وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
من سایه، دختر کلاس هفتمی با مامان وبابا و البته سارا یک خانواده هستیم...
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پیام های دیروز-قسمت اول

اسم من سایه هست و کلاس هفتم هستم.من با مامان و بابا و سارا خواهرم سارا یک خانواده چهار نفری هستیم.

پیام های دیروز

بابای من مدیر پذیرش یک بیمارستان است. سارا خواهرم در یک دانشگاه میکرو بیولوژی می خواند و مامان  من خانه دار است. و من هم قراره برم کلاس هفتم.

خواب....  بگذریم. بابای من یک گوشی داره که مال عهد بوق. و هر کسی پبام می ده ٢ روز دیگه به دست بابام می رسه و بعضی وقت ها حسابی آبرومون می ره.

برای همین پیام هایی که بین بابام و دیگران  ردو بدل  می شد بعد از دو روز روی صفحه می آمد ما خیلی در بهت و حیرت  نمی ماندیم. 

همین شد که یک شب وقتی مامان سخت مشغول درست کردن کباب کوبیده بود و با اضطراب کباب ها را سیخ می کرد تا این که برای امتحان فردا نمره کم نیاره . و بدتر این که آشپزخونه حسابی شلوغ بود. زنگ در به صدا در آمد.

بابا با همان زیر شلواری راه راهش در را با عجله  باز کرد.

 ناگفته نماند که ورق های a4 سارا هم  از رو سر و کول میز کامپیوترش بالا و پایین می رفت، چون  اون هم داشت به قول خودش پژوهشی اینترنتی انجام می داد و خسابی مشغول امتحان دادن بود.

و من هم برای دهمین بار فرم مدرسه ام را می پوشیدم و داشتم خودم را برانداز می کردم.

در این حین بابا داد زد : یا الله..... تشریف بیاوریدتو. خیلی خوش امدین. آقا نادر نوه ی عزیز دایی باباست که از شیراز به تهران امده بود.
 
من اومدم جلو و به آقا نادر سلام کردم. آقا نادر گیج به من نگاه می کرد. سارا هم از سر کنجکاوی اومد جلوی در.من جلو سارا ایستاده بودم سارا پشت چوب لباسی سنگر گرفته بود تا آقا نادر رد شود .


آقا نادر لبخندی از سر تعجب به من زد و گفت: کجا داشتین می رفتین؟ بابا خندید و گفت:  قراره مدرسه می ره.
آقا نادر با تعجب دوباره پرسید: این وقت شب؟

بابا شرم زده آقا نادر را برد سمت مبل های پذیرایی. و گفت: نه دیگه. از پس فردا صبح. الان لباس هاش و پوشیده ببینه ایراد داره یا نه. و به من با خجالت نگاه کرد و گفت: که برم لباس هام و عوض کنم.

سارا زیر لباس ها ی چوب لباسی می خندید خودش را نمی دید که شبیه غول لباسی شده بود.

وسط خنده هایش گفت: برو روسری من و بیار.


 وقتش نبود که لج کنم.با غرولند رفتم سمت اتاقمان تا روسری سارا را بیارم. ....
ادامه دارد...

koodak@tebyan.com
شهرزاد فراهانی- فصلنامه نوجوان بشری

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین