وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
وب سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
سه شنبه 3 اسفند 1395 - 24 جمادي الاول 1438 - 21 فوريه 2017
رمضانعلی گیلکی بیشه دلاورمرد واحد تخریب لشکر ویژه 25 کربلا است، 13 ساله بود که راهی جبهه ها شد، این تخریبچی از شیمیایی شدنش در کربلای 5 شلمچه می گوید.
بازدید :
زمان تقریبی مطالعه :

پودر شدم

رمضانعلی گیلکی بیشه دلاورمرد واحد تخریب لشکر ویژه 25 کربلا است، 13 ساله بود که راهی جبهه ها شد، این تخریبچی از شیمیایی شدنش در کربلای 5 شلمچه می گوید.

بخش فرهنگ پایداری تبیان

شیمیایی

آرام آرام داشت صبح می شد و به علت روشن شدن هوا و افزایش میدان دید دشمن امکان ادامه حرکت میسر نبود، چون حالت گنگی داشتم، در زمان پیشروی بی اختیار بدون این که خودم و بچه ها متوجه شوند، شروع به حرکت به سمت عراق کردم، زمانی به خود آمدم که در دشتی تنها افتاده بودم و پاهایم از شدت درد جمع شده بود، گرمای سوزان شلمچه آزارم می داد، تنهای تنها در دشتی سرگردان و در بین نیروهایی که به شکل پدافندی استقرار داشتند، قرار گرفتم، دشمن و نیروی خودی بر سر یکدیگر آتش می ریختند و من در میانه این کارزار، گرفتار شدم، دیگر هیچ کاری از دستم برنمی آمد، درد شدیدی در پاهایم احساس می کردم که اجازه ایستادن و راه رفتن به من نمی داد، وقتی خودم را کمی تکان می دادم، گلوله از هر سمت به طرفم می آمد، به همان حالت قبلی دراز کشیدم، پیکرهای زیادی از شهدا در اطرافم پراکنده بود، منتظر ماندم تا هوا تاریک شود، با تاریک شدن هوا پشت به خیز حرکت می کردم، بعد از مقداری حرکت به میدان مین رسیدم، همان جا توقف کردم و ادامه ندادم، ازبس که شب ها پشت به خیز رفتم، تمام بدنم زخم شده بود و در بین نیروهای خودی و دشمن به نوعی در اسارت بودم، این حالت تقریباً 15 روز به طول انجامید و چون فرمانده و سایرین از من هیچ اطلاعی نداشتند، پرونده مرا برای دومین بار مفقودالجسد اعلام کردند و حتی به خانواده من هم اطلاع داده بودند، چون تخریبچی بودم احتمال می دادند که هنگام خنثی سازی مین پودر شده باشم.

تقریباً 15 روز به طول انجامید و چون فرمانده و سایرین از من هیچ اطلاعی نداشتند، پرونده مرا برای دومین بار مفقودالجسد اعلام کردند و حتی به خانواده من هم اطلاع داده بودند، چون تخریبچی بودم احتمال می دادند که هنگام خنثی سازی مین پودر شده باشم


شب اول، احساس گرسنگی نکردم، فقط نجاتم برایم مهم بود، شب ها کارم شده بود، شناسایی، در شب اول آن قدر این طرف و آن طرف گشتم تا چاله ای را پیدا کردم داخل آن چاله رفتم و استراحت کردم، شب دوم که فرارسید مثل شب گذشته به شناسایی ام ادامه دادم، به علت مجروحیت، پاهایم مرا همراهی نمی کرد، به خاطر همین، وقتی پشت به خیز حرکت می کردم، نگاهم به سمت آسمان شلمچه بود، وقتی که آتش از آسمان می بارید، سریع جای خودم را تغییر می دادم تا آتش دشمن به من برخورد نکند، شبی متوجه صداهایی در اطرافم شدم، وقتی کمی دقت کردم، با روشنایی حاصل از منورها، دریافتم که لودرها در سمت راستم مشغول کار هستند، با خودم گفتم بالاخره از این همه تلاشم نتیجه ای گرفتم، چند روزی آنجا بودم اما وقتی حجم آتش دشمن سنگین شد با گذاشتن چند تا از کیسه های نیم سوخته که داخلش شن بود، سنگری ساختم تا از اصابت گلوله های پراکنده دشمن در امان باشم، شب ها کارم شده بود، پشت به خیز رفتن، دیدم واقعاً دیگر ماندنی شده ام، بازهم صدای لودر شنیده شد، مثل شب گذشته، ذهنم را به آن سمت متمرکز کردم، باکمی دقت متوجه شدم، لودرها 60 تا 70 متری بیشتر با من فاصله ندارند، آنجا خاک ریزهای جدیدی درست کرده بودند.
دو تا از لودرها ازکارافتاده بود، شب هنگام، تشنگی بر من چیره شد، از شدت تشنگی به سمت لودرها حرکت کردم تا از آب رادیاتور آن ها برای رفع تشنگی استفاده کنم، اطلاعی هم نداشتم که لودرها عراقی هستند یا ایرانی، بعد از رسیدن به لودرها شروع به یافتن رادیاتور کردم، خیلی گشتم تا این که محفظه ای را پیدا کردم، نمی دانستم جای آب است یا جای گازوئیل وقتی سراغش رفتم دیدم ترکش بسیار بزرگی به بدنه محفظه خورده یعنی اگر آب بوده، ریخته شده و اگر گازوئیل بوده، آتش گرفته است، با ناامیدی از لودر اول، به سراغ لودر دوم رفتم، دیدم متأسفانه آن هم همین وضعیت را دارد، دیگر توجهی نکردم، این جای آب است یا مخزن سوخت وقتی آب پیدا نکردم دیگر ناامید شدم و از فرط تشنگی و خستگی روی خاک ریز افتادم و خوابیدم، مدتی نگذشته بود که صدای آزاردهنده ای مرا بیدار کرد، صدا، صدای پدافند چهارلول بود، این نوع پدافند برای از بین بردن هواپیما و بالگرد طراحی و ساخته شده بود، اما بعثی ها آن قدر بی رحم بودند که سر پدافند را پایین آورده و از آن برای از بین بردن بچه های ما استفاده می کردند.
صدای پدافند آن قدر نزدیک بود که وقتی چشمانم را باز کردم متوجه شدم، این پدافند دقیقاً بالای سر من قرار دارد و آتش و دودی را که هنگام شلیک از دهانه آن برمی خاست می دیدم و این در شرایطی بود که نیروی بعثی مرا نمی دید، چون او آن طرف خاک ریز بود و من این طرف و پایین خاک ریز، من فقط دهانه لوله های پدافند را می دیدم ابتدا نمی دانستم خودی است یا دشمن، مدتی از جایم تکان نخوردم، بعد آرام آرام فاصله 5 تا 6 متری که با لودرها داشتم را پیمودم و پشت یکی از لودرها مخفی شدم، به خودم گفتم اگر این پدافند ایرانی باشد نجات پیدا می کنم و اگر عراقی باشد به اسارت دشمن درمی آیم، ازآنجایی که عراقی ها اگر شب اسیر می گرفتند، آن هم مجروح، حتماً آن را می کشتند، به خودم گفتم: اگر عراقی باشد، تازه نیروی ایرانی هیچ وقت از این پدافند برای از بین بردن انسان استفاده نمی کند، به خاطر همین به سنگر اولیه ام بازگشتم و مشغول راز و نیاز شدم، در آن لحظه به یاد لب های خشکیده آقا اباعبدالله الحسین (ع) افتادم که در روز عاشورا در صحرای کربلا بر او و یارانش چه گذشت.

چنددقیقه ای طول نکشید که باران تندی گرفت، سریع کلاه خود و ته آرپی جی نیم سوخته که شبیه لیوان بود را روی زمین گذاشتم، بادگیری که به تنم بود چون ضدشیمیایی بود و آب در آن نفوذ نمی کرد را هم جلو آوردم که آب در آن جمع شود، 4 5 دقیقه ای بیشتر باران نبارید، بعد از بارش باران وقتی کل آب های جمع شده را روی هم ریختم به اندازه یک نیمه لیوان آب جمع شد


چنددقیقه ای طول نکشید که باران تندی گرفت، سریع کلاه خود و ته آرپی جی نیم سوخته که شبیه لیوان بود را روی زمین گذاشتم، بادگیری که به تنم بود چون ضدشیمیایی بود و آب در آن نفوذ نمی کرد را هم جلو آوردم که آب در آن جمع شود، 4    5 دقیقه ای بیشتر باران نبارید، بعد از بارش باران وقتی کل آب های جمع شده را روی هم ریختم به اندازه یک نیمه لیوان آب جمع شد، می خواستم بخورم، به خودم گفتم اگر زمان اسارت طولانی بشود، چه کنم؟ به همین خاطر آب را به حالت قرقره دردهان چرخاندم و مجدداً داخل لیوان ریختم تا از این طریق کمی رفع تشنگی کنم، متأسفانه وقتی لیوان آب را کنارم گذاشتم، مدتی نگذشته بود که خمپاره ای در نزدیکی من به زمین نشست و این مقدار آب را هم ریخت و این روزنه امید من هم بسته شد، با ناامیدی به خواب رفتم، صبح با صدای هواپیماهایی که از بالای سرم می گذشتند، بیدار شدم، وقتی سرم را از سنگر بیرون آوردم، متوجه چاله ای که در اثر خمپاره ایجادشده بود شدم، چاله پر از آب بود، با دیدن آب، برق شادی امید در نگاهم نشست، منتظر ماندم هوا تاریک شود تا برای استفاده از آب از سنگر بیرون بیایم، با تاریک شدن هوا به سرعت به سمت چاله آب رفتم، دوزانو نشستم، صورتم را خیس کردم و هنگامی که می خواستم آب را بخورم، متوجه سوزش شدیدی در دستانم شدم، چشم هایم از شدت درد داشت کور می شد، بدنم هم تاول زده بود، تازه متوجه شدم که آب شیمیایی است، درد مجروحیت کم بود، این درد هم به آن اضافه شد.


منبع: خبرگزاری  فارس

تلفن : 81200000
پست الکترونیک : public@tebyan.com
آدرس : بلوارکشاورز ، خیابان نادری ، نبش حجت دوست ، پلاک 12

ارتباط با ما

روابط عمومی

درباره ما

نقشه سایت

تعدادبازدیدکنندگان
افراد آنلاین