شهید حبیب الله قنبری از نسل رزمندگانی بود که روزگاری نه چندان دور عاشورایی به نام دفاع مقدس را رقم زدند و امروز شهادت پاداش 10 سال مجاهدت سردار شد.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

شهادت در کربلای خان طومان

شهید حبیب الله قنبری از نسل رزمندگانی بود که روزگاری نه چندان دور عاشورایی به نام دفاع مقدس را رقم زدند و امروز شهادت پاداش 10 سال مجاهدت سردار شد.

بخش فرهنگ پایداری تبیان
شهید حبیب‌الله قنبری

شیرمردانی که امروز نیز رخت رزم از تن خارج نکرده و همچنان در میدان های نبرد جبهه مقاومت اسلامی حضور می یابند. شهید قنبری زمان شهادت 50 سال داشت، سال ها از عمرش را در جهاد گذرانده بود و از جانبازان دفاع مقدس به شمار می رفت که عاقبت نیز دوشادوش رزمندگان نسل جوان کشورمان در کربلای خان طومان جنگید و مظلومانه به شهادت رسید. متن زیر گفت وگوی ما با برادر و همسر شهید است که پیش رو دارید.


حاجی قنبری برادر شهید و از هم رزمانش
کمی از جو خانواده تان بگویید که یک شهید در دامان خودش پرورش داده است.

ما یک خواهر و شش برادر بودیم که برادر شهیدم بهمن از من بزرگ تر بود. بهمن متولد سال 1345 بود و سال 61 به عنوان داوطلب بسیجی به جبهه رفت. خانواده ما مذهبی و سنتی هستند. زمان طاغوت که دخترخانم ها باید برای ادامه تحصیل حجابشان را کنار می گذاشتند مدیر مدرسه خواهرم گفته بود باید برای آمدن به مدرسه حجابش را بردارد. مادرمان می گفت اگر این طوری قرار است درس بخواند اصلاً به مدرسه نرود. پدرم کارگر چیت سازی بهشهر بود و با رزق حلال ما را تربیت کرد. مادرم 13 سال قبل و پدرم چهار سال پیش مرحوم شدند.
گفتید که برادرتان از رزمندگان دفاع مقدس بودند، خود شما هم سابقه هم رزمی با ایشان را داشتید؟
از اوایل سال 64 من و برادرم هم رزم بودیم و واحدمان یکی بود. می دیدم در سخت ترین شرایط صبوری می کند و پیگیر کارها می شود و کاری را روی زمین نمی گذارد. همه برادرم را به عنوان آدم خیلی شوخ طبع می شناختند که در سخت ترین شرایط شوخی می کرد. حبیب الله از هیاهو و اینکه دیگران از کارهای خوبش باخبر شوند، پرهیز داشت. خیلی ناشناس بود و بعد از شهادتش مردم او را شناختند. شهید حتی از ژس گرفتن پرهیز می کرد. از زمان جنگ تحمیلی ژس نداشت و دوست داشت گمنام بماند.


ایشان در طول حضور در جبهه مجروح شده بودند؟

برادرم 35 درصد مجروحیت جانبازی از زمان جنگ تحمیلی داشت. جانباز شیمیایی بود اما دنبال درصدش نرفته بود. در دفاع مقدس حدود دو سال و نیم با عصا در جنگ شرکت می کرد و در همان حالت در خط هم حضور می یافت. آن موقع رسم بود کسی که مجروح می شود حداقل عقب تر از خط مقدم فعالیت کند؛ اما برادرم بااینکه استخوان کف پایش آسیب جدی دیده بود، دو ماه زودتر گچ را باز کرد و با عصا به منطقه رفت. از سال 60 یا 61 تا پایان جنگ در جبهه ماند و بالای 84 ماه سابقه حضور در مناطق عملیاتی داشت.


چه زمانی به شهادت رسیدند؟ نحوه شهادتشان چگونه بود؟

برادرم 15 فروردین 95 به سوریه اعزام شد و 16 اردیبهشت به شهادت رسید. حبیب الله یکی از 13 شهید گلگون کفن خان طومان سوریه است. نحوه شهادتشان این طور بود که حوالی ساعت یک بعدازظهر روز پنج شنبه که مصادف با روز عید مبعث بود، دشمن به مواضع آن ها حمله می کند. ساعت یک و نیم بعدازظهر در همان ابتدای درگیری برادرم به شهادت می رسد و یکی از بچه های فاطمیون پیکرش را به عقب می آورد. فردای آن روز جمعه 17 اردیبهشت به ما اطلاع دادند که حبیب الله به شهادت رسیده است. سه روز بعد هم پیکرش بازگشت و روز 21 اردیبهشت در بهشت فاطمه بهشهر به خاک سپرده شد.


از شنیدن خبر شهادت برادرتان چه حسی داشتید؟

شهادت توفیقی بود که بهمن سال های سال دنبالش بود و عاقبت به آن رسید. فقط برای ما دوری از او کمی سخت است. برادرم برایم نه فقط برادر بلکه دوست و رفیق بود. شهدا از ما زنده ترند و حیات واقعی دارند. الآن اعضای فامیل زیاد خواب برادرم را می بینند. خیلی ها گفتند ما حبیب الله را شفیع کردیم و به حاجتمان رسیدیم. یکی از اعضای فامیل در خواب از حبیب الله پرسیده بود اوضاعت چطور است و او گفته بود من جایم خوب است.


شما هم رزم شهید بودید و با درک شرایط رزمندگی، شاید تحمل دوری ایشان برایتان آسان تر باشد، خانواده چطور با نبودشان کنار می آیند؟

آن اوایل پذیرش نبودن حبیب برایمان خیلی سخت بود. عید سال 95 که برادرم هنوز اعزام نشده بود، پیش هم می نشستیم و اعضای خانواده از رفتن ایشان ابراز ناراحتی می کردند. به خاطر اینکه این ناراحتی کم شود می گفتیم ایشان برای آموزش به سوریه می رود. منتها جنگ در سوریه و عراق اعتقادی است و معمولاً خانواده ها با این قضیه کنار می آیند. خود برادرم خیلی مشتاق رفتن بود و خانواده هم این موضوع را درک می کردند. ایشان در تلویزیون و شبکه های اجتماعی حوادث سوریه و عراق را می دید، رنج می کشید و برای رفتن به سوریه خیلی تلاش کرد و عاقبت هم اعزام شد.

هاجر نقی زاده همسر شهید
نحوه آشنایی تان با شهید چطور بود؟ از زندگی با یک شهید برایمان بگویید.

من معلم مقطع ابتدایی هستم و با شهید از طریق یکی از همکارانم آشنا شدم و سپس ایشان به خواستگارانم آمد. به من گفت نظامی ام و هر جا لازم باشد برای دفاع از اسلام اعزام می شوم. وقتی فهمیدم 80 ماه سابقه جبهه دارد گفتم او یکی از مقربین درگاه خداست و قبول کردم. ماسال 1370 باهم ازدواج کردیم و دو فرزند دختر و پسر داریم. 25 سال در کنار این مرد زندگی کردم و شکر خدا که با شهادت عاقبت بخیر شد. چه مرگی شیرین تر و قشنگ تر از شهادت وجود دارد که قسمت عزیزت شود. در سال هایی که زندگی کردیم، شهید خیلی صبور، باحوصله و بااراده بود. به دیگران کمک می کرد. خیلی راحت گره ها را باز می کرد. بسیار پشتکار داشت و خوش اخلاق بود. همه چیز از دستش بر می آمد. همکارانش می گفتند نمونه او را کم داشتیم. یادم است وقتی بازنشسته شده بود همکاران همسرم می گفتند خانم قنبری باید سال ها بگذرد تا سپاه نیرویی مثل آقای قنبری پرورش دهد. در نبودش احساس خلأ می کنیم. همسرم جرئتش زیاد بود و در کارهایش سرنترسی داشت. بهمن (حبیب الله) در هشت سال دفاع مقدس دیده بان بود. بسیاری از رزمنده ها در عملیات مختلف برتری بر دشمن را مدیون دقت عمل آقای قنبری می دانند.

وقتی قصد اعزام کردند با رفتنشان به سوریه مخالفت نکردید؟ آخر ایشان بیشتر از 80 ماه سابقه جبهه داشتند.

همسرم حدود سه سال دغدغه رفتن به سوریه را داشت. در پیاده روی اربعین سال 94 به کربلا رفت و باوجوداینکه از ناحیه کتف و پا مشکل داشت، با عصا پیاده روی کرد. حدود یک ماه از نجف به کربلا و کاظمین و سامرا رفت و ازآنجا عزم جنگیدن با داعش داشت و حتی دست نوشته دارد که اگر شهید شدم زحمت برگرداندن جنازه ام را به ایران به خودتان ندهید. همسرم یک ماه در عراق بود و بعدازآن دیگر نمی توانست دست روی دست بگذارد و کاری نکند. واقعاً برایش قابل قبول نبود در سوریه بساط داعش بر پا باشد و او هیچ کاری نکند. هر بار که تلویزیون می دید می گفت من مسلمانم؟ من شیعه ام؟ من با آرامش زندگی کنم یک عده به نام دین به مردم سوریه حمله کنند یا به حرم بی بی هتک حرمت کنند. خیلی عزمش برای رفتن جدی بود. به هر دری می زد تا خودش را عازم سوریه کند. شب و روز برای رفتن به سوریه آرامش نداشت و اینکه خیلی به بچه هایمان وابسته بود، اما همه را فدای حضرت زینب (س) کرد.

