شهید محمدمحسن روزی طلب در تاریخ 1 فروردین ماه سال 1347 در شیراز به دنیا آمد و در عملیات خیبر به شهادت رسید.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

محسنم به فدای علی اکبرت

شهید محمدمحسن روزی طلب در تاریخ 1 فروردین ماه سال 1347 در شیراز به دنیا آمد و در عملیات خیبر به شهادت رسید.

بخش فرهنگ پایداری تبیان
شهید محمدمحسن روزی طلب


وی بعد از گذراندن دوران طفولیت دوران تحصیل را شروع کرد و دوران ابتدایی خود را در مدرسه ابوسعید و راهنمایی را در مدرسه قائم شیراز گذراند. دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران 13 سال بیشتر نداشت و یک طلبه بسیجی بود، پس از بارها کوشش و تلاش توانست به جبهه برود.

محمدمحسن نیز همچون برادر شهیدش محمدحسن رشادت های بسیاری را طی دوران دو سال حضور خود در جبهه از خود نشان داد و باایمانی خالص با دشمنان اسلام به جنگ پرداخت. 9 ماه در حوزه درس خواند که کم کم حال و هوایی جبهه به سرش آمد. آن قدر از خود لیاقت و شجاعت نشان داد که عضو نیروی اطلاعات عملیات تیپ المهدی (عج) شد.

تا اینکه در تاریخ 22 اسفندماه سال 1362 در عملیات «خیبر» در طلائیه با اصابت ترکش به تمام بدنش درحالی که فقط 15 بهار از عمرش گذشته بود به شهادت رسید. پیکر پاک این شهید برای سه روز در همان منطقه ماند تا اینکه بعدازآن با تلاش رزمندگان دوباره آن منطقه عملیاتی پس گرفته شد و پیکرش در گلزار شهدای شیراز در کنار شهیدان به خاک سپرده شد.

مادر این شهید روایت می کند: بعد از مدت ها از جبهه برگشت. یکی از پاهایش را روی زمین می کشید. گفتم: «چی شده؟» جواب داد: «هیچی مادر، نگران نباش. پشه لگد زده فرار کرده!» بردمش داخل و نشست. با اصرار گفتم: «مادر پات چی شده؟» گفت: «مجروح شدم. چند روزی اصفهان بودم. چند روزی هم شیراز. دکتر گفته استراحت مطلق!»

تازه بعد از ترخیص از بیمارستان فهمیدیم مجروح شده است. این مجروحیت مدتی خانه نشینش کرد و کارش حفظ حدیث شده بود. پاییز سال 62 بود که از جا بلند شد تا جبهه برگردد. پرسیدیم: «کی میای؟» گفت: «ان شاءالله برای سالگرد محمدحسن!» گفتم: «چقدر دیر. هنوز که چهارماه مانده!» جواب داد: «مادر تو چهارتا پسرداری، دو تاش را بده درراه خدا، محمدجواد و محمدحسین هم باشه برای خودت!» گفتم: «پاشو پسر. از این حرف ها نزن. ان شاءالله که سالم برمی گردی.» خداحافظی کرد و رفت.

نوروز سال 63 بود. برای سالگرد محمدحسن آماده می شدیم. تعدادی از اقوام برای مراسم مهمان خانه ما بودند. نماز صبح را خواندم. دیدم محمدجواد با صدای بلند قرآن می خواند. صورتش برافروخته بود. گفتم: «مادر آرام تر. مهمان ها خواب هستند.» گفت: «من می روم آش و نان بگیرم. همه را بیدار کنید تا بیایم.» وقتی آمد همسرم را برد توی حیاط چیزی به او گفت. همسرم آمد، قاب محمدمحسن را برداشت و برد گذاشت کنار قاب محمدحسن و گفت: «محسن هم به حسن پیوست!»

دلم ریخت. به قرآنی که دستم بود خیره شدم. گفتم: «محسنم فدای علی اکبر حسین.»


منبع: ایسنا