اسب سفید شیهه کشید. اسبِ چه کسی بود؟ یک نفر هم روی اسب نشسته بود. هوا نه گرم بود نه سرد. فقیرها به اسب نگاه کردند....
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

مهمانی فقیران

اسب سفید شیهه کشید. اسبِ چه کسی بود؟ یک نفر هم روی اسب نشسته بود. هوا نه گرم بود نه سرد. فقیرها به اسب نگاه کردند

مهمانی فقیران

اسب نزدیک آن ها آمد و ایستاد. مرد اسب سوار سلام کرد. فقیرها اول با تعجب نزدیک آن ها آمد و ایستاد. مرد اسب سوار سلام کرد. فقیرها اول با تعجب نگاهش کردند.

بعد یکی یکی به سلامش جواب دادند. آن ها با خود می گفتند: یعنی این مرد بزرگ کیست؟ چه قدر خوش رو و زیباست؟!



آن ها دور هم جمع بودند. وسطشان یک سفره کوچک قرار داشت. در سفره ساده آن ها چند تکه نانِ خشک بود.

مرد اسب سوار خود پایین آمد. یکی از فقیرها گفت: بفرمایید میهمان ما بشوید.



مرد اسب سوار کنار آن ها نشست. با آن ها احوال پرسی کرد و از حال و روزشان پرسید. آن ها دوباره تعارف کردند. او یک تکه نان  آن ها را خورد و گفت: خداوند، آدم های مغرور را دوست ندارد.

فقیرها از حرف او خوش حال شدند. یکی از آن هاگفت: شما ما را خوش حال کردید. تا به حال هیچ کس به دیدن ما نیامده بود. شما با بقیه فرق دارید.


مرد اسب سوار خندید و گفت: برخیزید و به خانه من بیایید. امروز همه شما مهمان من هستید.

آن ها شوق کنان برخاستند. مرد اسب را دنبال خودش کشید تا با پای پیاده، همراه آنان به خانه خود برود.



فقیرها وقتی خانه او را دیدند تعجب کردند. خانه اش ساده بود. اتاق هایش کوچک بود. اما درخت هایش پر از گنجشک و برگ و میوه بودند.

خدمتکار خانه برای آن ها غذای خوشمزه ای درست کرد. آن ها وقتی غذا را خوردند، خدا را شکر کردند.

به دستور مردِ مهربان، خدمتکار برای هر کدام از آن ها یک لباس آورد. بعد به هر کدام هم یک کیسه کوچک پول داد. آن ها تعجب کردند. او مردی سخاوت مند و مهربان بود.



یعنی چه کسی بود؟

یک نفر از آنان پرسید: اسم شما چیست؟

مرد مهربان جواب داد: من حسین پسرِ امام علی (ع) هستم.

کانال کودک و نوجوان تبیان
koodak@tebyan.com
شهرزاد فراهانی-کتاب قصه های مهربانی

مشاوره
مشاوره
در رابطه با این محتوا تجربیات خود را در پرسان به اشتراک بگذارید.