از آخرین خداحافظی تان بگویید. حدس می زدید دیگر ایشان را نبینید؟

قرار بود 18 فروردین اعزام شود اما سه روز زودتر 15 فروردین ساعت 11 شب زنگ زدند گفتند اعزام دارید. گفت چشم الآن می آیم. سریع ساکش را جمع کرد. حدود 6 دقیقه یک وصیت خانوادگی نوشت. وسایلش را بست و من فقط اشک ریختم؛ اما او عزمش را برای رفتن جزم کرده بود. عزمش خیلی بالاتر از خانه و خانواده و این تعلقات بود. همسرم برای پاسداری از حریم اهل بیت(ع) و حضرت رقیه (س) جان خودش را فدا کرد. بهمن (حبیب) هشت سال در دفاع مقدس حضور یافت و خیلی گمنام بود. خیلی کم او را می شناختند و باوجود سوابق درخشانش هیچ گاه نمایان نبود. هیچ وقت در متن نبود و همیشه در حاشیه قرار داشت اما باصلابت بود و خوش نام. خیلی کم در جامعه او را می شناختند اما با شهادتش جمعیت زیادی به بدرقه اش رفتند. شهید خودش را نشان نداد. این هنر مردان خداست که گمنام بمانند و اگر خدا بخواهد کسی را عزیز کند، این کار را می کند و بهمن هم با شهادتش عزیز شد. همسرم فقط پیرو ولایت بود. به هیچ جناح و گروهی وابسته نبود. گوش به فرمان رهبر بود و وقتی حضرت آقا فرمودند اگر مدافعان حرم نبودند الآن از حرم اهل بیت خبری نبود، بهمن (حبیب الله) هم دیگر نتوانست بماند و راهی شد. شاید خواست خدا بود که او در دفاع مقدس شهید نشود و در جبهه مقاومت اسلامی به آرزوی دیرینه اش برسد و آسمانی شود. هر بار که مانوری برگزار می شد، بهمن ماکت جبهه ها را درست می کرد. سال 69 ماکتی را درست کرده بود که بعد از پایان مانور شهید صیاد شیرازی می گوید این کار چه کسی است؟ می گویند کار قنبری است و شهید صیاد شیرازی هم می گوید: آقای قنبری تو اگر ارتش بودی این درجه هایی که روی شانه من است را روی شانه تو نصب می کردم.

چطور از شهادتش مطلع شدید؟

من از شهادتش بی اطلاع بودم چون با بهمن تماس نداشتم؛ اما روز شهادتش بدون آنکه از موضوع باخبر باشم، بی اختیار اشک می ریختم. بقیه می دانستند اما به من چیزی نمی گفتند. عاقبت برادرم خبر شهادتش را به من داد. همسرم همیشه به من می گفت خانم من از دوستانم جامانده ام. اگر مصاحبه اش با بنیاد حفظ آثار را که در آن خاطرات جنگش را تعریف کرده، گوش کنید، به خوبی درک می کنید که واقعاً این مرد از دوستان شهیدش جامانده بود. شاید مشیت الهی بود که در دفاع مقدس همه آن ها که لایق شهادت بودند نروند و هرازگاهی که جامعه نیاز به شهادت دارد عده ای شهید شوند. بهمن (حبیب) به من می گفت در تصادف بمیرم هیچ وقت خودت را نمی بخشی. خیلی خوشحالم مردی که 50 سال از خدا عمر گرفت در جوانی در جنگ قد کشید و قامتش بزرگ شد، عاقبت در جبهه دفاع از حرم به شهادت رسید. اگر کار برای خدا باشد، خدا بنده اش را در بین مردم عزیز می کند. کسی که زیر پرچم ولایت زندگی کند خدا او را عاقبت بخیر می کند. باید همه قدردان ولایت باشیم تا پرچم پرافتخار جمهوری اسلامی را به دست صاحب اصلی آن برسانیم.


منبع: روزنامه جوان