قرار است در گلزار شهدای تهران اولین سالگرد قمری مدافعان حرم اربعه حلب برگزار شود، خوب است تا گذری کنیم از زندگی تا شهادت هریک از این شهدا.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

نخستین سالگرد دوستان حلب

قرار است در گلزار شهدای تهران اولین سالگرد قمری مدافعان حرم اربعه حلب برگزار شود، به این مناسبت گذری می کنیم بر زندگی و شهادت هریک از این شهدا.

فرآوری: صادق جعفری- بخش فرهنگ پایدرای تبیان
چهار شهید

اولین سالگرد چهار دوست

مراسم اولین سالگرد چهار شهید مدافع حرم «سید مصطفی موسوی»، «مسعود عسگری»، «احمد اعطایی» و «محمدرضا دهقان» که به علت شهادت هم زمان آن ها به «شهدای اربعه حلب» نیز نامیده می شوند، امروز دوشنبه 10 آبان ماه برگزار می شود.
این مراسم مقارن با سالگرد قمری شهادت این چهار مدافع حرم است. مراسم بزرگداشت آن ها با حضور خانواده های شهدا، هم رزمان و دوستان این شهدا در کنار مزار آن ها واقع در بهشت زهرا، قطعه 26، ردیف شهدای مدافع حرم (79) از ساعت 15 الی 17 برگزار می شود.

شهدای اربعه حلب

«شهید سید مصطفی موسوی» روز پنج شنبه 18 آبان 1374 به دنیا آمد و در پنج شنبه 21 آبان ماه 1394 و تنها 3 روز پس از قدم گذاشتن به سن 20 سالگی، در سوریه، جام شهادت را نوشید. مصطفی که از نسل دهه 70 بود، خیلی زود راه و هدف خود را پیدا کرد. سرانجام شهید موسوی داوطلبانه به سوریه رفت و در دفاع از حریم اهل بیت (ع) توسط تروریست های تکفیری به شهادت رسید. درواقع هر چهار دوستی که همراه هم به سوریه رفته بودند، باهم شهید شدند. این شهدای مدافع حرم از بسیجیان یگان فاتحین تهران بودند که به صورت داوطلبانه برای دفاع از حریم عقیله بنی هاشم راهی سوریه شدند و در غروب روز 21 آبان ماه سال گذشته مصادف با آخرین روز ماه محرم به شهادت رسیدند.

رفتن سید مصطفی به روایت مادر

علاقه اش به شهید بابایی و مطالعه زیادی که درباره اسلام و شهادت داشت، باعث شده بود تا مصطفی انگیزه پیدا کند، به قدری که با آگاهی کامل، قدم در این راه گذاشت و جوان ترین شهید مدافع حرم آل رسول الله (ص) شد. هر وقت به من می گفت: «رضایت بده تا به سوریه بروم»، می گفتم: «اجازه بده سنت کمی بیشتر شود» که می گفت: «شیطان در کمین ماست و از آن نباید غافل بشویم، چه تضمینی می کنی که چند سال دیگر، من همین آدم باشم.» درواقع نمی خواست تغییر کند و دوست داشت پاک از این دنیا برود.

رفتن مسعود به روایت مادر

وقتی می خواستند به جبهه اعزام شود اعتراض کردم که:
«شما زن و بچه داری...»
شهید پاسخم داد:
«قضیه مثل آن کسی است که دید کسی گریه می کند. علت را پرسید. گفت گرسنه ام، نان می خواهم. آن شخص در جواب گفت نان که نمی دهم، ولی هر چه بخواهی با تو گریه می کنم؛ حالا ما هم مثل آن شخص، حاضریم همیشه برای امام حسین (ع) گریه کنیم، ولی یاری اش نکنیم...»
گفتم: «شما زن و بچه داری. بگذار برادر به جای شما برود».
گفت: «مگر به جای آدم زنده کسی می تواند نماز بخواند؟! هرکسی خودش مسئولیت دارد.»

عروج احمد به روایت خودش

فقط همسر احمد می دانست که او به سوریه می رود، برای همین روایتی از زبان مادر نبود اما خودش روایت می کند: داشتم برای خودم زندگی می کردم که حاجی زنگ زد و گفت بیا مسجد. منم رفتم.
قرار شد سیم کشی برق مسجد را دست بگیرم. البته با کمک داود
، شروع کردم به متر کردن و علامت گذاری، بعدش هم با هیلتی افتادم به جان درودیوار.
 از کار که خسته می شدیم آقا رضا از شهدا می گفت و ما انرژی می گرفتیم. راستی شهدا چقدر باحال بودند!
 یکهو دلم هوای رفتن کرد و کارهای مسجد را نصفه و نیمه رها کردم و رفتم حرم بی بی.
 آنجا پایم شکست. به من گفتند باید برگردی. گفتم این پا قرار است برود زیرخاک دیگر چه فرقی می کند. جایتان خالی، آنجا دمار از روزگار تکفیری ها درآوردم.
به حاجی قول داده بودم زود بیایم کارها را تمام کنم. شب قبل از این که مرا بیاورند تلفنی با حاجی صحبت کردم. گفت که «زود میام» و آمد اما با شهادت.

رفتن محمدرضا به روایت مادر

ده روز مانده به محرم و اوایل مهرماه بود که محمدرضا راهی سفر شد و محرم امسال پیش ما نبود. هم رزمانش نقل کردند که در حومه شهر حلب در شهر العیص از صبح در یک عملیات شرکت کرده بودند و ساعت 4- 5/3 بعدازظهر به مقرشان برمی گردند تا استراحت کنند بلافاصله خبر می دهند که عملیات دیگری شروع شده و گروه محمدرضا که تنها نیم ساعت بود که رسیده بودند و باوجوداینکه هنوز رفع تشنگی و گرسنگی نکرده بودند، برای دفاع از اسلام در یک جنگ تن به تن با متجاوزان ساعت 7 شب به شهادت می رسند؛ و شب شهادتش مصادف شد با شب اول ماه صفر و 40- 45 روز در سوریه بود.


منابع: تسنیم/ابروباد/ دهستان تیل/فرهنگ نیوز