنگ رومی که خود را بر تر می دانستند و فرهنگ ژرمن ها، توتن ها، وایکینگ ها، ساکسون ها و گل ها و...اقوامی به وجود آمده است که توسط رومی ها بی فرهنگ یا بر بر خوانده می شدند.

منبع:حوزه نت
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .

وبگردی

UserName