وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
رمان «همه دختران دریا» نوشته الهام فلاح توسط نشر ققنوس منتشر و راهی بازار نشر شد.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

«همه دختران دریا» به بازار نشر آمدند

رمان «همه دختران دریا» نوشته الهام فلاح توسط نشر ققنوس منتشر و راهی بازار نشر شد.

بخش کتاب و کتاب خوانی تبیان
title

رمان «همه دختران دریا» نوشته الهام فلاح به تازگی توسط نشر ققنوس منتشر و راهی بازار نشر شده است. پیش از این، رمان های «زمستان با طعم آلبالو» و «سامار» از این نویسنده توسط نشر ققنوس منتشر شده است.

این رمان با داشتن زمینه ای پلیسی، داستان موازی زندگی چند زن را روایت می کند. روایت موازی مذکور مربوط به زندگی ۳ زن جوان از روزگار امروز با زندگی یک زن از دوران گذشته است. زن مربوط به دوران گذشته، زنی است که همسرش عضو گروهک منافقین بوده است...

دغدغه اصلی ۴ زن قصه این رمان، یک مساله است؛ ماندن یا رفتن؟ ستاره یک نویسنده، فریبا استاد ریاضیات، شیرین مامای از کار بیکارشده و ماندگار که همسرش از اعضای فرقه منافقین بوده، شخصیت های اصلی این رمان هستند.

رمان «همه دختران دریا» در ۵۰ فصل نوشته شده و نگارشش شهریورماه ۹۴ به پایان رسیده است.

در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:

ماندگار گفت: «تنها آمده‌ام.» نگاهی به بچه توی بغلش کرد که از بس لاییده بود دیگر از جان افتاده بود و با چشم‌های نیمه باز خواب رفته بود. گفت: «این سردار است تراب. پسرم» تراب از پله‌های ایوان بالا رفت. کفش‌هایش را با ادب روی پله دو تا مانده به آخر از پا درآورد و رفت نزدیک ماندگار. دست‌ها در هم گره کرده و افتاده. با شرم نگاهی به صورت بچه کرد و گفت: «بی‌ادبی نباشد من هم یکی دارم. کنیز شماست راحله. فردا پس فردا سه سالش تمام می شود.»

باران شدت گرفت. تراب گفت: «همسایه‌ها خبرم کردند چه نشسته‌ای که توی خانه عزتی دزد افتاده. من هم سریع تفنگ برداشتم و جان بی‌نفس آمدم. هرچه باشد امانت آقاست. خدا رحمتش کند.»

قطره‌ای از سقف ایوان چکید روی بینی تراب. تراب سر بالا گرفت و سوراخ را سکید. ماندگار گفت: کسی خبردار نشود من این جایم. راز بماند تا ببینم چه بر سرم می آید.»

و رفت داخل خانه. تراب همان جا روی ایوان ایستاد و سرکی کشید توی خانه و گفت: «آقاتان تشریف نمی‌آورند؟»

ماندگار بدون بچه بیرون آمد و گفت: «آقایی در کار نیست.» تراب زیرلب گفت: «خدا رحمتشان کند.» ماندگار چند تا اسکناس بیست تومانی داد دست تراب و گفت: «فردا برای خانه کمی بار و بنشن بخر. اسراف نکن. فقط اندازه ای که از گرسنگی نمیرم. روی بازار رفتن ندارم. و الا زحمتت نمی دادم. از خدا پنهان نیست از تو هم نباشد. پولی ندارم که به کسی حقوق و مواجب بدهم. روی حساب بازی های بچگی و عمری که با هم در این خانه گذراندیم دستم را سمتت دراز کرده ام.»

این کتاب با ۳۵۲ صفحه، شمارگان هزار و ۱۰۰ نسخه و قیمت ۲۱۰ هزار ریال منتشر شده است.


منبع:
خبرگزاری مهر

این مطلب صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای بازنشر شده و محتوای آن لزوما مورد تایید تبیان نیست .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین