سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
سرفه های افتخار
سرفه های افتخار
سرفه های افتخار
لبخندی که بعد از سرفه های خشک و ممتد می زد ، مانند مرهمی بر دلسوزی های بی فایده مان بود. خودش آنها را سرفه های افتخار می نامید.
جهشه از شعارزدگی تا ماندگاری
جهشه از شعارزدگی تا ماندگاری
جهشه از شعارزدگی تا ماندگاری
کارگردان نمایش «جهشه» که با مضمون دفاع مقدس روی صحنه رفته است تأکید کرد که سعی داشته در این اثر دچار شعارزدگی های مرسوم این نوع آثار نشود.
هنوز نشناختمت
هنوز نشناختمت
هنوز نشناختمت
آرام آرام، می شناسمت. سالیان سال بود که گمنام می جنگیدی و اهل این نبودی که کسی تو را در کسوت یک فرمانده درک کند. همه فکر و ذکرت هور بود و قرارگاه نصرت.
هدیه صدام به هیلدا
هدیه صدام به هیلدا
هدیه صدام به هیلدا
صورتش پر از چین وچروک بود اما بااین همه چین وچروک هنوز هم زیبا بود. سنش به پنجاه هم نرسیده بود اما چهره اش به پیرزن های هفتادساله می زد.کم حرف و کم غذا.
دست های بسته ناجیان غریق دنیا
دست های بسته ناجیان غریق دنیا
دست های بسته ناجیان غریق دنیا
پرستو گیج و مبهوت گوشه خیابون نشسته بود. احساس سرگیجه داشت انگار تازه از خواب بلند شده بود؛ یاد هفته پیش همین موقع افتاد که با دیوید کنار برج ایفل ایستاده بود و از پوچی حرف می زد.
مولا فرزندم را شهید کن
مولا فرزندم را شهید کن
مولا فرزندم را شهید کن
داستانکی که از منظر خوانندگان می گذرد بر اساس دیدار «امین توکلی زاده»، مسئول روابط عمومی آستان قدس رضوی با جانباز مدافع حرم شکل گرفته است.
سلام آخر
سلام آخر
سلام آخر
تشییع جنازه تازه تموم شده بود؛ با دعوت پدر سجاد میمان ها سوار اتوبوس ها شدند تا برای خوردن ناهار به رستوران بروند . سمانه و ثنا را با ماشین شخصی فرستاد اما به رسم ادب خودش سوار اتوبوس خانم ها شد تا میهمانان را تا رستوران همراهی کند.
از عمه بگو
از عمه بگو
از عمه بگو
داستان «از عمه بگو» اقتباسی است از خاطرات دختری 12 ساله به نام «سهام خیام» در روزهای محاصره و تصرف «هویزه» توسط بعثیان بی حیا و وحشی.
جانبازی را از پدر و مادرم آموختم!
جانبازی را از پدر و مادرم آموختم!
جانبازی را از پدر و مادرم آموختم!
روایتی داستان گونه از جانباز شدن یک فرزند شهید در دفاع از حریم اهل بیت (ع) است.
داستانک های دفاع مقدس
داستانک های دفاع مقدس
داستانک های دفاع مقدس
حمیدرضا نظری از رزمندگان دوران دفاع مقدس داستانی3 اپیزودی به رشته تحریر در آورده که در ادامه می خوانید:
هنوز نفسم حبس است
هنوز نفسم حبس است
هنوز نفسم حبس است
من بیشتر از همه می توانستم نفسم را نگه دارم. گاهی که با بچه ها نفسمان را حبس می کردیم تا ببینیم کدام یکی ریه هایش قوی تر است آخرین نفری که نفسش را رها می کرد من بودم، برای همین شده بودم پای ثابت تمام عملیاتی که اختفا و سکوت لازمه شان بود...
رویای نشدنی به حقیقت می پیوندد
رویای نشدنی به حقیقت می پیوندد
رویای نشدنی به حقیقت می پیوندد
تا آنجا خواندیم که قاسم چون از قبل آماده درگیری بود و آموزش لازم را به نیروهای همراهش داده بود، سریع موضع گرفت و اما امروز می بینیم که رؤیایی نشدنی قاسم چگونه به حقیقت می پیوندد.
منافقین در لباس بسیجی
منافقین در لباس بسیجی
منافقین در لباس بسیجی
تا آنجا خواندیم که قاسم از قول شهید باکری رزمنده ها را توصیف می کرد اکنون در ادامه می خوانیم: ولی دسته ای هستند که روی اصول انقلاب باقی می مانند، نامردی ها و نامرادی ها نمی تواند آن ها را از اصل اسلام و انقلاب دور کند، اما در جمع مردم منفور می شوند و خیلی
در آن شب چه گذشته؟!
در آن شب چه گذشته؟!
در آن شب چه گذشته؟!
در قسمت گذشته تا آنجا پیش رفتیم که بعد از چند روز محسن ماجرای آن شب را از قاسم سؤال کرد که بر او در آن شب چه گذشته؟! قاسم با خنده گفت: ای بابا چیزی بود و گذشت. محسن اصرار کرد و بالاخره در ادامه می بینیم که محسن گفت:
قاسم شهید شد!
قاسم شهید شد!
قاسم شهید شد!
در قسمت آخرین گذرگاه خواندیم: یک گروه هم از سمت سنگرهای کمین به طرف مواضع عراقی ها برگشته و به دنبال قاسم زیر هر خار و بوته و سنگی را نگاه می کردند، اکنون ادامه ماجرا را دنبال می کنیم.
آخرین گذرگاه
آخرین گذرگاه
آخرین گذرگاه
اولین ماجرای داستان قاسم با عنوان O+ با پایان سال 93به سرانجام رسید و بالاخره قاسم جان سالم به دربرد. امسال ماجرای دوم قاسم را با عنوان آخرین گذرگاه دنبال کنیم.
بی انضباطی های قاسم به درد خورد
بی انضباطی های قاسم به درد خورد
بی انضباطی های قاسم به درد خورد
گفتگوی حاجی و قاسم به آنجا رسید که قاسم از حاجی خواست تا از همین حالا هم نیروهای کمکی و مهمات درخواست کند؛ اکنون ادامه گفتگو و پایان ماجرای اول قاسم را می خوانیم.
کمپوت سیب دوست ندارم
کمپوت سیب دوست ندارم
کمپوت سیب دوست ندارم
تا قسمت سوم خواندیم علی و مجید دستیاران اتاق عمل، قاسم را جراحی کردند و حاجی منتظر بهبود حالش بود تا اطلاعات مهم را از او بگیرد.
قاسم ، خونریزی ، بیهوشی
قاسم ، خونریزی ، بیهوشی
قاسم ، خونریزی ، بیهوشی
در قسمت دوم با علی و مجید دستیاران اتاق عمل، آشنا شدیم که قاسم را برای جراحی آماده می کردند و اما ادامه ماجرا :
+O ؛ روایت داستانی یک رزمنده(2)
+O ؛ روایت داستانی یک رزمنده(2)
+O ؛ روایت داستانی یک رزمنده(2)
در قسمت اول داستان تا آنجا پیش رفتیم که سدی از آتش در مقابل متجاوزین برپا شد. عراقی ها ناچار به سمت راست خاک ریز هجوم آوردند؛ در ادامه با قاسم همراه می شوم تا ببنیم زیر آتش سنگین چگونه دوام دفاع می کند.
تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین
x