وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
در یك باغ زیبا و بزرگ، گربه پشمالویی زندگی می كرد . او تنها بود...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

قصه ی گربه ی تنها

در یك باغ زیبا و بزرگ، گربه پشمالویی زندگی می كرد. او تنها بود . همیشه با حسرت به گنجشك ها  كه روی درخت با هم بازی می كردند نگاه می كرد.

قصه ی گربه تنها

یك بار سعی كرد به پرندگان نزدیك شود و با آن ها بازی كند ولی پرنده ها پرواز كردند و رفتند 

پیش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز كنم و در آسمان با آن ها بازی كنم .

دیگر از آن روز به بعد، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود .

آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای كوچك شنید. شب به كنار گربه آمد و با عصای جادوئی خود به شانه های گربه زد .

صبح كه گربه كوچولو از خواب بیدار شد احساس كرد چیزی روی شانه هایش سنگینی می كند. وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش دید خیلی تعجب كرد ولی خوشحال شد.

خواست پرواز كند ولی بلد نبود .

از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهای زیادی تمرین كرد تا پرواز كردن را یاد گرفت البته خیلی هم زمین خورد .

روزی كه حسابی پرواز كردن را یاد گرفته بود، ‌در آسمان چرخی زد و روی درختی كنار پرنده ها  نشست.

وقتی پرنده ها متوجه این تازه وارد شدند، از وحشت جیغ كشیدند و بر سرگربه ریختند و تا آن جا كه می توانستند به او نوك زدند گربه كه جا خورده بود و فكر چنین روزی را نمی كرد از بالای درخت محكم به زمین خورد .

یكی از بال هایش در اثر این افتادن شكسته بود و خیلی درد می كرد

شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می كرد .

فرشته كوچولو دیگر طاقت نیاورد، خودش را به گربه رساند .

فرشته به او گفت: آخه عزیز دلم هر كسی باید همان طور كه خلق شده، زندگی كن. معلوم است كه این پرنده ها از دیدن تو وحشت می كنند و به تو آزار می رسانند.

پرواز كردن كار گربه نیست. تو باید بگردی و دوستانی روی زمین برای خودت پیدا كنی .

بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت.

صبح كه گربه پشمالو از خواب بیدار شد دیگر از بال ها خبری نبود. اما ناراحت نشد. 

یاد حرف فرشته كوچك افتاد به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پیدا كند .

به انتهای باغ رسید. خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت. خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست.

در اتاق دختر كوچكی وقتی صدای میو میوی گربه را شنید، با خوشحالی كنار پنجره آمد. دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت : گربه پشمالو دلت می خواد پیش من بمانی؟

 من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم .

 اگر پیشم بمانی هر روز شیر خوشمزه بهت می دم .

گربه پشمالو كه از دوستی با این دختر مهربان خوش حال بود میو میوی كرد و خودش را به دخترك چسباند.

koodak@tebyan.com

تنظیم: شهرزاد فراهانی- منبع: ترانه های کودکان

 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین