• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • چهارشنبه 1396/07/19
  • تاريخ :

داستان طلاق من: سالهای دور از خانه

طلاق مانند یک بیماری خاموش، آرام آرام در زندگی مشترک ریشه می دواند.باید مراقب زنگ خطرها بود...

 

داستان طلاق

روزی که عاشق شدم


«تازه بیست و هشت سالم تمام شده بود و شش ماهی می شد که از پایان نامه ارشدم دفاع کرده بودم. همزمان یک شغل خوب هم پیدا کرده بودم و کم کم احساس می کردم که می تونم به ازدواج فکر کنم. مادر و خواهرها چند نفری رو برام زیر سر گرفته بودند ولی هیچ کدوم همسر مورد علاقه من نبودند. تا اینکه یکی از همکارها، مسعود، به خاطر تصادف در بیمارستان بستری شد و دسته جمعی با بچه ها به عیادت او رفتیم. اونجا بود که الهام رو دیدم و راستش در همون ملاقات اول خیلی به دلم نشست.

الهام که دختر خاله مسعود بود، کاشان زندگی می کرد و دختر موقر و مبادی آدابی بود. وقتی حال مسعود بهتر شد، حرف رو پیش کشیدم و بعد از مدتی با وساطت او برای خواستگاری به کاشان رفتیم. قرار شد که برای شناخت همدیگه وقت بیشتری بذاریم و به همین خاطر الهام همراه با پدر و مادرش برای مدتی به تهران اومدند و ما با اطلاع خانواده ها چند بار با هم ملاقات داشتیم. تا اینکه بالأخره به این نتیجه رسیدیم که برای هم مناسبیم».

زیر یک سقف


«بعد از شش ماه عقد، ازدواج کردیم و زندگی مشترکمون رو در یک آپارتمان سی و هشت متری در حوالی سه راه آذری شروع کردیم. البته به خاطر اصرارهای الهام  آخر هر هفته رو در کاشان می گذروندیم. - ناگفته نمونه که در باقی روزهای هفته هم الهام روزی هفت هشت بار با مادر و پدرش تلفنی حرف می زد-. اون موقع با توجه به تک دختر بودن الهام امیدوار بودم که به مرور زمان رابطه والد-فرزندی اونها شکل عادی بگیره. به همین خاطر شکایت های مادرم از رفت و آمدهای هفتگی به کاشان رو جدی نمی گرفتم.

 هفت ماه بعد آزمایش بارداری الهام مثبت شد و من که تا اون روز احساس می کردم روی ابرها زندگی می کنم، خوشبختی مطلق و کامل رو تجربه کردم. ولی این احساس خیلی طول نکشید و کلنگ نحس طلاق ما از همین جا به زمین سبز زندگی مون خورد. با اینکه شرایط بارداری الهام طبیعی بود ولی اون هر دو پاش رو توی یک کفش کرد که نیاز به مراقبت داره و باید به کاشان بره. اولش کمی مقاومت کردم ولی وقتی دیدم از صبح تا شب از تخت بیرون نمی آد، تسلیم شدم. چشم به هم زدم نه ماه تمام شد و من هر پنج شنبه بعد از کار به عشق دیدن الهام و شنیدن صدای قلب دخترکم بدون معطلی تا کاشان به تاخت می راندم».

وابستگیِ دردسر ساز


دخترمان، نغمه، در کاشان به دنیا آمد و الهام به بهانه نیاز به تجربه مادرش در تر و خشک کردن بچه تا دو ماه بعد هم به خانه نیامد. تا اینکه قضیه خرید خانه پیش آمد. از همینجا بود که زمزمه های الهام برای بردن خانه و زندگی مان به کاشان علنی شد. از او خواستم به مشاور مراجعه کنیم ولی او حاضر به این کار نشد. بنابراین به تنهایی پیش یک مشاور سرشناس رفتم. وقتی قضیه را گفتم مشاور گفت که الهام دچار وابستگی شدید به والدینش است و تعجب کرد که من چطور در زمان نامزدی متوجه مسئله ای به این روشنی نشده بودم. وقتی به امیدهای بیخودی که به خوب کردن تدریجی او بسته بودم فکر کردم به عقل خودم شک کردم. مشاور که حال من را فهمیده بود دو پیشنهاد برای من داشت: یا همینجا او را متقاعد به شروع درمان کنم، یا با او به کاشان برویم و در آنجا برای درمان اقدام کنیم. مسئله رو با پدر و مادر الهام مطرح کردم و آنها گفتند که هر کمکی که بتوانند به من می کنند.

طلاق مانند یک بیماری خاموش، آرام آرام در زندگی مشترک ریشه می دواند.


با ارتقای شغلی، سر من شلوغ تر شد و من دیگر نمی توانستم آخر هر هفته به کاشان بروم. ولی الهام توجهی به انتظارات من نداشت و از چهارشنبه نغمه را بغل می کرد و هر طور که بود خودش را به خانه پدری اش می رساند.

وقتی با او جدی تر صحبت کردم مثل همیشه خودش رو در تختش حبس کرد. دیگر چاره ای نداشتم، افسردگی الهام داشت به نغمه هم سرایت می کرد؛ بنابراین درخواست انتقال شغلی به کاشان رو دادم که بلافاصله هم رد شد. ناگزیر خانه ای نزدیکی پدرو مادر الهام در کاشان خریدم. الهام و نغمه به کاشان رفتند و من به خاطر شغلم در خانه خودمان ماندم. پنج شنبه ها به کاشان می رفتم و جمعه ها غروب به تهران برمی گشتم».

  دوری، سردی آورد


«حالا نغمه ده ساله شده و زندگی ما هنوز به همون منواله. در طی این سالها به کمک مادر الهام به چند مشاور در کاشان مراجعه کردیم ولی الهام که معتقد بود مشکلی نداره به درمانهای هیچ کدام توجهی نمی کرد.

دیگه متقاعد شده ام که الهام به خانه برنمی گرده. البته هر روز چند بار بهم زنگ می زنه و به خیال خودش سعی می کنه جای خالیش رو اینطوری برام پر کنه، حتی هر جمعه به اندازه ناهار و شامِ تمام هفته برام غذاهای مختلف می ذاره. ولی چیزی که داره منو می کُشه تنهایی توی خونه ایه که مثلاً مَردشم! راستش اگه به عشق نغمه نبود، خیلی وقت بود که دیگه پام رو کاشان نگذاشته بودم. بالأخره جمعه پیش، به الهام گفتم که باید طلاق بگیریم». 
UserName