سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
به قولی از آن دست آدم هایی بود كه عذاب وجدانش، حفظش می كرد. مادرش نصیحتش می كرد كه «مهرداد جان نماز را سبك نشمار».
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

نذر اسم

به قولی از آن دست آدم هایی بود كه عذاب وجدانش، حفظش می كرد. مادرش نصیحتش می كرد كه «مهرداد جان نماز را سبك نشمار».

بخش خانواده ایرانی تبیان
اسم

به قولی از آن دست آدم هایی بود كه عذاب وجدانش، حفظش می كرد. مادرش نصیحتش می كرد كه «مهرداد جان نماز را سبك نشمار». مهرداد هم سری تكان می داد و ابراز پشیمانی می كرد اما خودش می گفت: «به همین راهی كه هر روز می رم، قلبم پر از اعتقاد به خداست اما نمی دونم چرا تنبلی می كنم». مهرداد راننده تاكسی بود و قسم اول و آخرش همیشه راه سلامت بود، كه خدا سلامت نگهش دارد.

مهرداد 11سال بود ازدواج كرده بود اما بچه دار نمی شدند. هزار جور دكتر هم رفته بودند و اتفاقا همه دكترها گفته بودند مشكلی برای بچه دار شدنشان وجود ندارد و شاید به خاطر همین بود كه مادرش می گفت: «ببین بخت ات كی قراره باز شه». تا اینكه آن روز وقتی مهرداد آمد خانه برای ناهار، چشم های خندان همسرش را دید، گفت: «خوش خبر باشی». خوش خبر بود. مهرداد قرار بود پدر شود. جشن گرفته بودند 2نفری و از همان روز مهرداد كمی در انجام فرایضش جدی تر شده بود اما خودش می گفت: «هنوز گاهی آنقدر از فكر پدر شدن خوشحال می شوم كه بعضی واجباتم را فراموش می كنم».

هنوز چند هفته ای مانده بود به تولد فرزند مهرداد و مادر همسرش آمده بود پیش دخترش كه زنگ زد به مهرداد: «اگر آب در دست داری زمین بگذار و بیا خانه». مهرداد با عجله خودش را به خانه رسانده بود اما قبل آمدنش، مادر، همسر را برده بود بیمارستان. دكترها می گفتند كه وقت به دنیا آمدن بچه است. همسرش را در بخش بستری كرده بودند و نوبت زایمان افتاده بود برای فردا و دكتر گفته بود شاید پس فردا. توی بیمارستان همهمه ای بود، هر كسی فرزندش به دنیا می آمد شیرینی پخش می كرد. شب میلاد حضرت محمد(ص) بود.

وقتی مهرداد این را فهمید، احساس تازه ای در وجودش زنده شد. با خودش فكر كرد كه این همزمانی پیغام خاصی دارد. شب هفدهم ربیع الاول بود، توی دلش نذر كرد كه اگر فرزندش هفدهم به دنیا بیاید اسمش را محمد خواهد گذاشت. ساعت از 12 شب گذشته بود، هفدهم شده بود كه صدای كودكی در راهروی منتهی به محل نشستن مهرداد پیچید. از جایش بلند شد، از پله ها پایین رفت، آستین ها را بالا زد، جورابش را كند و وضو گرفت. قامت بست و گفت:« به خاطر این كودك كه در روز تولد بهترین انسان ها به دنیا آمده، دستم را بگیر تا بنده صالحی باشم». انگار دلش بعد از سال ها آرام گرفته است.



منبع:همشهری انلاین

این مطلب صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای بازنشر شده و محتوای آن لزوما مورد تایید تبیان نیست .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین