وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
آن خانم دستی بر سرزهرا کشید و گفت ...:چه اسم قشنگی اسم من هم معصومه هست
عکس نویسنده
عکس نویسنده
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

وقتی زهرا کوچولو گم شده بود- قسمت دوم

آن خانم دستی بر سر زهرا کشید و گفت: :چه اسم قشنگی اسم من هم معصومه هست.

وقتی زهرا کوچولو گم شده بود- قسمت دوم



- چه قدر اسمتون قشنگه.

آن دو دست در دست هم در باغ قدم زدند و بازی کردند واز لحظات باهم بودن لذت بردند.

زهرابا عروسکش کنار جویبار رفت و توی آب به عکس خودش وعروسکش نگاه کرد. معصومه خانم کنارش نشست و پرسید: دلتنگ مادرت هستی عزیزم؟

-شما از کجا می دونید؟ آن خانم دستش رااز شانه زهرابرداشت و گفت:چون من همه اتفاق هایی که برات افتاد رو دیدم؛ می خوای برگردی پیش مادرت؟

-خیلی دوست دارم اما چطوری؟ 

خانم از جای خود برخاست وهم زمان زهرا هم بلند شد، دستی به صورت زهرا کشید، او را بوسیدوگفت: فقط پروانه رو دنبال کن تا بتونی مادرت رو پیدا کنی.

زهرا خواست حرفی بزند که نوری شدید جلوی چشمانش تابید و او را بیدار کرد.


از جا برخاست وسرش را بالا گرفت ؛ روبه روی ضریح خوابیده بود که ناگهان یاد حرف های خانم معصومه افتاد. داشت فکر می کرد چه اتفاقی افتاده که پروانه ای جلویش ظاهر شد وبه دنبال آن رفت.

همین طور که دنبال پروانه رفت مادرش را دید ! مادر نگران و پریشان گریه می کرد. به سمت مادر رفت و گفت : مامانی من اینجام گریه نکن. مادر سرش را بالا آورد و با تعجب به زهرا نگاه کرد.

سپس او را در آغوش  گرفت و لپ های زهرا را بوسید و گفت: تاحالا کجابودی عزیزکم چه طوری برگشتی؟


-مامانی ببخشید. دیگه ازتون دور نمی شم اگه  معصومه خانم نبود من نمی تونستم پیداتون کنم.

مادر باتعجب پرسید :معصومه دیگه کیه؟ زهرا ماجرای خوابی که دیده بود را تعریف کرد ومادر به او گفت :اون خانم زیبا حضرت معصومه (س) بودند که الان تو حرمشون هستیم.


 و دست هایش را بالا آورد و گفت: متشکرم حضرت معصومه ...متشکرم.

در همین حین پدرو برادر زهرا پیش آن ها آمدند واز دیدن زهرا خوشحال شدند. آن وقت همگی گوشه ای از حرم رفتند و نماز شکر به جا آوردند .

 زهرا تصمیم گرفت که دیگر هیچ وقت از پدر و مادرش جدا نشود. عروسکش نازنین رامحکم بغل گرفت و دوباره اطراف مادر شروع کرد به دویدن. صدای مادر را شنید که گفت: زهرا جان گم نشی همین اطراف بازی کن.


همین طور که نفس نفس می زد و می خندید گفت:چشم مامانی دور نمی شم حضرت معصومه مراقبمه .
کانال کودک و نوجوان تبیان
koodak@tebyan.com
تهیه: مینو خرازی-نویسنده: نادیا درخشان


 

مشاوره
مشاوره
اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین