سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
شلمچه نمیام!
شلمچه نمیام!
شلمچه نمیام!
حمید داودآبادی، رزمنده و نویسنده دفاع مقدس نوشت: این، عکس هوایی از منطقه عملیاتی شلمچه و سوراخهای روی زمین، چاله های انفجار خمپاره و توپ روی سر نیروهای ایرانی است.
اندکی شوخ طبعی در جبهه
اندکی شوخ طبعی در جبهه
اندکی شوخ طبعی در جبهه
جنگ تحمیلی درست است که همه اش نامردی علیه ما بود اما در آن میان کسانی هم بودند که با اندکی شوخی روحیه رزمنده ها را حفظ می کردند...حالا گاهی با گفتن شعر طنز گاهی هم با انجام کارهایی که نیروهای ِ بعثی را به بازی می گرفتند...در زیر، یکی از خاطرات به بازی گر
آفرین رامبد جوان، آفرین
آفرین رامبد جوان، آفرین
آفرین رامبد جوان، آفرین
در شبی که مخاطبان «خندوانه» به سیاق برنامه های پیش منتظر چهره ای مشهور بودند، رامبد جوان میزبان سه آزاده شد.
جزیره ی مجنون
جزیره ی مجنون
جزیره ی مجنون
داستان های کوتاه و خواندنی از شهیدان به روایت جاماندگان
امدادگر
امدادگر
امدادگر
بار اولم بود که مجروح می‌شدم و زیاد بی‌تابی می‌کردم یکی از برادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونسردی گفت:«چیه، چه خبره؟»
ورود كلیه بردران ممنوع
ورود كلیه بردران ممنوع
ورود كلیه بردران ممنوع
خندیدن و خنداندن در جبهه ها رواج بود و در اسارت کیمیایی بود و اینک آنچه می آید خاطراتی است از شوخطبعی ها در دوران دفاع مقدس و در زمان اسارت ....
مسلط به زبان عربی
مسلط به زبان عربی
مسلط به زبان عربی
خندیدن و خنداندن در جبهه ها رواج بود و در اسارت کیمیایی بود و اینک آنچه می آید خاطراتی است از شوخطبعی ها در دوران دفاع مقدس و در زمان اسارت ....
فکر کردم مغزم ریخته کف دستم
فکر کردم مغزم ریخته کف دستم
فکر کردم مغزم ریخته کف دستم
خستگی و دل‌مردگی برایشان معنایی نداشت، همه جوره سر به سر هم می‌گذاشتند اما از صمیم قلب همدیگر را دوست داشتند، بعضی‌هایشان الان با همدیگر عند ربهم یرزقون شده‌اند؛ یکی از همین نوع خاطرات درباره شهید سیدعابدین حسینی و دوستش عبدالرضا است.
دندونای مصنوعی حاج مسلم
دندونای مصنوعی حاج مسلم
دندونای مصنوعی حاج مسلم
جبهه علاوه بر لحظات نورانی، درد ناک و وحشت آوری پر بود از لحظاتی ازشادی و شوخی رزمندگان همیشه دنبال فرصتی بودند که فضای جبهه را عوض کنند متن زیر چند داستان از شوخطبعی های و عشق بازی های رزمندگان در جبهه میباشد
یگانِ قاطر ریزه
یگانِ قاطر ریزه
یگانِ قاطر ریزه
داستان کوتاه طنز دفاع مقدس نوشته ی اکبر صحرایی
خنده ی رزمنده
خنده ی رزمنده
خنده ی رزمنده
شوخطبعی های جبهه و خاطرات دفاع مقدس از زبان استاد عابدینی ، سید محمد هاشمیان و علی اکبررییسی
اصطلاحات جبهه ای
اصطلاحات جبهه ای
اصطلاحات جبهه ای
در پشت خاکریزها به اصطلاحاتی برخورد می کردیم که به قول خودمان تکیه کلام دلاوران روز و پارسایان شب بود. عبارت های آشنایی که در ضمن ظاهر طنز آلود مفهوم تذکر دهنده به همراه داشت. تعدادی از این اصطلاحات و تعبیرات جنگ را با هم مرور می کنیم.
این نوشته های را بخوانید!
این نوشته های را بخوانید!
این نوشته های را بخوانید!
گاهی در جبهه های دفاع از حق در برابر باطل به تابلو نوشته ها، سنگرنوشته ها و لباس نوشته هایی برخورد می کردیم که در بردارنده نوعی طنز و شوخی بود. در این جا گوشه هایی از این تابلو نوشته ها را که بیانگر روحیه رزمندگان سرافراز اسلام در آن شرایط سخت است را با ه
خاطره ناب مهمانی شهدا
خاطره ناب مهمانی شهدا
خاطره ناب مهمانی شهدا
به همراه بچه های تفحص بودیم و از همراهی شان کسب فیض می کردیم. گهگاه پای خاطراتشان هم می نشستیم، از جمله پای خاطرات جانباز شهید حاج علی محمودوند. خاطره ای که در ذیل می آید نقل از اوست، که قسمم داد تا وقتی زنده ام آن را بازگو نکن
اصحاب قتلگاه
اصحاب قتلگاه
اصحاب قتلگاه
آن چه می خوانید دو خاطره از تفحص شهدا در مناطقه فکه به روایت مجید پازوکی است
برادرا برپا
برادرا برپا
برادرا برپا
امیر برعکس همیشه، آرام و سنگین گفت: «خودِ حاجی دستور دادند بیان سنگر ما، پاشید پشت سر من داشت می.اومدگفتم: «یه خانم... تو خطّ؟ آنچه میخوانید قسمتی از شوخ طبعی ها و شادی های روزگار جبهه است.
اولین روز موتورسواری من در جبهه!
اولین روز موتورسواری من در جبهه!
اولین روز موتورسواری من در جبهه!
وقتی به‌عنوان رزمنده به جبهه های نبرد رسیدم، دنبال فرصتی بودم كه خودم را به‌عنوان پیک فرمانده گردان یا فرمانده لشکر جا بزنم؛ چون پیک های مزبور، جملگی موتورسوار بودند، آن هم موتور پرشی مامان و قرمز رنگ. اما هر کاری می کردم، نمی شد که نمی شد. تصمیم گرفتم وق
به عراقی‌ها گفتم: الدخیل الخمینی
به عراقی‌ها گفتم: الدخیل الخمینی
به عراقی‌ها گفتم: الدخیل الخمینی
اسرای عراقی تا به اسارت درمی‌آمدند، خیلی سریع این جمله را تكرار می‌كردند: «الدّخیل الخمینی و الموت لصدام. الدّخیل الخمینی و الموت لصدام.» كه ناخودآگاه ورد زبان ما هم شده بود. وقتی هیکل آن كماندو را دیدم که با غضب نگاهم می‌کرد، نزدیك بود كه قبض روح شوم. با
ماجرای دوغ تگری حاجی‌جوشن درجبهه
ماجرای دوغ تگری حاجی‌جوشن درجبهه
ماجرای دوغ تگری حاجی‌جوشن درجبهه
حاجی که فهمید حسابی اول صبحی سوتی داده، گفت: زیر دیگ و تند خاموش کن، آب بریز، آب بریز که دست مون رو نشه....بعد خندید و روکرد به بچه ها، آهای، همه بروند توی سنگراشون، تا نیم ساعت دیگه بیان، تا سه می شمارم، یک نفر بمانه، نهار ظهرتان، بی نهار....
شوخی، آن هم وسط میدان جنگ
شوخی، آن هم وسط میدان جنگ
شوخی، آن هم وسط میدان جنگ
دیده ائی که در یک مراسمی، صلواتی می فرستند، اما یک نفر وسط مجلس، چنان صلوات بلندی می فرستد، ناگهان همه مجلس به او خیره می شوند. آنها که آن شب، صدای بلند آمین، بعد دست های رو به آسمان رفته رضا را دیدند، با خودشان گفتند: عجبا، این آقارضا، چقدر آرزوی شهادت د
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین